جان هنوز هم باورم نمیشه که همچین اتفاقی افتاد وقتی به پایین و دستهام… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

جان
هنوز هم باورم نمیشه که همچین اتفاقی افتاد وقتی به پایین و دستهام نگاه میکردم که آغشته از خون شده بودن و بعد به جسدی که چند ثانیه پیش یه آدم و سرباز زنده ای بود. سالها بود که من از همچین کاری اجتناب میکردم، سعی می‌کردم آدم بهتری باشم، از جنگ و خونریزی به دور باشم ولی انگار این در ذات من رفته که باید همچین کاری رو انجام بدم؛ انگار که یه زمزمه در گوش من میگه 'جان، همین الان باید انجامش بدی' حتی اگه این چیزی نبود که من میخواستم.
به پایین خم میشم، تظاهر میکنم که دارم جسد رو معاینه میکنم و دکتر بودن من این امتیازی بود که کسی متوجه ی کار من نمیشد. دو تا از انگشتهام رو روی نقطه ای که باید ضربان قلب رو حس کرد قرار دادم اما هیچی حس نکردم و برای بار هزارم.. من دوباره همچین کاری رو انجام دادم که هرگز بهش افتخار نمیکردم.
بی دلیل فریاد زدم، انگار که واقعا سعی در تلاش برای نجات کسی که جونش رو به خاطر من از دست داده میکنم.
بار دیگه به پایین و چهره ی رنگ پریده خیره میشم؛ این کابوس من در طی سالها بود که بعد از جنگ افرادی به دنبال من بیان و به دنبال گرفتن جونی که در همین سالها من هیچ روحی در بدن خودم حس نکرده بودم.
به یونیفرم سرباز چنگی زدم، حلقه های اشک در چشمهام باعث تاری دید من شد و حتی برای پاک کردن قطره ای که از گوشه ی چشمم برای افتادن تقلا میکرد تلاشی نکردم.
صدای آژیر از دور دست به گوشم میرسید ولی پاهای من برای دوییدن و نجات دادن خودم توانایی نداشتن و فقط تظاهر میکردم؛ تظاهر به اینکه واقعا برای من اهمیت داشت که اون رو نجات بدم.
پلیس ها از راه رسیدن، آمبولانس جسم سردی که بین دستهام بود رو از جلوی چشمهام دور کردن و پتویی که اصلا نمیدونم به چه دلیل روی شونه هام قرار دادن، حتی نمیدونم برای چی تن و بدن من از درون در حال لرزیدن بودن و فقط به دست هام و لباسهایی که از خون رنگ آمیزی شده بودن خیره شدم.
صدایی آشنا به گوشم رسید که آرزو میکردم توی این موقعیت نمیشنیدم ولی میدونستم که هر جا من برم سر و کله ی اون هم پیدا میشه و حتی سایه ای که بالا سر من مثل ابری طوفانی که هر لحظه احتمال باریدن داره باعث لرزیدن من از ترس نشد..
"واتسون." سرم رو بالا گرفتم و بالاخره با اون چشم تو چشم شدم. شرلوک درست مثل همیشه با چشمهایی باریک شده به من زل زده بود. اینبار دخالتی نکردم، هیچ شکایتی از اینکه اون من رو به زندان بندازه ندارم، نه برای این لحظه که میدونم این حق منه که پشت اون میله های زندان برم، اما حالت چهره ی خودم رو هم حفظ کردم؛ درست مثل تمام زمانی که اون من رو توی همین وضعیت پیدا میکرد.
شرلوک از روی رضایت سری تکون داد و چیزی نگفت. تنفسم رو صدادار بیرون دادم انگار که همین حرکت سر اون باعث شد بار دیگه نفس بکشم.
"تو.. باور داری کار من نبود.. آره؟" دوباره تظاهر کردم، با چشمهایی پر از اشک تمساح به اون خیره شدم.
"معلومه که کار تو نبود." شرلوک گفت، اما همین اطمینان بی قید و شرط اون بود که باعث میشد بیشتر از هر چیزی به خودم لعنت بفرستم.
"تو به استراحت نیاز داری." شرلوک ادامه داد، با دستی به روی کمر و دیگری روی آرنجم کمکم کرد تا از جایم بلند بشم. "بقیه اش با خودم. بعدا جزئیات رو خودم بهت میگم."
با اکراه سری تکون دادم و قدم برداشتم، پتویی که دور شونه هام بود رو توی دستهام مچاله کردم و بدون اینکه سرم رو بچرخانم به سمتی پرت کردم و روانه ی خونه ی مشترکمون شدم.

شرلوک
میدونستم که جان بعد از اتفاقی که براش افتاده بود حتما توی شوک بزرگی رفته بود، به هر حال من اون رو در موقعیتهای مختلفی دیدم که چطور برای کسی که جلوی چشمش از دنیا میره توی دلش سوگواری میکنه.
توی بیمارستان بارتز، به همون جسد خیره شدم و به تمام جزئیات قبل اینکه دستکشهام رو دستم کنم نگاه مختصری کردم: برخورد شئ تیز به پشت فرد.. حداقل برای پنج بار؛ یعنی اینکه این شخص از وجود قاتل خودش ناآگاه بود.
دور گلوش کمی کبودی وجود داره که یعنی قاتل بازوش رو دور گردنش حلقه کرده بود؛ همچین نیرویی برای اینکه قاتل مرد بوده دلالت میکنه.
به زخمهای پشت جسد با دقت خیره شدم، زاویه ای که استفاده شده متمایل به سمت راست بوده که یعنی چاقو توی دست راست قاتل بوده؛ اثباتی که میتونم بگم چون جان چپ دسته، پس کار اون نبوده و همین خیال باعث شد تنفسی از روی آسودگی از راه دهنم بیرون بدم.
"آلت قتاله یه تیغه ی خیلی تیزه، نازک و احتمالا تیغه ای هست که برای جراحی به کار میبرن." این جملات رو بلند گفتم، بعد به لستراد نگاهی انداختم.
"قاتل مرد، راست دست با زور بالاست که از پشت به مقتول حمله کرده، بازوش رو دور گردنش حلقه کرد که مقتول برای کمک خواستن نتونه فریاد بزنه و چاقو رو حداقل برای پنج دفعه وارد بدنش کرده. مقتول از خونریزی شدید کشته شده."
❤14💘3👍1😭1
August 22, 2026 190 15 2