جان
هنوز هم بعد از این سالها پای لعنتی من گهگاهی تیر میکشه اما میدونم این درد و حتی بدتر از این قطعا حقمه.
با همون حالت لنگان تلاش کردم از پله ها پایین بیام و از دیوار برای بالا نگه داشتن خودم استفاده کردم؛ هنوز آماده ی مقابله شدن با شرلوک رو نداشتم، نه بعد اینکه اون متوجه ی پوتینهام شده باشه..
با تردد در رو باز کردم، چهره ی شرلوک خنثی بود و روی مبل راحتیش نشسته بود. فنجون چای توی دستهاش بود و انگار منتظر بود که هر لحظه من پشت همین در ظاهر بشم.
"امروز حالت چطوره؟" شرلوک با لحنی عادی گفت، اما من میدونم که معنی این لحن چی میتونه باشه.
"دوباره پام.. اذیت میکنه." من هم سعی کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم با اینکه میدونم هیچ چیزی در این لحظه طبیعی نیست و میتونستم صدای ضربان قلبم رو توی گوشهام بشنوم که شرلوک با چشمهایی باریک به ساقهای پام و مخصوصا قسمت پایین که معمولا باید پاهام رو توی کفشهام میکردم خیره شده بود؛ انگار که در تلاش برای استنتاج کردن سایز پاهام بود، که از این خیرگی به سختی بزاق دهنم رو قورت دادم و تقریبا نفس کشیدن برای من سخت شده بود.
"خانم هادسون! لطفا برای دکتر واتسون قرص مسکن بیارید!" شرلوک ناگهان فریاد زد که من از این صدا از جایم پریدم، اما از طبقه ی پایین خانم هادسون متقابلا فریاد زد: "شرلوک! تو به اونجا نزدیکتری!"
شرلوک چیزی نگفت و فقط پوزخند نامحسوسی روی صورتش نمایان شد و از چایش کمی نوشید، چون میدونست خانم هادسون خودش برای این کار بالا میاد؛ اما من سر جایم خشکم زده بود و نمیتونستم افکار شرلوک رو رمزگشایی کنم.
بعد از چند دقیقه خانم هادسون وارد شد، با یه دست پوکه ی قرص و دست دیگه اش جفتی از پوتینهام رو گرفته بود که با این صحنه بار دیگه نفس کشیدن رو فراموش کردم.
"بیا، جان." پوکه رو فورا از دستش قاپیدم و با دستهای لرزون یکی از قرصها رو بدون آب بلعیدم و فقط به پوتینهام توی دستش خیره شدم بودم.
خانم هادسون با مهربونی پوتینها رو به من پس داد و از کنار من رد شد؛ ولی من انگار که پوستم به جسم داغی برخورد کرده جفت پوتینها از توی دستم سُر خوردن.
"خودت دکتری و میدونی که نباید قرصی رو بدون آب بلعید!" به من گوشزد کرد و با لیوانی پر از آب به پیش من برگشت.
"ممنون.. خانم هادسون.. شما قدیس هستین.." با حرفهای بریده بهش گفتم و یه جرعه ی بزرگ از آب بلعیدم.
"نمیخواستم که خونه ام رو کثیف کنی پس برای همین داشتم تمیزشون.." با سرفه ای که کردم جمله ی خانم هادسون رو قطع کردم؛ باز هم شانس آوردم که شرلوک قبل از اون متوجه اش نشده بود اما با گفتن این اطلاعات جلوی هلمز همه چیز رو بدتر میکرد.
"ممنون.. ممنون.." با حرکت سر از خانم هادسون تشکر کردم.
با اضطراب نیم نگاهی به شرلوک انداختم و لبخندی از روی اجبار زدم تا اینکه شرلوک فنجونش رو دو دستی بالا آورد و گفت: "چای؟!"
"آره باشه.." با اینحال یه جرعه ی دیگه از آب نوشیدم و به پوتینهام که جلوی پاهام روی زمین افتاده بودن خیره شدم.
"جان.. بهتر نیست یکم بشینی تا اینکه خانم هادسون برات چای آماده کنه؟"
"شرلوک! چند بار باید بگم که من خدمتکارتون نیستم!" اما با اینحال به سمت آشپزخونه قدم برداشت؛ شاید به خاطر حالی که الان دارم و حتی خودم هم میتونم تصور کنم که چند لحظه پیش رنگ از چهره ام پریده بود؛ احتمالا دلش برای من سوخته، با اینکه خودم خوب میدونم به تنها کسی که نباید دلسوزی بشه منم.
قدمهام بهتر شده بودن و بالاخره تونستم خودم رو به مبل راحتی رو به روی شرلوک برسونم.
خانم هادسون فنجون رو میان دوتا دستهام قرار داد و از روی همدردی روی شونه ام دستی کشید، از در خارج شد و من رو با شرلوک تنها گذاشت.
"حالت بهتر بنظر میاد.. فکر کنم دارو خوب بهت اثر کرده." شرلوک زمزمه کرد و دوباره از چایش نوشید؛ منم تابع از اون جرعه ای نوشیدم و سری تکون دادم.
"فکر کنم بدترین نسخه از من رو دیدی." به شوخی گفتم، که شرلوک پوزخندی به من تحویل داد و گفت: "آره.. ظاهرا از درد مثل گچ سفید شده بودی." برای تایید سری تکون دادم؛ بهتر از این بود که بدونه من در واقع وحشت زده بودم.
"اما متاسفانه باید بگم که دیشب یه قتل رخ داده.. و ممکنه که به تو نیاز پیدا کنم اگه بتونی.." با شنیدن این جملات فنجون نیم راه به سمت لبهام متوقف شدن؛ میتونستم تردید رو از لحنی که استفاده کرد تشخیص بدم و چشمهاش به روی صورت من حرکت میکردن، انگار که سعی داشت متوجه بشه که شاید من برای اینکار آماده هستم..
#پارت_۷







