کژ نگریستن: post #986 — TG.ME

سیاست زمانی به مرز نابودی می‌رسد که دیگر قادر نیست میان زندگیِ انسانی (که با سخن و روایت گره خورده) و زندگیِ صرفاً طبیعی (که تنها رنج را حس می‌کند) تمایزی قائل شود. در این نقطه، فلاکتِ همگانی چنان بر جامعه چیره می‌شود که سوژه‌ها از هرگونه ویژگیِ متمایز تهی شده و تنها به بدن‌هایی رنجور بدل می‌گردند که هیچ قصه‌ای برای روایت ندارند.
​در این فضای توده‌وار، اعتراض دیگر نه یک عملِ آگاهانه، بلکه صرفاً واکنشی غریزی و یکسان به دردی مشترک است. وقتی اعتبارِ سخنِ اندیشمند و فردِ عامی یکی می‌شود، نه به معنای دستیابی به برابری، بلکه به معنای آن است که هر دو به یک اندازه از "حقِ داشتنِ زبان" محروم شده‌اند. در این وضعیت، گفتارِ انسان‌ها به "ناله‌ای بی‌پایان" تقلیل می‌یابد که تنها یک حقیقتِ واحد را فریاد می‌زند: وجودِ نظمی که انسان را تا سرحدِ یک موجودِ بی‌آینده و فاقدِ روایت، بی‌ارزش کرده است. این سکوتِ پنهان در پسِ فریادهای هم‌شکل، گویای نظمی است که در آن زندگی دیگر نه قابل زیستن، بلکه صرفاً آزمونی از تحمل‌پذیری است.

رضا احمدی

https://t.me/lookingawry
❤37👏11👍7👎4👌1
January 8, 2026 3.8K 39