شرلوک حقیقتا از اینکه منو از اتاقش بیرون کرد و نخواست کمکش کنم دلسرد… — Johnlock Heaven🪽👣 — TG.ME

شرلوک
حقیقتا از اینکه منو از اتاقش بیرون کرد و نخواست کمکش کنم دلسرد شدم...'اما اون خیلی درمانده و بی پناه میومد...باید هر طور شده اونیو که دنبالِ جان هست رو پیدا کنم تا بلایی سرش نیورده..'در همین افکار خودم غوطه ور بودم که صدای پاهای آشنایی رو از اتاق شنیدم که نزدیک و نزدیک تر میشدن.
صورت جان مثل همون چند لحظه ی پیش خنثی و عاری از هر احساسی بود.با دقت بهش خیره شدم انگار میخواست حرفی بزنه،صبحتی که داشت مزه مزش میکرد.پیش قدم شدم و گفتم:"جان،بهتر نیست حرفتو بهم بزنی تا اینکه رو به روم همینطوری سیخ وایستی؟!"
جان چشماشو چرخوند و بالاخره گفت:"شرلوک..میخواستم راجب همین اتفاقا باهات صبحت کنم."
"بله میشنوم"سریع و بدون مکث بهش گفتم.
"اینکه گفتی شاید دنبال منن واقعا منو به فکر انداخت.اما شرلوک من یه سربازم یه جنگو گذروندم قطعا میتونم از پس خودم بر بیام..."اخمی روی چهرم نشست و گفتم:"مثل همیشه لجبازی واتسون!میخوام با لستراد حرف بزنم نگهبانایی رو ۲۴ساعت برات ردیف کنه اینطوری خیالم.."جان سریع حرفمو قطع کرد و رنگ چهرش پرید."نه نه شرلوک!...من بچه ی کوچولو نیستم که یه سریا همیشه منو بپان!"و عصبانی روی مبل نشست و سرشو داخل دستاش فرو کرد.
چیزی رو از رفتار جان نمیفهمم.بخشی از این رفتاراش برام طبیعی نیست و اون جان واتسونی که میشناسم رو بهم القا نمیکنه.
ابرویی بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم و به سمتش قدم برداشتم.جان دستهاشو روی صورتش گرفته بود و لرزش خفیفیو روی شونه هاش حس میکردم،به آرامی دستم رو روی شونش قرار دادم و فشار ملایمی دادم و آهسته گفتم:"جان،من هرگز کاریو نمیکنم که باعث بشه تو سختت باشه و فقط میخواستم برای امنیت خودت باشه.اما چون نمیخوای کنسله و تازشم اینطوری لستراد فکر میکرد بهش نیاز دارم و بعدا تا عمر داشت به رخم میکشید.."با همین حرف جان سرشو از تو دستاش بیرون اورد و پوزخندی زد که به خنده تبدیل شد که مدت ها بود روی صورتش ندیده بودم.منم لبخندی زدم و پابه پاش خندیدم.
بعد مدتی که بینمون با خنده گذشت جان شروع به صحبت کرد و گفت:"خب شرلوک..تو به چه نتیجه ای رسیدی با این قتلایی که رخ داده..؟"با این سوال سریع سرمو به سمت نقشه برگردوندم که اون هم خط دیدمو دنبال کنه که از گوشه ی چشم دیدم همینکارو کرد و شروع به توضیح کردم:"این قتلایی که رخ داده همشون یه وجه مشترک داشتن حرف M توی صحنه ی جرم..چیزی که حدس میزنم موریارتیه...اما بیشتر از هر کس من میدونم که اون مرده..ولی امکان داره شبکه ی گسترده تری داشته باشه و خیلیای دیگه که میخوان با اینکارا منو بازی بدن.قاتل هر کی هست سربازای بی گناهو داره جونشونو میگیره.همین آخری یه زن و بچه داشت...."نیم نگاهی به جان کردم و حالت چهرش چنان وحشت زده و نگران بود که از ادامه ی حرفم صرفنظر کردم اما جان سریع گفت:"و...؟"مکثی کوتاه کردم و گفتم:"و اینکه هنوز به شخصی نزدیک نشدم.اقرار میکنم این قاتل هیچ ردی از خودش به جا نمیذاره که واقعا از بعد موریارتی ندیدم..اما..شایدم باید از زوایای دیگه این حرف M رو بررسی کنم..مثلا.."جان تک سرفه ای کرد و مضطرب با دستاش بازی کرد و سریع گفت:"نه شرلوک واقعا فکر میکنم همون حرف M ملاک باشه.من اممم باید برم.یکمی سرم درد میکنه"و سریع از جاش بلند شد و با قدم های بلند به سمت اتاقمون حرکت کرد.
هنوز متعجب به رفتار ناگهانی جان نگاه میکردم و با چشمام دنبالش میکردم.
'هی شرلوک،اون تازه از توی یه صحنه ی قتل جون سالم به در برده..چه انتظاری ازش داری؟!'توی افکار خودم غوطه ور شدم و تصمیم گرفتم شب رو همینجا بگذرونم تا جان با خودش تنها باشه..
#پارت_۴
❤7👍2😭1
August 25, 2026 133 1