جان "هی جان... حالت خوبه؟" همینطور که شرلوک با تردید به پیشم اومد من… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

جان
"هی جان... حالت خوبه؟" همینطور که شرلوک با تردید به پیشم اومد من توی همون نقطه خشکم زده بود، یه بهونه.. چه بهونه ای میتونم بیارم که از اینجا خارج شم..؟ جفت دستهاش رو روی شونه هام قرار داد و با این لمس بالاخره به خودم اومدم.
"شرلوک.. من باید برم.." بالاخره تونستم حرفهام رو بزنم.
"اتفاقی افتاده؟"
"از بیمارستان بهم گزارش رسیده.. یه مریض بد حال دارم.." بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم، اما انگار همین بهونه کافی بود و شرلوک دو قدم عقب رفت و برای اجازه سری تکون داد.
"باشه.. چون میدونم نجات دادن جون بقیه برای تو مهمتر از موندن اینجاست." تا این جملات رو گفت سریع قدم برداشتم.
"تو خونه میبینمت!" بعد برای تاکسی دستی تکون دادم.
"رودخانه ی تایمز.. اما قبلش من رو ببر یه آدرس دیگه." این رو گفتم ولی دائما به خودم لعنت میفرستادم که مجبورم همچین کاری رو انجام بدم.
'نجات دادن جون بقیه برای تو مهمتره.' اما من دارم برای قتل یه سرباز بیگناه دیگه نقشه میچینم..

چند قدم عقبتر از اون فروشگاهی که میخواستم برم به راننده گفتم که بایسته تا خود اون هم متوجه نشه که قراره چیکار بکنم. بعد اینکه دوباره سوار شدم با حرکت سر از راننده خواستم که به سمت رودخانه حرکت کنه.
شیشه سمی که توی دستم بود رو داخل آستین پیراهنم پنهون کردم. چند دقیقه طول کشید تا اینکه به اون نقطه رسیدم و بار دیگه به خودم لعنت فرستادم.
کرایه رو دادم و از تاکسی پیاده شدم. وسط راه کافه ای رو دیدم و دوتا لیوان قهوه ی ساده خریدم و از دور سرباز بیچاره رو دیدم که سمت لبه ی رودخانه توی عالم خودش درحال قدم زدن بود.
به اطراف نگاهی انداختم و از اون شیشه ای که داخل آستینم پنهون کرده بودم داخل یکی از لیوانها ریختم و به سمتش قدم برداشتم.
"هی رفیق.." سرباز آدم خیلی جوونی بود و من از این شرمم میگرفت که باید اینکار رو انجام میدادم. به حالت آماده باش ایستادم پاهام رو به هم کوبیدم؛ فقط برای اینکه حس صمیمیت بین خودمون ایجاد کنم.
"برای تو قهوه گرفتم.. اگه دوست داشته باشی.." لبخند خسته ای تحویلش دادم و قهوه ای که توش شیشه رو خالی کرده بودم دستش دادم.
سرباز سری تکون داد و قهوه رو از دستم گرفت؛ بابت اینکه بدون هیچ دلیلی به من اعتماد کرده بود دلم میسوخت و درحالیکه دست دیگه ام قهوه ی دیگه ای درونش بود با دست آزادم به یکی از صندلیهای پارک اشاره کردم..

اون از خاطرات خدمتش و سختیهاش میگفت و منم با هر جمله ای که بکار میبرد قلبم به درد میومد.
"من به تو افتخار میکنم که همچین سختیهایی رو سپری کردی." با بغضی که هر ثانیه با هر جرعه از قهوه قورت میدادم گفتم. سرباز تک خنده ای زد و جرعه ی دیگه ای نوشید، تا اینکه اثر دارو بر اون مقابله کرد و کلاه لبه دارش رو درآورد و خودش رو باد زد، یقه ی یونیفرمش رو گشادتر میکرد. صدای نفس نفس زدنش داخل جمجمه ام میپیچید و میتونستم سنگینی نگاهش رو به سمت خودم احساس کنم که در تلاش بود تا درخواست کمک کنه، اما من فقط به صحنه ی رو به رو و رودخانه خیره شده بودم که ناگهان سرش روی شونه ام افتاد و جایی که نشسته بودم منجمد شدم.
"متاسفم.." با چشمهایی پر از اشک زیر لب زمزمه کردم، آستین یونیفرمش رو گرفتم و قسمت شاهرگ رو به نمایش گذاشتم تا با چاقوی جیبیم خیلی سطحی همون نشونه رو خراشیدم و از جایم بلند شدم. سرش رو با احترام به عقب روی پشتی صندلی قرار دادم و با دوتا انگشتم روی نقطه ی نبضش رو فشردم و بعد فریاد زدم:‌ "یکی یه آمبولانس خبر کنه!"
به اطراف نگاهی کردم که تعدادی به سمت من اومدن، اما همونجا هم وقتی دور اون سرباز جمع شده بودن صحنه رو با لیوانهای کاغذی توی دستهام به آرومی ترک کردم؛ چون بهتر بود هر کسی جز من تماس بگیره تا اینکه متوجه ی صدای من بشن و همینطور باید قبل از هر چیزی خودم رو به بیمارستان برسونم و طبق معمول همه چیز رو طبیعی جلوه بدم..

تقریبا از یه مسیری به بعد دوویدم و خودم رو به بیمارستان رسوندم. هنوز نفسم جا نیومده بود که اون یونیفرم سفید رنگ رو به تن کردم و عرق پیشونیم رو با پشت دستم پاک کردم و به در ورودی چشم دوختم، و مطابق چیزی که انتظار داشتم؛ همون سرباز، با ماسک اکسیژن روی صورتش با تخت چرخدار به سمت راهرویی هدایت میشد، و من پشت سر اورژانس به سمت اتاقی که اون رو میبردن دوباره دوویدم..
#پارت_۹
😭7
September 2, 2026 40 1