سلفی گرفتن با میراث کهن
(در باب دشواریِ مواجهه با میراث ادبی-معنوی گذشته)
بخش سوم: نتایج مواجهۀ گزینشی و کارکردگرا
گاه مواجهۀ ما با دنیای گذشته (سنّت) گویی شیوهای مهندسانه دارد؛ همهچیز قابلحصول و ضروری و البته آسان به نظر میرسد؛ بُرش بخشهایی از دنیای گذشته و آوردن آن بخشها به دنیای جدید و قرار دادنشان در آنجا که خلأ دارد. ما ابزار داریم، تکنولوژی داریم و چه کم داریم؟ بله «معنا». امّا جای نگرانی نیست؛ ما ملّتی هستیم که تا دلتان بخواهد معادن سرشارِ معنا داریم (میراث فرهنگی غنی و عظیمی که نظیری ندارد)؛ کاری ندارد، میرویم برداشت میکنیم و میآوریم و آنوقت در این دنیای آشوبزده که دیگر ملّتها در آن دچار فقر معنا و پوچی و آشفتگی هستند، ما هم تکنولوژی خواهیم داشت و هم معنا و آرامش. کاری ندارد آقا، نگران نباشید، همان طرح قدیمی «هم خدا و هم خرما» است که ما در آن سابقهای درخشان داریم.
امّا مسأله به این سادگی نیست؛ دنیای گذشته یک معدن نیست که برویم و قطعاتی از آن برداریم و محصول منحصربهفردِ «موشک-معنویت» تولید کنیم. دنیای گذشته طرحی شبیه یک موجود زنده دارد. البته زنده به این معنا که کلّیتی انداموار (اُرگانیک) دارد و وقتی با چنین موجودی سر و کار داریم، شیوۀ مهندسانه، نه تنها کارآمد نیست بلکه آسیبرسان است. امّا اگر شیوۀ مهندسانه را کنار بگذاریم و مانند یک پزشکِ جرّاح عمل کنیم چه؟ آیا میتوان اعضای تنی که قلبش از تپش بازمانده است و زیستی «نباتی» دارد (سنّت) را به سادگی به یک موجود زنده (گفتمان مدرن) پیوند زد؟
یک مشکل در مواجهه با میراث گذشته (مولانا و ابوالحسن و ...) آن است که ما میخواهیم از یک مجموعۀ به هم پیوسته (گفتمانِ «ایرانِ دورۀ اسلامی» و خردهگفتمانهای ذیل آن مثلِ خردهگفتمان تصوّف) بخشهایی را جدا کنیم و بیاوریم به دنیای امروز و از آنها در جهت رفع نیازها و خلاءهای زندگی مدرن، بهره ببریم. امّا مشکلی که نادیده گرفته میشود آن است که یک «گفتمان»، مانندِ یک موجود زنده، کلّیتی اندامواره (اُرگانیستی) دارد و وقتی ما بدون توجّه به رابطۀ مهم میان اندامها، اندامی را قطع میکنیم و آن را میآوریم و به «گفتمان مدرن» پیوند میزنیم، مثل پیوند بال یک پروانه به دُم یک خوک، با نتیجهای غریب و ناساز مواجه میشویم.
بسیاری از آنچه به طور کلّی میراث معنوی گذشتۀ ما را شکل میدهد، با تمام اجزای گفتمانِ «ایران دورۀ اسلامی»* رابطهای ارگانیک دارد. با هستۀ مرکزی آن گفتمان (خداوند)، با هستههایی که گِردِ هستۀ مرکزی در گردشاند (آخرتگرایی و دنیاگریزی یا دنیاستیزی)، با نوع زیست و زندگی انسان کهن از روابط اجتماعی و اقتصادی و پارادایمهای علمی (مهمترینش کیهانشناسی) تا اعتقادات و ارزشها و دغدغههایش.
ما وقتی یک جزء، یک آموزه، یک اندام کوچک از این انداموارۀ بزرگ (گفتمان ایران در دورۀ اسلامی) را قطع میکنیم و به دنیای امروز و به جهانِ متفاوت گفتمان مدرن میآوریم، اغلب توجّه نمیکنیم که چه بر سر «فهم» آن یک جزء (آموزه، مفهوم، موضوع) خواهد آمد. اینجا دیگر نیای از نیستان بریده نشده تا پیوسته به اصل خود، ارجاع دهد بلکه گُلی از گلستان کنده شده است که سرنوشتی جز خشکیدن نخواهد داشت. این جزء کهن در این گفتمان نو، ناچار، کارکردی فانتزی خواهد داشت و همچون گُلی خشکیده، زینت گلدان شیشهای ما خواهد شد. در گفتمانی که هستۀ مرکزیاش «انسانمحوری» و «دنیاگرایی» است و در دنیایی که اقتصادش، روابط فرهنگی-اجتماعیاش، بنیادش بر پول و فروش و مارکتینگ و مصرفگرایی و لذتهای تن، استوار است، آموزههای مولانا و ابوالحسن خرقانی و امثال ایشان، جز جملاتی که میتوانند در فروش دمنوشهای آرامبخش به کار آیند، چه کارکرد دیگری میتوانند داشته باشند؟
ما چه میتوانیم از آن کاخ عظیم و باشکوه (امّا غیر قابل سکونت) گفتمانِ «ایران دورۀ اسلامی»، برداریم و به دنیای خود بیاوریم؟ تقریباً هیچ. ناچاریم به فروکاستن آن میراث عظیم به چند آموزۀ اخلاقی بسنده کنیم. یک عکس سِلفی جلوی آن بنای باشکوه بگیریم و بعد بگذاریم در صفحۀ اینستاگراممان تا از پرگوییها و پُرنمایی**های زمانۀ «هیاهو برای هیچ» عقب نمانیم.
*ایران قرون نخست تا سیزدهم هجری.
**پُرنمایی: لغتی که بر پایۀ پُرگویی ساختهام و به معنی «بسیار نمایش دادن» به کار بردهام. بدیهی است که این لغت به معنای «بسیار دانا به نظر رسیدن» نیز میتواند ایهام داشته و فهمیده شود.
10
6
1March 1, 2025 1.7K 11