چند سؤال و نکته
در این چند ماه، دو سه نفر از دوستان سؤالهایی پرسیدند که شاید بد نباشد جوابشان را اینجا هم بنویسم. یکی دو نکته هم دربارۀ نوشتههای قبلیام میخواستم بگویم. این بحثهای پراکنده را اینجا با هم میآورم.
۱) دو شخصیت به اسمهای «نسیم» و «آفتاب» در جلد چهارمِ «جنگ پیرمرد» که برای یکی از خوانندهها سؤال شده بود: این اسمها ترجمه نیستند. واقعاً دو نفر بودند به اسمِ “Naseem” و “Aftab”. این دو اسم در شبهقارۀ هندوستان اسمِ رایجِ مردانه هستند و این دو شخصیت هم در کتاب اصالتِ هندوستانی دارند.
۲) سؤالِ دو تا از خوانندهها: «چرا رمانِ Spin به پیله ترجمه شده؟ مگر spin بهمعنای چرخش نیست؟»
جواب: نه؛ معنای “spin” در اینجا «چرخش» نیست، بلکه چیزی است مثل «بافه» یا «بافته» یا حتی «کلاف»: A bundle of spun material; a mass of strands and filaments. رمان را که بخوانید، میفهمید هیچ ربطی به «چرخش» ندارد و همین معنا مدِ نظرِ نویسنده است. برابرهایی مثل بافه و کلاف به زیباییِ «پیله» نیستند که قدری استعاریتر است و کمابیش دقیق هم هست.
۳) ادامۀ پیله و فرزندان زمان؟ ادامه میدهم. قصد نداشتم، ولی زورِ خوانندههای نازنین چربید. متأسفانه، فعلاً نمیتوانم زمانبندی بدهم. فقط امیدوارم قبل از آنکه هوشِ مصنوعی وجودِ ما مترجمها را از حَیّزِ اِنتفاع ساقط کند (بیکارمان کند)، کار را تمام کرده باشم!
۴) چرا عبارتِ «هیل مری» را در اسمِ کتابِ پروژۀ هیل مری توضیح ندادهام؟ اشتباه کردم. تا حدی ترسیدم که حال و هوای داستان لو برود، ولی بد نبود که توضیحِ این عبارت را در یکی دو جمله در ابتدای کتاب میگذاشتم. خلاصه اینکه «هیل مری» (بهمعنای «سلام بر مریم عذرا») اسمِ یک دعای کاتولیکیِ مشهور است. گویا حدودِ پنجاه سال پیش یک بازیکنِ فوتبالآمریکایی در چند ثانیۀ آخرِ یک بازی از روی درماندگی توپ را پرت میکند تا به همبازیاش در جلوِ زمین برسد؛ همین کارش باعث میشود که بازیِ باخته را ببرند. بعد از بازی در مصاحبه میگوید که دعای «سلام بر مریم» را خواندم و توپ را انداختم. این مصاحبه باعث شد که به این نوع پاسها در فوتبال بگویند «هیلمری». کمکم هم این عبارت استعارهای شد از هر اقدامی که کسی از سرِ استیصال در آخرین لحظات انجام بدهد تا بلکه به موفقیت برسد.
۵) حالا که صحبتِ آن کتاب شد، اعتراف میکنم که اسمِ نویسنده را اشتباه نوشتهام. بنا بر قواعدِ رسمالخطیِ فارسی، «اندی ویر» درست است و نیازی نیست تا «اندی وییر» بنویسیم.
۶) در این نوشته، به تلاشِ صنعتیزاده در برابریابیِ کلمۀ «اتم» اشاره کردم. منظورم تلاشِ نویسندههای معاصر برای برابریابی بود. وگرنه بعضی از فیلسوفهای قدیمیِ ایرانی و عرب با مکتبِ اتمسیم در یونانِ باستان آشنا بودند و گویا یکی از برابرهایی که استفاده میکردهاند همین «جزء لایتجزا» بوده. جایی خواندم که ابوعلی سینا در یکی از نوشتههای فارسیاش «اتم» را به «پاره» ترجمه کرده بوده (یادم نیست کجا). در نتیجه، اگر بحثِ آن نوشته را بخواهیم ادامه بدهیم، «اتمی» به فارسیِ سرهِ ابنسینایی میشود «پارگی»!
۷) در این نوشته، به رمانِ Seveneves نوشتۀ نیل استفنسن اشاره کرده بودم. آن زمان، فقط یکسومِ ابتداییِ کتاب را خوانده بودم و خیال میکردم اسمِ کتاب فقط بازی با کلمۀ “seven” است که آینهای نوشته شده. به همین خاطر من هم آینهای ترجمهاش کردم به هفتفه. بعداً که کتاب را تا آخر خواندم، فهمیدم قضیۀ اسمش پیچیدهتر از این حرفهاست. ترجمۀ خیلی دقیقش بخشی از داستان را لو میدهد.
۸) سؤالِ چند خوانندۀ ناراضی (از ده سال پیش تا همین هفتۀ پیش): چرا اسمِ چندین شخصیت در کتابِ فصل استخوان عربی است؟ چون در متنِ اصلیِ کتاب هم اسمِ خیلی از شخصیتها عربی است. نژادی در این کتاب هست که نامِ زمینیشان را از روی نامِ ستارهها انتخاب میکنند. در زبانهای اروپایی، به دلیل ترجمۀ کتابهای عربی در قرون وسطی، نامِ خیلی از ستارهها عربی است و به همین خاطر هم اسمِ شخصیتها عربی شده: Suhail و Thuban و Elnath و Mothallath و کلّی اسمِ دیگر در این کتاب سوهایل و توبان و النات و موتالات نیستند؛ دقیقاً همان سهیل و ثُعبان و النَطح و مثلث هستند. همانطور که در مجموعۀ «تلماسه» هم لقبِ یاروی اصلیِ کتاب «لیزان آلگاییب» نیست، بلکه «لسانالغیب» است. در این بین، ترجمۀ فارسیِ فصل استخوان چهار پنج تا اسمِ عربی بیشتر دارد که طبیعی هم هست.
معادلِ یکی دو کلمه را هم عامدانه سختتر انتخاب کردم، چون باید بنا بر «قاعدۀ جبران» در ترجمه، سختبودنِ بعضی کلمهها و عبارتهای لاتینی و یونانیِ متن را به شکلِ دیگری در فارسی بازنمایی میکردم. بعضی/خیلی از خوانندهها از دیدنِ این کلمات شوکه شدهاند و خوششان نیامده. از بابت کژسلیقگیهای احتمالیام در این کار عذر میخواهم. ولی بیدلیل نبوده.
@PersianSFF
