جان اینبار پشت میزم نشستم. لپ‌تاپم رو باز کردم و شروع به تایپ کردم؛… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

جان
اینبار پشت میزم نشستم. لپ‌تاپم رو باز کردم و شروع به تایپ کردم؛ حتی باید روی نشونه ای که به جا میذارم دقت بیشتری بکنم تا قبل اینکه شرلوک متوجه ی اون بشه.
'هدف بعدی؟' این رو تایپ کردم و به سه نقطه ای که روی صفحه نمایش داده شده خیره شدم.
'۴۱ ساله، تازه از جنگ برگشته.. آدرس: ۵۷ خیابان اولد کامپتون.'
اون غذا خوری رو میشناسم، اما اینکه دسیسه ای برای کسی که شرایط زندگیش مثل من هست کار سختیه.. تمام ترسها و صداهای وحشتناک بمباران و تیراندازی بعضی از شبها خواب از سرم میپروند...
سرم رو تکون دادم تا از اون خیالات بیرون بیام. لپ‌تاپ رو بستم و از جایم بلند شدم، اما نه قبل اینکه از کشوی داخل میزم هفت تیرم رو برداشتم و بار دیگه کتم رو تنم کردم.
یه جفت دستکشهای لاتکس رو از توی جعبه اش بیرون آوردم، چاقوی جیبیم رو بیرون آوردم و تیغه اش رو بار دیگه بررسی کردم و دوباره به داخل جیبم برگردوندم؛ چون برای به جا گذاشتن اون نشونه بهش نیاز دارم. دستی به موهام کشیدم و بی‌صدا بار دیگه از پله ها پایین اومدم.
شرلوک رو از لای در نیمه باز دیدم که به سختی خودش رو مشغول پرونده کرده، پرونده ای که به من مربوطه و من هم از تظاهر کردن خسته ام.
تنفسم رو شمرده از راه دهن بیرون دادم و با پنجه های پا از پله ها پایین رفتم.
خانم هادسون درحال تمیزکاری آشپزخونه اش بود؛ کاری که همیشه وقتی مضطربه انجام میده که باز هم این به خاطر منه چون باهاش خوب رفتار نکردم.
'تو داری این کارها رو برای همه اشون انجام میدی جان..' این صدایی بود که توی ذهنم پیچید؛ صدایی که همیشه حتی به غلط باعث متقاعد کردن خودم میشه اما همیشه برای انجام این کار من رو هم مصمم میکنه.
با بی‌صدا ترین حالت ممکن در ورودی رو بستم و از خیابان بیکر دورتر شدم، چون همسایه ها هم نباید بدونن که من از آپارتمان خارج شدم.
بعد از دو بلوک اونور تر برای گرفتن تاکسی دستی تکون دادم.
"۵۷ خیابان اولد کامپتون." آدرس رو گفتم، اما ذهنم مشغول فکر کردن راجب به صحبتهای شرلوک بود؛ سربازی که چند ساعت قبل به قتل رسوندم پدر و همسر کسی بود.. و این تفکرات من رو بیشتر از قبل از خودم متنفر میکرد..

چند قدم جلوی اون غذاخوری منتظر وایستاده بودم. هفت تیرم توی دستم بود و وقتی از اون در خارج شد اسلحه ام رو بالا گرفتم و اون رو هدف قرار دادم؛ اما چیزی که باعث ترددم شد چهره ی مرد بود: خسته، کلافه، رعشه ی دست راستش که چند بار مجبور شد دستش رو مشت و رها کنه.. دقیقا یاد خاطرات خودم افتادم و لعنتی به خودم فرستادم که مجبورم همچین کاری رو انجام بدم.
مرد به هیچ چیزی توجهی نداشت؛ انگار که هر لحظه منتظر همچین اتفاقی بود که تیری به اون برخورد کنه و این زندگی رو خاتمه بده. چیزی که حتی خودم هم بارها بهش فکر کردم و همین هفت تیر توی دستم، روزی ابزاری برای خاموش کردن افکارم بود؛ وقتی که همین هفت تیر رو روی شقیقه ام قرار میدادم ولی اونقدر بزدل بودم که توانایی کشیدن ماشه رو روی خودم نداشتم و حالا مجبورم روی دیگران ماشه بکشم.
با این تفکرات دوباره سرم رو تکون دادم که از این خاطرات بیرون بیام. به کوچه ای که من درونش بودم رسید. حواسم بود جایی پا بذاره که دوربین مداربسته ای وجود نداشته باشه و بعد صدای شلیک.. که صاف وسط قلبش هدف قرار داده بودم.
از اینجا به بعد باید سریع عمل میکردم؛ اسلحه ام رو غلاف کردم و دستکشهام رو پوشیدم تا اثر تیر رو از بین ببرم.
چشمهای مرد هنوز باز بود و تنفسش سریع شده بود اما من اهمیت نمیدادم، چاقوی جیبیم رو برداشتم و همون نشونه ی معروف رو روی بخش شاهرگش خراشیدم و از جایم بلند شدم.
مرد با تقلا به من نگاه میکرد، اما من با بیرحمی پوتینم رو روی زخمش فشردم تا خون بیشتری از دست بده و بالاخره با درد جلوی چشمهام جون داد.
به اطراف نگاهی انداختم تا مطمئن بشم که کسی این اطراف نبوده و کف پوتینم رو روی پیراهن جسدی که روی زمین افتاده کشیدم تا رد خونی با خودم باقی نذارم و از اون کوچه خارج شدم..
#پارت_۵
😭7💋1💅1
August 26, 2026 123 1