خندۀ خسرو*
پیشکش به عاطفه طیّه
خسروپرویزِ (حدود ۵۷۰–۶۲۸م) جوان در آغاز پادشاهی با چالشهایی بسیار مواجه بود. او که از برابر بهرام چوبین گریخته و به روم پناه برده بود، اینک برای بازپسگیری تاجوتخت ناچار از امپراتور روم، موریس (۵۳۹–۶۰۲م)، کمک گرفته بود و با سپاهی که بیشتر رومی و تنها اندکی ایرانی بودند، در نواحی غربی دریاچۀ چیچست (ارومیه) با سپاه بهرام چوبین (درگذشتهٔ ۵۹۱م) رویارو شد.
در نخستین ساعات جنگ، خسرو که همراه با چند تن از بزرگان رومی و ایرانی بر کوهی بلند به نظارۀ جنگ نشسته بود، بسیار مضطرب و آشفته به نظر میرسید.
در همین هنگام، سرداری رومی به نامِ کوتِ هزاره، که زوری همسنگ هزار مرد داشت، از لشکر جدا شد و به بالای کوه آمد و به خسرو چنین گفت:
«به خسرو چنین گفت کای سرفراز
نگه کن بدان بندۀ دیرساز
که با او به ایران برآویختی
چو او کامران شد، تو بگریختی...
کنون تا بیاموزمش کارزار
ببیند دل و زور مردانِ کار!»
خسروپرویز، به شنیدن این سخنانِ کوت ــکه گریختن او از بهرام را چنان گستاخانه به رویش آورده بودــ و با وجود آنکه غرورش از یاری خواستن از رومیان جریحهدار بود،
«ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد
دلش گشت پرخون و لب پر ز باد»
سپس نشانیهای بهرام چوبین را به کوت داد: «که رو پیش آن مرد ابلقسوار». کوت بیدرنگ به میدان تاخت و نزد بهرام رفت. بهرام، با دیدن کوت رومی، تیغ از نیام برکشید و به رسم پهلوانان، با آوردن نام خویش آمادگی خود را برای کارزار به بانگ بلند اعلام کرد.
خسرو از بالای کوه نظارهگر جنگ تنبهتن کوت و بهرام بود:
«چو خسرو چنان دید بر پای خاست
از آن کوهسر، سر برآورد راست
نهاده به کوت و به بهرام چشم
دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم»
نخست کوت نبرد را آغاز کرد و با نیزه به بهرام حمله برد؛ ولی:
«چو نیزه نیامد برو کارگر
به روی اندرآورد جنگی سپر»
حال نوبت بهرام بود که با شمشیر به کوتِ هزارمرد یورش بَرَد:
«یکی تیغ زد بر بر و گردنش
که تا سینه بُبرید تیرهتنش»
و خسروپرویز، که با تمام وجود رزم بهرام و کوت را دنبال میکرد،
«چو آواز تیغش به خسرو رسید
بخندید کان زخم بهرام دید»
نیاطوس، سردار دیگر رومی که همراه خسروپرویز بود، «از آن خندۀ خسرو آمد به خشم».
«بدو گفت خسرو: من از کشتنش
نخندم همی وز بریدهتنش
چنان دان که هر کس که دارد فسوس
هم او یابد از چرخ گردنده کوس!
مرا گفت کز بنده بگریختی
نبودت هنر تا نیاویختی!
از آن بنده بگریختن نیست ننگ
که زخمش بدینسان بود روز جنگ!»
با اینکه خسروپرویز در توضیح خندۀ خود به قاعدۀ روزگار اشاره میکند که ریشخندکننده سرانجام از روزگار زخم میخورد، به گمان من این ابیات یکی از دقیقترین لحظههای روانشناختی شاهنامه را گزارش میکنند.
خسرو که حقارتِ یاری خواستن از رومیان بر دلش سنگینی میکند، با سخنان طعنهآمیز کوت، سردار رومی، بیش از پیش رنجیدهخاطر میشود. کوت دقیقاً همان زخمی را بر او میزند که خسرو از گریختن در برابر بهرام بر تن و روان دارد: «مرا گفت کز بنده بگریختی/ نبودت هنر تا نیاویختی».
اما چند لحظه بعد، شمشیر بهرام همان مردی را از پای درمیآورد که خسرو را تحقیر کرده بود. و درست در همین لحظه است که خسرو میخندد.
شاید این خنده بیش از آنکه خندهای از سر شادیِ مرگ کوت باشد، واکنشی به تغییر ناگهانیِ موقعیت خسرو است. کسی که چند لحظه پیش در برابر سردار رومی در موضع تحقیر و ضعف قرار گرفته بود، اکنون میبیند همان مرد به دست بهرام، مردی که خود از برابرش گریخته است، از پای درمیآید. آنچه چند لحظه پیش مایۀ شرمساری خسرو بود، اکنون به صحنهای بدل شده است که در آن قدرت و هنر جنگاوریِ بهرام، سردار رومیِ تحقیرکننده را در هم میشکند. شاید خندهٔ خسرو از همین وارونگی ناگهانی سرچشمه میگیرد: رنج تحقیر او برای لحظهای فروکش میکند و جای خود را به احساس آسودگی، و حتی نوعی دستمریزاد گفتنِ ناخواسته به بهرام میدهد.
از این منظر، خندۀ خسرو لحظهای کوتاه از ترمیم غرورِ جریحهدارشدۀ اوست؛ غروری که شاید هم غرور شاهی باشد و هم غرور مردی ایرانی که پیروزیِ سرداری ایرانی را بر سرداری رومی میبیند. خندهای ناخودآگاه و غریزی.
------------------------------------------------------
* این یادداشت بر پایۀ ابیات ۱۷۰۱ تا ۱۷۵۳ پادشاهی خسروپرویز، دفتر هشتم شاهنامه، تصحیح زندهیاد خالقی مطلق نوشته شده است.





