جان منو شرلوک به سمت صحنه ی قتل رفتیم که دورتادورشو نوار زرد رنگ پلیس… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

جان
منو شرلوک به سمت صحنه ی قتل رفتیم که دورتادورشو نوار زرد رنگ پلیس بسته بودند.شرلوک دستشو به نوار روبه روش گرفت و اون رو برای من بالا اورد تا از زیرش رد بشم و بعد خودش به من پیوست.
بعد از اینکه از بازرس های پلیس رد شدیم به محل وقوع قتل رسیدیم.گزارش ها نشون میداد که قتل توی منطقه ای رخ داده که هیچ دوربین مدار بسته ای وجود نداشته...
"جان،استنتاجت از این محیط چیه؟"شرلوک بی توجه به همه من رو مخاطب قرار داد و این سوال رو پرسید.سرم رو تکون دادم تا از افکار خودم بیرون بیام.'باید تظاهر میکردم...باید اینکارو برای محافظت از خودم میکردم...'رو به شرلوک کردم و گفتم:"طبق اینکه هیچ دوربینی نتونسته از وقایع فیلمبرداری کنه و هیچ شاهدی وجود نداره پس ما با یه قاتل خیلی خیلی باهوش طرفیم و محافظه کار....و بر اساس گواهی پزشکی باید خیلی در تیر اندازی مهارت داشته باشه که از اون فاصله شلیک کرده."
"از چه فاصله ای؟مگه تو میدونی؟"شرلوک با چشم های تیز بینش بهم زل زد.
بدنم سرد شد و دستام شروع به لرزیدن کردن که سعی کردم مشتشون کنم.توی سرم درد شدیدی پیچید..'اگه اون بفهمه چی؟....'عرق سرد از پیشونیم چکه کرد.باید خودمو جمع و جور میکردم.
"شرلوک،من فقط حدس زدم"بریده بریده گفتم و سعی کردم با لحنی عاری از احساس این حرفو بزنم اما اون شرلوک هولمزه،تنها کاراگاه مشاور جهان...
"واتسون من داره یاد میگیره.."شرلوک این رو با پوزخندی گفت و با لبخند نگاهم کرد.
"چی؟"
"جان استنتاجت عالی بود.قطعا قاتل برای اینکه در معرض دوربین ها نباشه و حتی در زاویه ی دید اون فرد قرار نداشته باشه،باید دورترین فاصله رو انتخاب میکرده و اینطوری یه قتل سریع و تمیز رو رقم میزده."سعی کردم لبخندی بزنم.
"میدونی جان چیزی که برام سواله انگیزه ی قاتله..چون توی تمام قتل های رخ داده مقتولین فقط سرباز های عادی ای بودن که هیچ ارتباطی با فرد خاصی نداشتن...و بین افرادم هیچ ارتباطی وجود نداره.انگار قاتل داره آدمای رندومی رو گلچین میکنه که از قضا آدمای ساده و بی آلایشی تو زندگی بودن.."انگار با مشت توی شکمم زدن...انگار دارن ذره ذره ی وجودمو بیرون میکشن..اما من باید دووم بیارم و هیچ چیزیو بروز ندم.اما شنیدن این حرفا از جانب شرلوک برام خیلی تلخ تر از اونیه که حتی تصورش کنم.
سری به نشانه ی تایید برای شرلوک تکون دادم.

شرلوک
هنوز اثر ترس رو تو چشمای جان میخونم.چقدر جدیدا بودن توی صحنه ی قتل براش استرس آور شده..شاید از اول نباید میوردمش..
در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که یکهو جان تلفنش زنگ زد و با شتاب از همه رد شد و بیرون رفت.

جان
وقتی موبایلمو برداشتم همون شماره ی ناشناس..همون کابوس همیشگیم بود...باید جوابشو میدادم چون فقط یک بار زنگ میزد پس بر خلاف موقعیت خیلی بدی که داشتم به ناچار از در بیرون رفتم.اما اون نگاه خیره ی شرلوک به خودم رو تا همین لحظه روی خودم حس میکنم.
'۲۵ساله....سرباز در حال خدمت....آدرس:رودخانه ی تایمز'
۲۵؟.....فقط ۲۵ سال؟....
کاش همین لحظه و همینجا یکی منو میکشت و جون اون سربازو از چنگال بیرحم من نجات میداد.
چرا جون یه آدم بیگناه ۲۵ساله باید به دست من گرفته شه....من تقریبا دوبرابرش سن دارم و زندگی کردم.
سعی کردم به خودم مسلط شم...تا بتونم برگردم و به چهره ی شرلوک نگاه کنم.نمیتونسم خیلی معطل کنم چون شک بر انگیز میشد.
چند نفس عمیق کشیدم و دستگیره ی در رو فشار دادم و وارد شدم.
"هی جان...حالت خوبه؟"شرلوک با تردید ازم پرسید و به سمتم قدم برداشت.
'چی جوابشو میدادم؟..دیگه چه بهونه ای برام مونده بود؟'
#پارت_۸
😭4❤1
September 1, 2026 52 2