در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم»
(بخش نخست از دو)
اندکی بیش از صد سال پیش، در مردادماه ۱۳۰۲، فرجالله بهرامی در روزنامۀ «شفق سرخ» از اهل قلم خواست «ایدئال» خود را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست «سردار سپه» بیان کنند. از حدود بیست نفر اهل قلمی که به این دعوت پاسخ دادند (امثال سعید نفیسی، ملکالشعراء بهار و دیگران)، پاسخ میرزادۀ عشقی بسیار متفاوت بود. او به جای آنکه همچون دیگر نویسندگان در پاسخ یک مقالۀ سیاسی بنویسد، نمایشنامهای منظوم در سه پرده سرود: «سه تابلوی مریم».
عشقی پیش از این نیز «کفن سیاه» و «رستاخیز شهریاران ایران» را در قالب نمایشنامۀ منظوم نوشته بود، امّا شاید «سه تابلوی مریم» را بتوان مهمترین تجربۀ او در این شیوه دانست؛ نمایشنامهای که در ظاهر داستان مریم و پدر پیر اوست، اما در پشت این داستان، سرگذشت نسلی از ایرانیان را روایت میکند که به مشروطه امیدها بسته بودند و سرانجام سهمشان از آن همه امید، جز رنج و سرخوردگی نبود.
پردهٔ نخست؛ شب مهتاب
نمایش با تصویری زیبا از شمران آغاز میشود؛ شمرانی که هنوز روستایی زیباست که تهران آن را نبلعیده است. در شبی بهاری و مهتابی، راوی که پس از طبیعتگردی اینک در جایی نشسته و مشغول استراحت و تماشای مهتاب است، دختر شمرانیِ جوانی را میبیند که مضطرب و منتظر مینماید. کمی بعد جوانی شهری از راه میرسد و معلوم میشود که دختر در انتظار او بوده است.
در تابلوی نخست از سه تابلوی مریم، همهچیز از جوانی و شادمانی و امید خبر میدهد:
«اگرچه قاعدتاً شب سیاهی است پدید
خلاف هرشبه، امشب دگر شبیست سپید
شما به هرچه که خوب است، ماه میگویید
بیا که امشب، ماه است و دهر، رنگِ امید
به خود گرفته همانا در این شب سیمین»
اما در همین شب روشن، اتفاقی میافتد که زندگی مریم را برای همیشه تاریک میکند. جوان تهرانی با اصرار به او شراب میخورانَد و سرانجام او را میفریبد. پردۀ نخست در همان فضای شاعرانۀ مهتابی، با همآغوشی دو دلداده، بسته میشود.
پردهٔ دوم؛ روز مرگ مریم
پنج ماه بعد، راوی دوباره برای گردش به شمران میرود، امّا این بار شمران فضایی پاییزی و غمانگیز دارد. گویی طبیعت پاییزی با سرنوشت مریم همرنگ شده است:
«دو ماه رفته ز پاییز و برگها همه زرد
فضای شمران، از بادِ مهرگان، پر گرد
هوای «دربند» از قُربِ ماهِ آذر، سرد
پس از جوانی، پیری بوَد چه باید کرد؟
بهار سبز به پاییز زرد شد منجر...»
راوی در راه پیرزنی را میبیند که مردم تهران را نفرین میکند. از سخنان او درمییابد که دختر جوان شمرانی، پس از آن شب مهتابی، باردار شده و پسر فریبکار تهرانی او را رها کرده است. مریم سرانجام از شرم پدر خود را کشته و پدر پیرش، برای آنکه ماجرا پنهان بماند، خود، او را غسل داده و کفن کرده و اینک مشغول دفن اوست.
مریم، که در پردۀ نخست در آن شب مهتابی همچون تصویری از جوانی و امید بود، اکنون در چنین وضعیتی است:
«به یک سفیدکتانی، ز فرق تا به قدم
چو تازهغنچه بپیچیده پیکرش محکم
بکندهاند یکی گور و قامت مریم
بخفته است در آن تیرهخوابگاه عدم
هنوز سنگ نهشتند روی آن دلبر»
راوی برای عرض تسلیت نزد پدر مریم میرود و جوان فریبکار را «ننگ بشر» میخوانَد؛ امّا پاسخ پیرمرد عجیب است. او میگوید در زندگی خود آنقدر ناجوانمردی و ظلم دیده که کار این جوان، در برابر آنچه بر او گذشته، چیزی نیست.
اینجاست که پردۀ دوم بسته میشود و مخاطب همراه راوی، مشتاقانه در انتظار شنیدن سرگذشت پیرمرد دهقان مینشیند.
پردهٔ سوم؛ سرگذشت پدر مریم و ایدئال او
پیرمرد داستان خود را از زمانی آغاز میکند که در کرمان کارمند دولت بوده است. حاکم تازهوارد کرمان از او درخواستی بیشرمانه میکند و البته او نمیپذیرد. از کار برکنارش میکنند و حتی او را کتک میزنند. «مردهشویی» جانشین او میشود و برای جلب رضایت حاکم، همسر و زنان خانوادهاش را در اختیار او میگذارد.
مرد شریفِ معزول، پدر مریم، با شنیدن زمزمههای عدالتخانه و مشروطه، به مشروطهخواهان میپیوندد. همسرش در پی فقر و مشکلات زندگی میمیرد و او سرانجام شبانه همراه دو پسرش از کرمان بیرون رانده میشود و در سرمای زمستان به نائین میرود. مردم مشروطهخواه نائین او را پناه میدهند. در همانجا دوباره ازدواج میکند و درست در روزی که فرمان مشروطیت صادر میشود، تنها دخترش، مریم، به دنیا میآید.
این همزمانی در نمایش بیمعنا نیست. مریم از همان روز تولد با مشروطه پیوند میخورد و گویی وجود او تصویری استعاری از سرنوشت آرمان مشروطیت است.
17
4August 12, 2026 446 13