تاریخ انتقادی
تاریخ انتقادی روایتی مؤثر از لحظهی حال است که وضعیت کنونی ما را به شیوهای تاریخی بکاود و با ترسیم مرزها و حدود تاریخیِ امر جمعیای که خود را در آن باز میشناسیم، امکان نقدش را فراهم کند. این نگاه با آنچه ممکن است تاریخ مدرن نامیده شود تفاوت دارد. برجستهسازی همین تفاوت، مفهوم تاریخ انتقادی را وضوح میبخشد:
تاریخ مدرن فرآیندهای عام و جهانشمولی را پیشفرض میگیرد که از صورتبندیهای نظری و فلسفیِ مفهوم «پیشرفت» برآمدهاند؛ و به این ترتیب، جهات حرکتِ ازپیشتعیینشده، یا «غایاتی» را برای تاریخ متصور میشود تا پژوهش و روایت خود را در حدود آنها سامان ببخشد. تاریخ انتقادی اما وضعیت کنونی را محصول جهات جبری تاریخ نمیپندارد و نقد همین غایتگرایی را بخشی از کار خود میداند.
تاریخ مدرن پیشفرضهای دستگاههای جهانشمول را به دایرهی نقد وارد نمیکند و برای فهم جایگاه تاریخی هر فضا ـ زمان مشخص، آن را با فضا ـ زمانی که در انتهای پیوستارِ «پیشرفت» تصور شده، مقایسه میکند؛ گویی انطباق با این نقطهی اوجِ رازآلود و حلشدن در آن را، سرنوشت تمام فضا ـ زمانهای تاریخی میداند. این نقطهی اوج، در سنخهای گوناگون تاریخ مدرن، گاه در آیندهای موهوم و گاه (ضمن واکنشی ایدئولوژیک) در گذشته یا «سنت» جایابی میشود (که معمولاً هردوی اینها همزمان رخ میدهد). در نتیجه، شناخت و تغییر وضعیت کنونی به نوعی فرجامشناسی تطبیقی حواله میشود. افزون بر این، گاه پنداشته میشود که صِرف پرداختن به موجودیتهای تاریخیای که ادعاشده از وضعیت کنونی غایباند، نظیر عقلانیت، دولت، سرمایهداری، مدرنیته (یا حتی سنتی ازدسترفته و نیازمند احیا)، به معنای توضیح وضعیت واقعاً موجود است (البته اگر مطابق روی دیگر این سکّه چنین تصور نشود که انسداد وضعیت، خود حاصل حضور پررنگ سنتی تغییرناپذیر است). به این ترتیب، علتیابی سلبی در تاریخ، یا «غیابنگاری»، هم به «تطبیقگرایی» اضافه میشود.
در مقابل، از چشمانداز تاریخ انتقادی، وضعیت کنونی وضعیت یگانهای تلقی میشود که «تاریخ» آن (یا شدناش در افق زمان تاریخی) در «فردیت» آن قابل مطالعه است. تأکید بر فردیت، به معنای فهم هر وضعیت در فرآیند تفرید یا تمایز یافتناش از سایر موقعیتهای همزمان با خود است؛ که الزاماً پای دریافتهای تازهای از معنای «کلیت جهانشمول» را پیش میکشد: از یک سو وضعیتهای منفرد، خارج از بافت امر کلی امکان فردیتیابی ندارند و از سوی دیگر، خود این کلیت نیز، هرچند که از مجموعهی اجزایاش چیزی بیشتر دارد، جز از خلال مناسبات همزمانی عناصر و نیروهای برسازندهاش هستی نمییابد. چنین کلیتی، نام جایی در آینده نیست و به سوی هیچ غایت مشخصی پیش نمیرود، درون آن، هر موقعیت ملی مدرن، وضعیت منفردی است که صرفاً در «جهان دولت ـ ملتها»، و درون مناسباتی که خود این جهان را از جهانهای تاریخی دیگر متمایز کردهاند، ممکن شده است. از این چشمانداز (درست برخلاف چشماندازی که انگارهی پیشرفت را مبنا میگیرد)، موقعیتهای ملی در سلسلهمراتبی زمانی قرار ندارند، بلکه در فضا با یکدیگر متمایز شدهاند؛ و حتی چنانکه واجد زمانمندیهای درونی متفاوتی نیز باشند، در بافت جهان دولت ـ ملتها با یکدیگر همزمان هستند.
پس تاریخ انتقادی لزوماً در پی رو کردن اسناد تاریخی تازه، یا تصحیح اشتباهات وقایعنگارانهی روایتهای تاریخی مدرن نیست و حتی، فینفسه، یادآوری و ثبت آنچه از این روایتها حذف شده است را مد نظر ندارد. منظور از مطالعهی وضعیت تاریخی در فردیت آن، نه «جبران» مافات است، نه شناخت « موانع رشد» و نه تبیین حقیقت غایی «واقعیت تاریخی»؛ هدف این نگرش، ارائهی تحلیلی معیّن از وضعیت معیّن معاصر است، به نحوی که امکان تغییر ریشهای آن را تصورپذیر سازد. هدفی که جز از مسیرِ درهمشکستنِ موانعی که تاریخ مدرن برای تقریر مؤثر «وضعیت کنونی» پیش پای ما قرار داده است، عملی نمیشود. از این منظر، میتوان گفت که تاریخ انتقادی در جریان خصومتاش با تاریخ مدرن، نسبتی مستقیم با «امید» دارد.
منبع. ابراهیم توفیق، بازآرایی امپراتوری: چشماندازی به اقتصاد سیاسی دولت مدرن در ایران
@ilter