شرلوک
بدون در زدن در اتاق رو باز کردم و دیدم جان مثل مجسمه ای همونجا نشسته بود؛ هیچ ایده ای نداشتم که باید چه کاری انجام بدم، اینکه بذارم توی حال خودش باشه یا مثل دو دوست با همدیگه صحبت کنیم.
به چارچوب در تکیه دادم. دستهام توی جیبهام بود و داشتم به همین موضوع فکر میکردم که ناگهان دیدم سرش رو چرخوند و از بالا شونه اش به من خیره شد.
کمی صاف ایستادم و به اون چهره ی خسته نگاهی انداختم، دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم اما جان زودتر شروع به صحبت کرد: "من حالم خوبه.. اگه این چیزیه که به خاطرش اومدی."
"آره.." جواب دادم، با چشمهایی باریک به جان زل زدم تا ببینم که واقعا حقیقت رو بهم میگه یا نه.
"نه. حالت خوب نیست." حرف چند ثانیه ی قبل خودم رو انکار کردم، از چارچوب در فاصله گرفتم و به سمت جان قدم برداشتم.
جان با چشمهاش من رو دنبال کرد تا اینکه من رو به روی اون ایستادم.
"این اتفاقات.. باعث نمیشه که فکر کنم همه اشون تقصیر تو بوده." با اطمینان بهش گفتم، بعد ادامه دادم: "اما فکر میکنم کسی دنبال تو میگرده."
جان شروع به خنده کرد، که باعث شد ابرویی بالا بیاندازم.
"دنبال من؟ آخه مگه من چی دارم که.." حرفهاش رو قطع کردم و گفتم: "هنوز نمیدونم.. اما میدونم هر چی که هست ممکنه که تو در خطر باشی." با گفتن این کلمات دستهام رو داخل جیبهام مشت کردم، سعی میکردم که خودم رو آروم کنم یا شاید از لمس کردن جان جلوگیری کنم.
"حالا چطور به این نتیجه رسیدی؟"
"چون اونها از مکانی رد شدن که تو قبلا اونجا بودی." شروع به توضیح دادن کردم.
"ممکنه این یه نشونه باشه یا.. نمیدونم." دستی به فر موهام کشید و با گیج شدگی به اطراف نگاهی انداختم.
"باید یه دلیلی وجود داشته باشه که هنوز متوجه نیستم.. چرا این اتفاقات باید نزدیک تو انجام بشه؟!"
"شرلوک.."
با شنیدن اسمم سرم رو به طرفش چرخوندم. بدون احساس به من نگاه میکرد اما حالت خستگی هنوز سرسختانه توی چهره اش واضح بود..
جان
من در تلاش برای این بودم که نشون بدم هیچ احساسی ندارم؛ درست مثل زمانی که توی میدون جنگ بودم، کلی آدم جلوی چشمهام مردن و از همونجا این حس در من به وجود اومد که باید بجنگم تا قبل اینکه خودم کشته بشم.
"منم نمیدونم.. اما لطفا میشه من رو چند لحظه تنها بذاری؟" گفتن این جملات مثل کاغذ سنباده روی زبونم بود که از تلفظ این کلمات بیشتر از خودم متنفر شدم.
"باشه.." شرلوک جوری گفت که انگار میخواست حرفهای بیشتری بزنه، اما بالاخره هر دوتامون آدمهایی لجبازی هستیم که هرگز چیزی رو بروز نمیدیم.
با تردد دستش رو جلو آورد و روی شونه ام ضربه ای زد و همونجور که یکدفعه ظاهر شد از جلو چشمهام غیب شد.
میدونستم باید به دنبال نقشه ی جدید باشم، چیزی که باعث نشه اون متوجه بشه که همه ی این کارها تقصیر منه.
نفس عمیقی کشیدم و به پهلو روی تخت دراز کشیدم و به همون نقطه ی دیوار خیره شدم.
'باید بیشتر به اطرافم دقت کنم.' با خودم صحبتهای شرلوک رو مرور میکردم؛ شاید باید موقع انجام عملیات خودم رو مخفی کنم؟
روی آستین پیراهنم رو چنگ انداختم و بیشتر به این موضوع فکر میکردم.
'شاید هم باید شرلوک رو دست به سر کنم..' اما این دقیقا کاریه که من خیلی وقته دارم انجام میدم؛ مظلوم نمایی، بیگناه نشون دادن خودم و تظاهر کردن..
حالا میچرخم و روی کمرم دراز میکشم و به سقف بالای سرم زل میزنم. صدای بوقهایی که پشت گوشی میشنیدم مثل موسیقی بی پایانی توی سرم میچرخید؛ ۱۹ نفر.. ۱۹ نفر..
تا اینکه بالاخره به خودم اومدم و بار دیگه روی تخت نشستم.
'باید اعتماد شرلوک رو حفظ کنم تا به من شکی نکنه.' با این تفکر، سرم رو به سمت در چرخوندم و قبل از رفتن جملاتی که باید به زبون بیارم رو برای خودم مرور کردم..
#پارت_۳
10
1
1August 24, 2026 139 36 2