صبح روز بعد شرلوک با صدای گوشیش از خواب پرید و خواست رد تماس کنه اما… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

صبح روز بعد شرلوک با صدای گوشیش از خواب پرید و خواست رد تماس کنه اما چشماش با دیدن اسم لستراد گرد شدن که سریع جواب داد و لستراد هم از پشت تلفن گفت:"شرلوک...دوباره قتلی رخ داده..دیشب..خودتو زود.."شرلوک حتی نذاشت جملشو تموم کنه.فقط سریع کتشو برداشت و از بیکر استریت بیرون زد.

شرلوک
با قدمهایی تند به دفتر رییس پلیس که لستراد باشه رسیدم و بدون حرف دیگه ای از اولین کسی که کنارم بود روزنامه ی روز رو کش رفتم.
؛سر تیتر اخبار
قتل یک سرباز
تحقیقات هنوز شروع نشده و گمان میرود این یک قتل سریالی خیلی جدی با قاتلی بدون نام و نشان باشد..؛
نگاهی سرسری به تمام متن خبر انداختم و روزنامه رو مچاله کرده و به سمت همون مرد پرت کردم."هی شرلوک باید سریع تر عمل کنیم!!"لستراد با ابرویی بالا انداخته و حالت حق به جانب این رو گفت و با گام هایی به سمت من اومد.'نه که خودش خیلی میتونست پرونده حل کنه،و هیچ کدومشم نمیورد زیر دست من!'کلافه دستی به موهام کشیدم اما الان وقت لجبازی نبود."جسد کجاست؟"
"توی اتاق بغلی فقط بیشتر از ۵دقیقه نمیتونی اونجا باشی"حتی نذاشتم حرفش تموم شه که با سرعت خودمو به اتاق رسوندم و چشمم به اندرسون افتاد.'خب بهتر از این نمیشد!'نگاهی برزخی به اون کردم و مثل همیشه نادیدش گرفتم.به سمت جسد خم شدم.
'مردی در دهه ی ۴٠ زندگی،بدنی عضلانی و آفتاب سوخته که این سرباز بودنشو تایید میکنه و نشان از این داره که توی قسمت های جنوبی کشور به خدمت مشغول بوده..ضربه مستقیم به قلبش خورده شده و فقط جای یک گلوله ی رو سینش هست پس قاتل به شدت در استفاده از سلاح سرد مهارت داشته.حرف M......دوباره در شاهرگش..'به فکر فرو رفتم.این پرونده چیزی داره که من ازش سر در نمیارم!!سردرگم و کلافه سرمو بین دستام قرار دادم و باز به مغزم فشار اوردم تا اطلاعاتی که همیشه باعث حل پرونده ها میشدنو بهم بدن..اما نه انگار جواب نمیده...با عصبانیت فریادی زدم:"قتل ساعت چند اتفاق افتاده؟؟"سکوتی در اتاق حاکم شد اما یکی از مرد ها با من من گفت:"قربان قتل در حوالی ساعت ۲تا۳بامداد اتفاق افتاده."
"شرلوک،چرا جان رو نیوردی؟میتونستیم از مهارت دکتر بودنش اینجا استفاده کنیم."لستراد این رو گفت.با شنیدن این حرف از جا پریدم و لعنتی به خودم فرستادم که چطور من از دیشب حال جانو نپرسیدم و سریع به سمت دستگیره ی در رفتم تا به سمت خونه برگردم و قبل بسته شدن در به لستراد گفتم:"این مفید ترین حرفی بود که تا به حال زدی!"

جان
چشمهامو باز کردم.بوی خیلی بدی توی دماغم پیچیده بود...بوی چی بود؟
بله بوی خون بود...دوباره یادم افتاد.'دیشب...دوباره...'چشمامو بهم فشار دادم بلکه از این کابوس بیرون بیام.'تا ابد قراره بوی خون کسایی که جونشونو گرفتم از زیر دماغم بیرون نرن...اما...اما فقط ۱۸نفر موندن..۱۸'کمی دلگرم شدم اما چیزی ناگهان باعث شد چشمام از حدقه در بیان...
'پوتینام...اونا خونی بودن..باید ببینم کجان'شتابزده از جا پاشدم و لنگ لنگان به سمت راهرو و جا کفشی رفتم.اما نبودن.
پوتینام کجا میتونن باشن؟!!..
و صدای شرلوک که از طبقه ی پایین به سمت من میومد رو شنیدم..
#پارت_۶
👀14😭2💅1
August 30, 2026 89