در لحظهای ایستادهایم که بحران دیگر یک گسست موقت در روال عادی زندگی نیست، بلکه به خودِ ساختار زیست روزمره ما بدل شده است. ما سردرگم در میان فاجعههای زیستمحیطی، تغییرات شتابان فناوری و انسدادهای ساختاری، جهان پیرامون خود را در وضعیت یک «پایانبازی» دائم تجربه میکنیم؛ وضعیتی که در آن تمامی فاجعهها پیشاپیش رخ دادهاند و ما صرفاً به بازتولیدِ فاجعهبارِ همین موجودیت ادامهدار محکوم شدهایم. در این بنبستِ نهایی، جایی که صورتبندیهای کهنِ جنبشهای رهاییبخش پویایی خود را از دست دادهاند و ایدئولوژی غالب ما را به پذیرش بیبدیل بودن وضع موجود وا میدارد، تنها گزینهی پیشرو فرار از ناامیدی نیست، بلکه مواجههی بیواسطه با خودِ شکنندگی این ساختارهاست.
این دوره تلاش دارد تا با عبور از توهمِ اصلاحاتِ سطحی، امکانهای مواجهه با پایان را بازخوانی کند. سیاست رهایی دیگر در پی بازسازی گذشته یا ترسیم آرمانشهرهای دوردست نیست، بلکه دقیقاً از نقطهی گسست و در میان ویرانهها آغاز میشود. با تمرکز بر لحظهای که منطق ستمگری افشا میگردد، به بررسی این پرسش پرداخته میشود که چگونه میتوان از دل فروپاشی، فرمهای جدیدی از کنش، همبستگی و تفکر انتقادی را بیرون کشید و امکانِ ناممکنِ شروعی دوباره را در دل انسداد مطلق جستجو کرد.



