از میانِ انسانها، همیشه انسانهای فداکار و کسانی که حاضرند خود رنجی بر دوش بِکِشند تا دیگری رنج نکشد، از نزدیکترین خویشاوندانِ من بودهاند، امّا اغلب برخلافِ این بر من ثابت شده است.
در خاموشیهای بزرگِ نیویورک در سالِ 1977 وقتی برقِ سراسری رفت و شهر در تاریکی فرو رفت، فروشگاهها غارت شدند و شهر پُر از آتشسوزی و دزدی شد. آنها غارتگران و راهزنانی حرفهای نبودند، ولی با این تصوّر که «همه دارند میبرند من هم میبرم»، بهانهای فراهم شد تا آنسوی تاریکِ روانِ خود را به نمایش بگذارند.
در شرایطِ امروزیتر، خیلی از مردم بهمحضِ شنیدنِ اخبارِ کمبود و گرانی، به فروشگاهها هجوم میبرند و قفسهها را خالی میکنند بدونِ اینکه فکر کنند افرادِ بیمار و سالمند یا خانوادههای کمدرآمد چه بر سرشان خواهد آمد. ویدیوهای بسیار زیادی از تصادفِ کامیونها و ماشینهای باری منتشر شده که برخی از مردم بهجای کمک به راننده که در حالِ جاندادن است، کالاهایش را غارت میکنند. حتّی در شرایطِ جنگی هم به خانههای متروکه دستبرد میزنند.
آنتون چخوف (Anton Chekhov) داستانی از 'الکسی رومانسوف' نقل میکند که خود را انسانی بیشرف، فتنهانگیز، آدمفروش، دزد، چاپلوس، رشوهخوار، پاپوشدوز و خبرچین میداند، در یک شبِ سردْ سوسکی را از روی آستیناش پرتاب میکند و واردِ حیاطی پر از کثافت و تاریکی میشود. در این حین که از پستیِ انسان در حیرت است، با خود میگوید:
«بهراستی انسان چیست؟ آه، انسان ذرّهغباری بیمقداره! انسان تودهای گوشت و پوست و استخوانه!»
در همین حال، سگی عوعو میکند. الکسی گریهکنان رو به سگ میگوید:
«بیا مرا بُکش، از من بیشرفتر پیدا نمیشه. فکر میکنی من گُلِ سرسبدِ آفرینش هستم؟ تُف! بدتر از تُف، کثافت! 'کورنیوشکین' رو بهخاطرِ من از اداره بیرون کردن! بله! بدتر از اون من بودم که دویست روبل از صندوقِ اداره دزدیدم، بعد هم تقصیرها رو گردنِ 'سورکوچف'ِ از همهجا بیخبر انداختم. باور کن من بودم. منِ بیهمهچیز، پست، دورو، خائن. مثلِ اینکه هنوز خودم رو خوب معرّفی نکردم: مردمآزار، پدرسوخته، کاسهلیس! میشنوی جنابِ سگ؟ اینها همه القابِ منه! حالا بیا گازم بگیر، تکّهوپارهم کن نوشِ جونت، بیا سگِ نازنین...»
و چقدر خوب است که همهی ما در خلوتِ خود مثلِ الکسی صادقانه با خودمان حرف بزنیم. ما حتّی شهامتِ الکسی را هم از دست دادهایم.





