مقدمۀ منتشرنشدۀ فرزندان زمان
وقتی کتاب فرزندان زمان قرار بود منتشر بشود، مقدمهای برایش نوشتم که به دلم ننشست. به نظرم آمد ساختارش ساختارِ وبلاگی است، نه مقدمۀ بهدردبخور برای کتاب. به همین دلیل منتشرش نکردم.
اما در این مدتی که از چاپِ آن کتاب گذشته، چند نفر از دوستان به گلایه گفتند چرا با این کتاب مثلِ پیله برخورد نکردهام؛ چون به نظرشان (طبعاً نظرِ پربیراهی هم نیست) فرزندانِ زمان اگر یک سر و گردن بهتر از پیله نباشد کمتر از آن هم نیست.
به جبرانِ کمکاریام، دستی به سر و گوشِ آن مقدمۀ منتشرنشده کشیدم و حالا هم خلاصۀ بخشِ اصلیاش را میگذارم اینجا. امیدوارم برای خوانندهها و هنوزنخوانندههای آن کتاب جالب باشد.
***
در داستاننویسی (چه ژانری و چه غیرژانری)، یکی از بدیهیترین نشانههای تسلطِ نویسنده بر این هنر وفاداریاش به اصلی است معروف به اصلِ «نشان بده، تعریف نکن» (Show, Not Tell). نویسنده وظیفه دارد بهجای آنکه در مقامِ دانای کلِ مطلق اطلاعات را بر سرِ خواننده بریزد و خودش دنیاسازی یا ویژگیهای شخصیتها را تعریف کند، اینها را غیرمستقیم به خواننده نشان بدهد. طبعاً یکی از روشهای هنرنماییِ نویسندهها هم این است که چطور با این شگردها بازی میکنند و از آن فاصله میگیرند.
اصلِ «نشان بده، تعریف نکن» در داستانهای قدیمیِ علمیتخیلی چندان رعایت نمیشد؛ اما نه لزوماً به دلیلِ هنرنماییهای عامدانۀ نویسنده و تلاش برای خلقِ بازیهای فرمالیستی، بلکه گویا علمیتخیلینویسان هنوز به روشِ خاصی برای به تصویر کشیدنِ «امرِ نو» (Novum) نرسیده بودند و نمیدانستند چطور اِعجابِ این امرِ نو را در خلال داستان به خواننده نشان بدهند. علمیتخیلی بهمثابۀ ژانر هنوز قوام نیافته بود. به همین دلیل، بسیاری از نویسندهها به سراغِ دمدستترین کار، یعنی «اطلاعاتپاشی» (info dump)، میرفتند و آنچه از دنیاهای نوِ شگفتانگیزشان باید نشان میدادند برای خواننده تعریف میکردند.
این «اشتباه» حتی در داستانهای مشهور هم دیده میشد. مثالی بزنم: داستانِ «گروهِ نجات» (Rescue Party) نوشتۀ آرتور سی کلارک از محبوبترین داستانهای تاریخِ ع.ت است و از اولین داستانهایی که کلارک نوشته. در این داستان، که هیچ انسانی حضور ندارد و راویِ سومشخص از ذهنِ بیگانگانی ناآشنا با زمین داستان را تعریف میکند، کلارک چنین جملهای دارد: «سپس یکی از زائدههایش را با چنان سرعتی حرکت داد ... که چشمِ هیچ انسانی نمیتوانست دنبال کند.» بعد از این جمله هم از زبانِ همان شخصیت تمامِ پیشزمینه و بافتِ داستان را بهشکلی آماتوری تعریف میکند.
در اکثرِ مواقع، این نوع زاویهدیدِ دانای کل دچارِ خطایی است که میشود اسمش را گذاشت «خطای هممکانی و همزمانیِ راوی و خواننده.» راویِ داستانِ کلارک در آیندهای دور است و در مکانی است که انسان حضور ندارد؛ اما وقتی کلارک در داستانش آن جمله را مینویسد انسانِ خواننده را بهزور به آن موقعیت میبَرَد. وضعیتی مصنوعی شکل میگیرد که به منِ خواننده یادآوری میکند «داستان برایم تعریف میشود». نویسنده امرِ نو را بهجای آنکه به من نشان بدهد، برایم تعریف میکند.
طبعاً وقتی نویسندگانِ علمیتخیلی پختهتر شدند چنین ناشیگریهایی کمتر و کمتر رخ دادند. اما دلیلِ مشخصی دارد که به کلارک اشاره کردم. کلارک بعدها این نوع اشتباهِ خود را کنار گذاشت، اما به این شکل که آن را اعتلا داد.
کسانی که رمانهای زیادی از کلارک خواندهاند حتماً متوجه شدهاند او فصلهای خاصی در رمانهایش دارد که یک خطِ رواییِ موازی با داستانِ اصلی میسازد (تا حدی شبیه به میانپردههایی لابهلای داستانِ مرکزی). معمولاً راویِ این فصلها دانای کلِ مطلق است؛ فضای روایت قدری معماگون شروع میشود و اندکاندک این راوی (که گاهی با خواننده ناهمزمان و ناهممکان به نظر میرسد) قصۀ دیگری را برای خواننده «تعریف میکند». کلارک در این زمینه چنان هنرمندانه و معمولاً شاعرانه عمل میکند که این فصلها به یکی از امضاهای خاصِ نویسندگیاش تبدیل شده و یکی از بهترین شیرینکاریهای ادبیاش در نثر است.
بااینهمه، کلارک در این مسئله احتمالاً تحت تأثیرِ نویسندهای دیگر است که علمیتخیلینویسهای زیادی (خصوصاً در شاخۀ بریتانیا) از او تأثیر گرفتهاند و ستایشش میکنند: اوُلاف استِیپلدن (Olaf Stapledon). مهمترین رمانِ استیپلدن رمانی است به نامِ ستارهساز (Star Maker) (سال ۱۹۳۷م / ۱۳۱۶خ).
ستارهساز از نظر ساختارِ روایت و نحوۀ قصهگویی با تمامِ رمانهای علمیتخیلیِ معاصرِ ما و حتی معاصرِ خودش فرق دارد؛ بیشتر شبیه به معراجنامههای مذهبی و پندآموز در اروپا است. راویِ قصه مردی انگلیسی است که روح از بدنش خارج میشود و کمکم سفری را در فضای لایتناهیِ میانستارهای و میانکهکشانی آغاز میکند که میلیاردها سال طول میکشد.
ادامه در پایین ⬇️
26
3
2
1July 5, 2026 1.1K 3 7