ادامه از بالا ⬆️ حتماً می‌توانید حدس بزنید که راویِ داستان در طیِ… — تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی — TG.ME

ادامه از بالا ⬆️

حتماً می‌توانید حدس بزنید که راویِ داستان در طیِ سفرش به هوشمندان و تمدن‌ها و سیاره‌های گوناگونی برمی‌خورَد و اتفاقاتِ مختلفی را از سر می‌گذرانَد. تنوعِ وقایع در این رمان حیرت‌انگیز است. شاید حرفم گزافه به نظر بیاید، اما انگار تاریخِ آیندۀ علمی‌تخیلی در این کتاب پیش‌بینی شده. چکیدۀ تمامِ رمان‌های مجموعۀ «تلماسه» سه چهار بند از داستان است، مغزِ رمانِ سلاخ‌خانۀ شمارۀ پنج یکی دو سطر از آن است، تقریباً هیچ مضمون و استعارۀ علمی‌تخیلی نیست که اولین پیش‌نِمون‌هایش در این کتاب نیامده باشد یا اگر از قبل وجود داشته در این کتاب به باشکوه‌ترین جلوۀ خودش نرسیده باشد.
 اما تقریباً تمامِ آن ماجراها را نویسنده/راوی «تعریف می‌کند»، نشان نمی‌دهد. به همین دلیل است که نوشتم با تمامِ رمان‌های معاصرِ خودش و معاصرِ ما فرق دارد. به احتمالِ زیاد اگر امروزه‌روز کسی چنین داستانی بنویسد، هیچ ناشری رغبت نمی‌کند که آن را چاپ کند و هیچ خواننده‌ای هم با آن کنار نمی‌آید. ستاره‌ساز پدیده‌ای منحصربه‌فرد بود که در زمانِ خودش اثرش را گذاشت و اگر هم امروز نویسنده‌ای به سراغش برود تا با دیدی تاریخی آن را بخواند کماکان اثرگذار خواهد بود.

فهرستِ نویسندگانی که شیفتۀ ستاره‌ساز بودند (چه ژانری و چه غیرژانری) فهرستِ درازی است؛ از خورخه لوئیس بورخس و ویرجینیا ولف گرفته تا اچ جی ولز و برایان آلدیس و آرتور سی کلارک. تازگی‌ها هر بار که این کتاب تجدید چاپ می‌شود مقدمۀ مفصل و ستایش‌آمیزی به قلمِ یک نویسنده یا منتقدِ مهم دارد.
بحثِ ما در اینجا دلایلِ محبوبیتِ ستاره‌ساز نیست، در نتیجه بهتر است به بحثِ خودمان برگردیم. آرتور سی کلارک از نویسندگانی است که علاقه‌اش به استیپلدن مشهور است و از او الهام گرفته. کلارک تقریباً از همان اولین رمان‌هایش شیوۀ قصه‌گوییِ استیپلدن را به همان امضای نثرِ خودش تبدیل کرد و آن فصل‌های میان‌پرده‌مانند را ساخت.

حدسِ من این است که رمانِ ستاره‌ساز با شیوۀ یگانۀ قصه‌گویی‌اش و سپس تقلیدِ کلارک از او (که به نوعی بهبودِ نثرِ استیپلدن بود) آرام‌آرام این نوع روایت را به سنتِ خاصِ علمی‌تخیلیِ بریتانیایی تبدیل کرد. علمی‌تخیلی‌نویس‌های بریتانیاییِ زیادی (و گاهی هم آمریکایی) این نوع فصل‌ها را در نوشته‌های خود می‌آورند. بهترین مثالی که الان به خاطر دارم و نزدیک به زمانۀ ماست پیتر هَمیلتون (Peter F. Hamilton) است، به‌ویژه در دو کتابِ ستارۀ پاندورا‌ (Pandora’s Star) و یهودای ازبندرَسته (Judas Unchained)، فصل‌های مربوط به شخصیتِ «کوه‌نوربامدادی» (MorningLightMountain). [این فصلِ درخشان را یک روزی ترجمه می‌کنم و همین جا می‌گذارم.]

بااین‌همه، آن شگردی که پیتر همیلتون در آن دو کتابِ به‌هم‌پیوسته‌اش به سراغش رفته و سپس آدریان چایکوفسکی در همین کتابِ فرزندانِ زمان به کار گرفته، دنبالۀ مستقیمِ همان کاری است که ابتدا استیپلدن و بعد کلارک انجام داده بودند. استیپلدن تمامِ رمانش بر همان سبک و سیاق بود و هر فصل و گاهی هر صفحه یا حتی هر بند قصه‌ای مجزا بود. کلارک چند فصلِ میان‌پرده‌اش پیوندی گاهی مشخص و گاهی محو به یکدیگر داشتند و در نهایت یک قصۀ واحد (اما معمولاً فاقدِ ویژگی‌های معمولِ داستان‌نویسیِ مدرن) را تعریف می‌کردند.

اما آنچه همیلتون و چایکوفسکی را متفاوت می‌کند، این است که هرچند میان‌پرده‌هایشان را با آن نوع قصه‌گویی شروع کرده‌اند، ذره‌ذره به آن بال و پر داده‌اند و هویتی مجزا به آن فصل‌ها بخشیده‌اند. قصۀ روایت‌گونه‌شان هرچه جلوتر آمده بیشتر و بیشتر ساختاری داستانی گرفته و به خطِ روایتِ مستقل مبدل شده.
چایکوفسکی یک قدم فراتر هم گذاشته و در اواخرِ داستان پیچشی ظریف به میان‌پرده‌هایش می‌دهد که در عین سادگی حیرت‌آور است. (مگر نه اینکه نبوغ در سادگی است؟) میان‌پرده‌های فرزندان زمان با فعلِ مضارع نوشته شده‌اند، چراکه جهان‌بینیِ شخصیت‌هایش (که البته خواهید دید به معنای کلاسیک و عادی‌اش «شخصیت» نیستند) فاقدِ آن نوع نگرش به گذشته و آینده است که ما انسان‌ها داریم. زمانِ حال آبگیری آرام است که جهان و کارِ جهان در آن شناور است؛ اما در اواخرِ داستان موج‌های ظریفی از فعل‌های گذشته و آینده این آرامش را به ظرافتِ هرچه تمام‌تر به تلاطم می‌اندازد.
نمی‌خواهم چیزی از فرزندانِ زمان را لو بدهم و مزۀ داستان‌خوانی را برای خواننده کم کنم. در نتیجه، نمی‌توانم بیشتر از این به این ساختارِ روایی در کتابِ چایکوفسکی بپردازم. اما برایم مهم بود که خواننده هم حواسش به ظهورِ این سنّتِ رواییِ بریتانیایی در فرزندانِ زمان و نحوۀ اعتلای آن باشد.

@PersianSFF
❤27👍4👏3🆒1
July 5, 2026 996 11 4