من مثلِ همیشه نمیتوانم اینهمه لطف و مهربانیِ شما در کامنتها را آنطور که شایسته است پاسخ دهم. با تکتکِ پیغامهایتان اشک ریختم و زبانم قاصر و مهربانیِ شما فراتر از آن چیزی است که ذرّهای بیمقدار همچون من بتواند پاسخی درخور بدهم.
مرا با نظراتتان خجالتزده کردید و از خودم شرم نمودم که تااینحد به من گمانِ نیک میبرید. من همیشه حکمت و خِرَدِ گذشتگان را ستودم، و آنها با آن اخلاقِ شگرفشان میگفتند بهدنبالِ من راه نیفتید، به خدا اگر میدانستید پُشتِ درِ بستهام چه میگذرد، هیچکدامتان دنبالِ من نمیآمدید و بر سرم خاک میریختید، و اگر خطاهایم را میدیدید حتّی تابوتم را هم برنمیداشتید. آنها از تبارِ اخلاق و خِرَد بودند، حال وضعِ من باید چگونه باشد!
اخیراً چکیدههایی از نوشتههای چنل هم در یکی از چنلهای تلگرامی نشر داده میشد و انسانهای بسیار خوب و باشخصیّتی بودند و اعتراضهایشان را هم نه بهدیدهی دشمنی بلکه از روی نوعی گاردِ دفاعی در مقابلِ آموختههایی که سالها با آن رشد کردهاند و اغلب هم با پشتوانههای احساسیِ جمعی پذیرفتهاند قلمداد میکنم. تصوّر نمیکردم بتوانم غیر از این چنل خانوادهی دیگری داشته باشم که با وجودِ تمامِ مخالفتهایشان دلتنگشان بشوم.
بخشِ بسیار زیادی از مردمِ ایران، دستِکم برخلافِ کشورهای دیگری که دیدهام، حتّی شرورترینشان هم اگر محبّتی صادقانه دریافت کنند آدمهایی شایسته از آنان برمیخیزد، امّا خودخواهیها، تضادها و تناقضهای اخلاقیِ جامعه و دشواریهای زیستی آنها را در هزارتویی گیر انداخته که کمتر کسی میتواند از دالانِ این گردبادِ تناقضاتِ اجتماعی بیرون بیاید.
بزرگترین دلیلِ اینکه دیگر نمیتوانم به نوشتن ادامه دهم مربوط میشود به چند روز پیش. در یکی از خیابانهای لندن راه میرفتم، عدّهای جوان را دیدم که خوشحال بودند، عکس میگرفتند و میخندیدند. در همان حال با خودم گفتم چرا مردمم در ایران باید غمگین باشند و تلخیهای زیادی بچشند، ولی این مردم که حتّی درصدِ کمی هم مانندِ مردمِ ایران نه آن مهربانی را دارند و نه آن شرافت را، اغلب خوشحالند و حدّاقل به آن شدّت دغدغهای برای نان و آب و مسکنشان ندارند.
حکومتهای آنان با استعمار، دزدی و غارت، منابعِ مللِ فقیرتر را بُردهاند، از آنطرف هم با تحریمهای بزدلانه و مداخلههای نظامی و ایجادِ ناامنی در کشورهایی مثلِ ایران و افغانستان که نخواستهاند از آنان دزدی شود یا با نامِ پیشرفت بردگی و زیردستیشان را بپذیرند، همواره تحتِ ظالمانهترین فشارها باید خُرد شوند و مردمِ آن بهجای آنکه بنشینند کتاب بخوانند، مسافرت بروند و از حدّاقلی از امکاناتِ رفاهی لذّت ببرند، کمرشان زیرِ سختیها فرو بشکند و دغدغهی بیشترشان بشود نانِ شب.
از سوی دیگر هم حکومتهای داخلی هیچ دردی حس نمیکنند و حتّی یک بار هم با مردم همدردی نکردهاند و روی چنان ثروتهای عظیمی آنهم نه از کار و نبوغشان بلکه با سوءاستفاده از قدرتشان نشستهاند، که با خود میگویم اینان که شکمشان از سیری پُف کرده چطور ممکن است افرادی که زیرِ شکمبارگیشان پنهان شدهاند ببینند، و همانان درعینِحال هم دارند برای مردم موعظهی مقاومت و ایستادگی سر میدهند گویی که فقر و بدبختی برای مردم فضیلت است.
آنها خبر ندارند در شهرهای کمجمعیّتتر با چه جانکندنی پول درمیآورند، و تصوّرِ اینکه آنان همیشه برای پوشاندنِ جهل و ظلمشان از نامِ نیکمردی چون علی پسرِ ابیطالب که محال است شایستگیِ خاکِ کفِ پایش را هم داشته باشند استفاده میکنند، مرا بهحدّی آزار میدهد که دردش را در اعماقِ وجودم حس میکنم.
این شد که نوشتن در این شرایط را خیلی بزدلانه میبینم و یک لحظه هم غصّهی مردمم مرا رها نمیکند و اگر یک ذرّه شرافت داشته باشم به خودم اجازه نمیدهم در چنین شرایطی بیایم از مواعظِ اجتماعی حرف بزنم، - و قاعدتاً منظورم کسانی نیست که خودشان در ایراناند و سهمی در آگاهسازیِ مردم به فراخورِ دانش و توانشان دارند-.
من درد و رنجِ سالمندانی هستم که بهجای استراحتکردن و لذّتبُردن از زندگی در آخرِ عُمرشان، در پیِ نانی تاکسی میرانند و دستفروشی میکنند تا کرامتشان حفظ شود. من دردِ جوانانِ سرزمینم هستم که در آرزوی یک وسیلهی نقلیه هستند، امّا برای بقا مبارزه میکنند. رنجِ مردانی هستم که هیچکس جانکندن و تحمّلِ بیشازحدِّ مسؤولیّتهایی که بر دوش دارند ندید و از هیچکسی تقدیر و تشکّری دریافت نکردند. رنجِ زنانی هستم که صداقت و پختگی و فرزانگی و نیکیها و زحماتشان دیده نمیشود و در میانِ هیاهوی زنانِ دیگری که بههرقیمتی میخواهند دیده شوند گُم شدهاند.
تا چند سال پیش هم که اوضاع کمی بهتر بود میتوانستم ادامه دهم، امّا حالا شرم میکنم در جایگاهی قرار بگیرم که در چنین شرایطی بیایم جامعه را نقد کنم. دیگر صلاحیّتِ اخلاقی و وجدانی در خودم نمیبینم که ادامه دهم.
شما همیشه خانواده و خویشاوندِ من باقی خواهید ماند، چون ما را نه نسبتهای خونی بلکه افکارمان به همدیگر نزدیک کرده است. خواستهام این است به دیگران بههرشکلی کمک کنید و فرهنگِ سخاوتمندی باید در جامعه بسیار گسترش یابد. من هم مثلِ خیلی از مردم بسیار طعمِ فقر را چِشیدهام و روزهایی بوده که چند روز پُشتِ سرِ هم نانِ خشک خوردهام، ولی همهی اینها شما را دلسرد و ناامید نکند و مانعی نشود که دنبالِ علم نروید، چون هیچچیزی جهلِ انسان را توجیه نمیکند.
اگر با مُردنِ من درد و رنجِ مردم خاتمه مییافت، کاش هزاران بار میمُردم تا شما راحت زندگی کنید. 💔
این آخرین پیغامِ من اینجاست تا زمانی که حالِ مردمم خوب باشد. چنل باقی خواهد ماند، و کامنتهای چنل و پیوی بهزودی بسته خواهد شد امّا همچنان قابلِ دیدن است. طبقِ قولهایم، ویدیوهای مصاحبه و چند مقاله را حتماً بهزودی نشر خواهم داد.
برایتان زندگیای نیکو و خِرَدمندانه آرزومندم. هیچیک از شما را فراموش نخواهم کرد. بدرود.