جان رو به روی روشویی وایستاده بودم و داشتم لباسهایی که غرق خون بودن… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

جان
رو به روی روشویی وایستاده بودم و داشتم لباسهایی که غرق خون بودن رو با آب سرد چنگ مینداختم. احساس گناه نمیکردم، اما میدونستم که حداقل باید احساس انسانیت داشته باشم؛ باید از کار خودم پشیمون میشدم ولی میدونم اگه من اون رو نمیکشتم اون من رو میکشت پس چاره ای نبود.
دستی به موهام میکشم، قطرات آب خنک که روی دستهام باقی مونده بودن به روی موهام کشیدم و احساس سبکتری کردم. خودم رو توی انعکاس آینه تماشا میکنم و آرزو میکردم که روزی فرا برسه که دیگه نیاز به مخفی کاری نداشته باشم.. چون کم و بیش از این شرایط خسته شدم.
به طرف اتاق خوابم قدم برداشتم و درحالیکه داشتم پلیوری که تازه شسته بودم رو آویزون میکردم نگاهی به کتم انداختم که میدونستم اون چاقوی جراحی داخل جیبش مخفی شده بود.
با قدمهایی آهسته به سمت کتم چاقو رو از داخل جیبش برداشتم؛ اونم آغشته به خون شده بود و حالا تنها کاری که باید میکردم پاک کردن اثرات کاری که انجام دادم بود. نیازی هم نیست که سر به نیستش کنم چون برای آدمی مثل من، چاقوی جراحی یکی از ابزارهای شغلم هست.
بعد از پاک کردن لکه های خون اون رو به داخل کیف مخصوصم قرار دادم و با دقت و به همون حالتی که توی کمدم بود قرار دادم؛ چون احتمال میدم که بازرس ممکنه شرلوک رو وادار به استنتاج کردن اتاقم بکنه. پیراهن جدیدی پوشیدم و به روی لبه ی تخت خوابم نشستم، به دیوار رو به روم خیره شدم و تمام اتفاقاتی که نباید پیش میومد رو مرور کردم، تا اینکه گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد و حواسم رو از افکارم پرت کرد.
صفحه ی نمایش شماره ی ناشناسی رو نشونم میداد، اما میدونم که این شماره آشناتر از اون چیزیه که مجبور باشم ذخیره اش کنم و گوشی رو بدون جواب دادن روی گوشم قرار دادم.
".---- ----." صدای بوقی بود که میدونم معنی اون ۱۹ هست، تا بالاخره این ماموریت و مسئولیتهاش از روی دوشم برداشته بشه؛ یعنی ۱۹ جون دیگه که باید بگیرم بدون اینکه تنها کارآگاه مشاور متوجه بشه من عامل قتل اونها هستم. گوشی رو قطع کردم و به روی میز کنار تختم قرار دادم و بار دیگه به دیوار رو به روم خیره شدم.
'اما من کار اشتباهی نکردم.. این افراد کسایی هستن که قصد کشتن خودم رو داشتن' مثل همیشه دنبال متقاعد کردن خودم هستم تا اینکه ذره ای از پشیمونی توی حالت چهره ی خودم نمایان کنم. من حتی اون سرباز رو نمیشناختم، پس چرا باید احساس عجیبی از این بابت داشته باشم؟ 'حتی ممکن بود همین آدم به شرلوک، خانم هادسون، یا هر کسی که برای من باقی مونده صدمه بزنه..' با این افکار اخمی به روی صورتم نشست و بیشتر به اینکار مصمم شدم. ۱۹ نفر و دیگه این کابوس تموم میشه...

شرلوک
با حالتی گُنگ وارد آپارتمان شدم. صحبتهای خانم هادسون رو پشت سرم میشنیدم اما اهمیتی به اونها نمیدادم.
"شرلوک.." خانم هادسون اصرار کرد که بالاخره سرم رو چرخوندم و بهش نگاهی انداختم.
"جان از وقتی که برگشت دیگه از اتاقش بیرون نیومده." این رو وقتی گفت که به سمت پله ها و بالا اشاره کرد.
"روز سختی رو پشت سر گذاشته.. بنظرم همین بهتره که با خودش کمی خلوت کنه." این جملات رو گفتم و دوباره به دیواری که پر از روزنامه و عکسهایی که از صحنه های مختلفی که گرفته شده خیره شدم، که هر کدوم اونها یه نشونه ی کوچیک از حرف الفبای 'M' روی ساعد و قسمت شاهرگ مشترک بود.
'ممکنه که کار موریارتی باشه؟' با خودم فکر میکردم، اما از هر کسی خودم مطمئن هستم که اون دیگه توی این دنیا وجود نداره.
"اما شرلوک.." صدای خانم هادسون بار دیگه رشته ی افکارم رو پاره کرد.
"الان نه خانم هادسون!"
"اما اگه از هر کسی بیشتر اون تو رو نیاز داشته باشه چی؟" با شنیدن این کلمات چشمهام از تعجب گرد شدن و سرم رو به طرفش چرخوندم.
"برای جان یه فنجون چای بردم اما انگار متوجه ی من نشده بود.." خانم هادسون ادامه داد. تنفسم رو صدادار بیرون دادم، نیم نگاهی به کاغذها انداختم که اینبار حس کردم دستی روی بازوم احساس کردم.
"اون حالا به تو نیاز داره، شرلوک." خانم هادسون دوباره اصرار کرد، به دنبال لمس و صدای اون سرم رو بار دیگه به سمتش چرخوندم. دیدن اون چهره ی پیر و نگرانش باعث شد دندونهایم رو روی همدیگه فشار بدم.
"باشه." بعد پاهام رو وادار کردم تا از پله ها به سمت اتاق جان بالا برن..
#پارت_۲
❤9😭1💅1
August 23, 2026 152 22 2