در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم»
(بخش دو از دو)
شادی مضاعفِ پدر مریم از صدور فرمان مشروطیت و تولد یگانهدخترش، چندان دوام نمیآورد. مجلس به توپ بسته میشود و استبداد بازمیگردد. پیرمرد مدتی فراری و زندانی میشود و پس از چند ماه آوارگی، با شنیدن خبر حرکت مشروطهخواهان از گیلان و تبریز به سوی تهران، همراه دو پسر جوانش به آنان میپیوندد. هر دو پسر او در جنگ مشروطهخواهان و استبدادپرستان کشته میشوند و او با همۀ داغ و دردی که بر دل دارد، آنان را «فدای آزادی» میداند.
پس از پیروزی مشروطه، تنها خواست او این است که به سر شغل دیوانی سابق خود بازگردد؛ امّا استبدادیان یکشبه رنگ عوض کرده و «مشروطهتر» از امثال پدر مریم شدهاند و او هرچه مراجعه میکند، پاسخی جز وعدۀ دروغین «فردا» نمیشنود. «سپهدار» در پاسخ به درخواست او مینویسد:
«هنوز اول عشق است اضطراب مکن
تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن
ز من اگر شنوی خویش را خراب مکن
ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن
برو ز راه دگر، نان خود نما تأمین!»
این سخن برای پدر مریم، بسیار تلخ است. او از انقلاب نه نان و آب خواسته و نه مال و مقام؛ شغل قدیمی خود را طلب کرده و آن را حق خود میپنداشته است.
پس از آن، مادر مریم نیز از غصه میمیرد و دختر خود را به او میسپارد. پدر داغدیدۀ پابهسن گذاشته، با دخترش به شمران میآید و به دهقانی مشغول میشود و سرانجام همان دختر نیز قربانی هوسهای جوانی فریبکار میشود.
راوی پس از شنیدن این سرگذشت تلخ میگوید:
«کنون که گشت مُبَرهَن به من که حال تو چیست
به عمر سِفله، از این بیش اتصال تو چیست؟
دگر ز ماندن در این جهان، خیال تو چیست
به قول مردم امروزه، ایدئال تو چیست؟»
پس از این پرسش، فضای نمایش ناگهان تغییر میکند. پیرمردی که روزگاری برای عدالت و مشروطه جنگیده و دو پسر خود را در آن راه از دست داده است، اکنون ایدئال و آرزوی خود را دیدن روزی میبیند که خائنان و رجال فاسد به دار کشیده شوند و زمین از خون آنان رنگین شود:
«چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است
گر آن زمان برسد، مردهشوی بسیار است
حوالۀ همهٔ این رِجال، بر دار است
برای خائن، چوب و طناب در کار است
سزای جمله شود داده از یسار و یمین»
باور پیرمرد دهقان آن است که
«همی نگردد، آباد این محیط خراب
اگر نگردد از خون خائنین سیراب
گمان مدار که این حرفهاست، نقش بر آب
یقین بدان تو که تعبیر میشود این خواب»
و این فقط آرزوی پیرمرد دهقان نیست؛ عشقی در خطاب به فرجالله بهرامی (برزگر) میگوید:
«جناب برزگر! این ایدئال دهقان است
نه ایدئال دروغ فلان و بهمان است!
ز من هم ار که بپرسی تو، ایدئال، آن است
همین مقدمهٔ انقلاب ایران است»
و بعد در آخرین بند شعر، میگوید خشونتطلبی در چنین محیطی طبیعی است:
«در این محیط که بس مردهشوی دون دارد،
وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد،
عجب مدار اگر شاعری جنون دارد!
به دل همیشه تقاضای «عید خون» دارد!
چگونه شرح دهم ایدئال خود به ازین؟»
از دید من مهمترین و تلخترین نکتهٔ «سه تابلوی مریم» در زیبایی و نارواییِ آن است. سه تابلوی مریم به راستی زیبا و اثرگذار است، امّا تقاضای خشونتبار پایانی آن، «عید خون»، خردمندانه نیست و نارواست.
در سه تابلوی مریم ما با زندگی تلخ پیرمردی آشنا میشویم که تمام عمرش را در آرزوی رسیدن به عدالت و آزادی گذرانده و اینک به جایی رسیده است که عدالت را در دیدن روز کشتار و انتقام خونین میبیند و شاعر هم این آرزوی خشونتبار را تأیید میکند و طبیعی (منطقی) میداند. البته میدانیم که عشقی هرگز چنین روزی را ندید و به فاصلۀ کوتاهی پس از سرودن سه تابلوی مریم، در سیسالگی، ترور شد.
امروز، بیش از صد سال بعد از سرایش این شعر، «سه تابلوی مریم» برای من فقط روایت شکست یک انقلاب یا مرگ تراژیک یک دختر جوان نیست. هم پدر مریم و هم عشقی صد سال پیش مردهاند، امّا گویی «فکر» خشونتبار ایشان، مسری بوده است:
«گرفتم آنکه نباشد مرا، از این پس زیست
بماند از من این فکر، پس مرا غم چیست؟
چراکه فکر منِ صدمهدیدهای، مُسریست
چو گشت مُسری فکری، زمانه ولکن نیست
سر ورا نهد آخر، به روی یک بالین»
از نظر پیرمرد دهقان، فکر مُسریِ خشونت، باقی خواهد ماند و درنهایت، این خشونت است که کار را یکسره خواهد کرد. امّا آیا به راستی چنین است؟
آیا جامعهای که عدالت را از راه انتقام و خونخواهی میجوید، میتواند سرانجام به آرامش و عدالت برسد؟
21
5
2
1
1August 12, 2026 492 9