سرنوشتِ غاییِ کیهان و وحشتِ عرفانی ویکیپدیا مدخلهای عجیبغریب (به هر معنایی از این کلمه) کم ندارد. مثلاً بعضی از نمونههایش اینجاست. اما بعضی از مدخلهایش اسبابِ حیرانیِ آدمیزاد میشود و احساسِ گمگشتی به او میدهد. سالها پیش مقالهای علمی را توی ویکیپدیا دیدم و بلافاصله کلِ روزم صرفِ خواندن و بازخوانیاش و چندبارهخوانیاش شد. مدخلِ سختفهم و عجیبی است. حالا دیگر سالی یکی دو بار میروم و هی میخوانمش. برایم حُکمِ شعائر و مناسکِ آیینی دارد. رویدادی چندوجهی است و از چند جهت تکانم میدهد. مثلاً خودِ خواندن و تقلا برای فهمیدنش حالتی خلسهمانند دارد و بُنیهی ذهنیام را میخشکاند: بخشهای ابتداییاش را خیلی راحت درک میکنم و پیش میروم. چشماندازِ خوشایندی در اطرافم خلق میکند. گاهی مدارهای علمیتخیلیِ مغزم طوری برانگیخته میشوند که انگار دارم داستان میخوانم. اما هرچه جلوتر میروم دستاندازهای راه و تکههای سنگلاخیِ مسیر بیشتر و بیشتر میشود؛ هرچند خوشبختانه لینکها و ارجاعات به مدخلهای دیگر کمک میکند بهتر بفهممش. میروم و برمیگردم و در مسیرِ اصلی به راهم ادامه میدهم. جلوتر باز هم دشوارتر میشود. آنوقت باید دو سه پیچهی دیگر در این هزارتوی ارجاعها فروبروم و انشعابهای آن مدخلها را ذرهذره بخوانم؛ گم بشوم و احساس کنم توی ظلماتزار، بیابان، راهِ بینهایت، گُمخانه افتادهام. بههرحال آنقدر توی تاریکی «دستها میسایم تا دری بگشایم» که بالاخره برمیگردم به اصلِ مقاله. اما سرآخر حرفهای مقاله چنان صعب میشود که کلماتش برای ذهنِ من دیگر معنای مشخصی ندارد. کیفیتی لاوکرافتی پیدا میکند. انگار هیولایی از جایی دور آمده و رنگِ ناشناختهای توی کُنجهای اکتشافنشدهی مغزم میپاشد یا نُتی هراسانگیز از ناکجا پخش میشود که همهی صداهای دیگر را خفه میکند. این جملهها را به این دلیل نمینویسم که با تصویرسازیهای بیمعنا به حرفی ساده عمق بدهم. دارم با کلمهها بازی میکنم تا بلکه بتوانم احساسِ واقعیام را بیان کنم؛ دنبال طرز و طریقِ تازهای هستم که احساسم برای خودم ملموستر بشود. خلاصه آنکه هرچه هست، صادقانه است؛ حتی اگر لوس باشد. این مقاله را میگویم: Timeline of the Far Future. ولی الان نخوانیدش. صبر کنید تا خلوتی گیرتان بیاید و با آرامش ذرهذره پیش بروید و مزمزهاش کنید. مقالهی «گاهشمارِ آیندهی دور» در مورد سرنوشتِ غاییِ جهان است. اولِ مقاله، با زمانهای تقریباً نزدیک به روزگارِ ما شروع میشود: هزار سالِ دیگر «سالِ» زمین چند ثانیه درازتر میشود و ستارهی قطبیِ زمین تغییر میکند، دههزار سالِ دیگر ابطالجوزا و قلبالعقرب ابرنواختر میشوند، صدهزار سالِ دیگر دو تا از قمرهای اورانوس به هم برخورد میکنند... 180 میلیون سال بعد روزِ زمین یک ساعت طولانیتر میشود، 250 میلیون سال بعد قارههای زمین دوباره به هم وصل میشوند و اَبَرقارهی جدید شکل میگیرد، پنج میلیارد سالِ دیگر ادغامِ راه شیری و آندرومدا/امرأةالمسلسله آغاز میشود و اتمامِ سوختِ هیدروژنیِ خورشید هم همان حدودها. گمان کنم ذهنِ همهی علمیتخیلیبازها با چنین تصویرهایی بهتزده بشود. وقتی 250 میلیون سال بعد ابرقارهی جدید شکل بگیرد، انسان کجاست؟ تکامل چه بلایی بر سرِ انسان آورده؟ کجاهای کیهان خواهیم بود؟ حتی فرهنگِ فعلیِ بشر با بیست و پنج سالِ پیش هم زمین تا آسمان فرق کرده، چه برسد به ده میلیون برابرش. اما حتی این بخش از آن مقاله هم آنقدرها حیرانم نمیکند که ادامهاش: وقتی پای میلیاردها میلیارد سالِ آینده وسط میآید. ادامه در پایین 👇
سرنوشتِ غاییِ کیهان و وحشتِ عرفانی ویکیپدیا مدخلهای عجیبغریب (به… — تأملات علمیتخیلی و فانتزی — TG.ME
November 25, 2025 2.7K 8 47