جنگ جهانی اول و ایران: برآمدن یک دولت در بستر رقابت قدرتهای بزرگ
جنگ جهانی اول نقطۀ عطفی در تاریخ نظام بینالملل بود؛ جنگی فراگیر که شالودۀ نظم سیاسی جهان را دگرگون کرد. پیامد مستقیم آن فروپاشی امپراطوریهای خاندانی بود که تا پیش از آن ستونهای نظم بینالمللی بهشمار میرفتند ـ از جمله امپراطوری عثمانی، اتریش ـ مجارستان و روسیه. حکومت قاجار نیز، گرچه از نظر نظامی و اداری ضعیف بود، همچنان ویژگیهای یک امپراطوریِ خاندانی را داشت و بر شبکهای متکثر از نخبگان و نیروهای منطقهای متکی بود. در چنین بستری، اعلام بیطرفی حکومت قاجار در ۱۹۱۴ نتوانست آن را از پیامدهای جنگ مصون نگه دارد.
موقعیت ژئوپلیتیکی ایران و مجاورت آن با روسیه، بریتانیا و عثمانی، این سرزمین را بهسرعت به صحنۀ رقابت این قدرتها تبدیل کرد. هر دو سوی منازعه در پی جذب نیروهای محلی نیز بودند. روسیه با برخی خوانین سنتی همکاری میکرد؛ بریتانیا از تفنگداران پرسیا، شاخههایی از حزب دموکرات و گروههایی از ارامنه و آشوریان بهره میگرفت؛ و عثمانی و آلمان با نیروهای اتحاد اسلام (از جمله جنبش جنگل)، بخشی از ایلات تورک (از جمله قشقایی) و نیز برخی عناصر مخالف روسیۀ تزاری ارتباط برقرار کردند. بدینترتیب، ایران عملاً به گذرگاه استراتژیک و میدان رقابت نیابتی تبدیل شد؛ و فضایی سیال پدید آمد که در آن سامان سیاسی قلمرو قاجار میتوانست دستخوش گسست و تجربههای انقلابی گردد.
در سالهای نخست جنگ، برتری در ایران با روسیه و بریتانیا بود. این دو قدرت توانستند تسلط خود بر دو حوزۀ حیاتی انرژی ـ منابع نفتی باکو در شمال ارس و میدانهای نفتی مسجدسلیمان در جنوب ایران ـ را حفظ کنند. همچنین، یک خط تدارکاتی از جنوب ایران تا قفقاز ایجاد کرده و جبهۀ روسیه در برابر عثمانی و آلمان را تقویت کنند. در مقابل، نیروهای عثمانی و شماری از افسران آلمانی کوشیدند با نفوذ در غرب و شمالغرب ایران، این موازنه را برهم زنند، اما تا پیش از ۱۹۱۷ دستاورد تعیینکنندهای حاصل نکردند.
انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ و خروج نیروهای روسی از ایران نقطۀ عطفی اساسی بود. فروپاشی نظم تزاری خلأ قدرتی ایجاد کرد که موازنۀ پیشین را برهم زد. در غرب کشور، نیروهای نزدیک به عثمانی دست بالا یافتند و در شمال، طیف بلشویک کنترل جنبش جنگل را به دست گرفت. در این فضای گشوده، دو تجربۀ سیاسی متمایز شکل گرفت: «حکومت اتحاد» در ۱۹۱۸ در گسترهای از آذربایجان تا کرمانشاه، که بر پیوندهای منطقهای و هویت تورکمحور تأکید داشت و در ادارات و مدارس خود زبان تورکی را به کار میبرد؛ و «جمهوری شورایی سوسیالیستی ایران» در ۱۹۲۰ در گیلان که با الهام از انقلاب روسیه و با مداخلۀ برخی عناصر روس بلشویک تأسیس شد. این دو تجربه، هرچند کوتاهمدت، نشان میدادند که آیندۀ سیاسی ایران در این مقطع از پیش تعیین نشده بود و امکانهای بدیل دولتسازی بهطور واقعی وجود داشت.
پایان جنگ و عقبنشینی عثمانی در ۱۹۱۸ موازنۀ قدرت را بار دیگر تغییر داد. در شرایطی که حکومت بلشویک مسکو نیز سیاست عدم مداخلۀ مستقیم را اعلام میکرد، بریتانیا به تنها نیروی برتر خارجی در ایران بدل شد. این برتری حاصل خلأ ژئوپلیتیکی ناشی از خروج روسیه و شکست عثمانی بود. لندن با همکاری نیروهای داخلی همسو، نخست در غرب ایران به تضعیف و سقوط حکومت اتحاد یاری رساند و سپس در شمال، با مقابله با بلشویکها، زمینۀ فروپاشی جمهوری شورایی سوسیالیستی ایران را فراهم کرد. در همین دوره، تلاش ارمنستان نوپا برای گسترش ارضی به جنوب و تلاش آشوریها برای تأسیس یک واحد سیاسی مستقل به مرکزیت اورمیه باعث کشتارهای وسیع در غرب آذربایجان شد. اما هر دو پروژه با کمک نیروهای عثمانی ناکام ماند.
هدف اصلی بریتانیا تضمین امنیت سرمایهگذاریهای نفتی خود، بهویژه در چارچوب کمپانی نفت انگلوپرسین، و جلوگیری از گسترش نفوذ بلشویسم بود. وجود دولتی متمرکز، باثبات، غیرانقلابی و همسو با منافع بریتانیا در تهران میتوانست این اهداف را تأمین کند. از این منظر، تمرکز قدرت در تهران نهتنها پاسخی به بحران داخلی، بلکه همراستا با منطق ژئوپلیتیکی بریتانیا بود.
مجموع این تحولات ــ از سلطۀ نسبی روس و انگلیس در آغاز جنگ، تا برتری عثمانی پس از ۱۹۱۷، و سپس یکهتازی بریتانیا در دورۀ پساجنگ ــ زمینه را برای استقرار نظم سیاسی جدیدی فراهم ساخت که به برآمدن دولت پهلوی انجامید. آنچه شکل گرفت، نه تداوم طبیعی نظم قاجاری و نه تحقق ضرورتی ازلی، بلکه برآیند رقابت امپراطوریها، حذف پروژههای رقیب و غلبۀ یک آرایش خاص از قدرت داخلی و بینالمللی بود. بدینترتیب، ایران مدرن را باید محصول لحظهای بحرانی در تاریخ نظام بینالملل دانست؛ لحظهای که در آن، از دل سیالیت ژئوپلیتیکی و کشاکش نیروهای محلی و جهانی، یک صورتبندی معین از دولت بر دیگر امکانهای موجود چیره شد.
برگوتای ایلتریش
@ilter
10
1
1February 15, 2026 839 6