سلفی گرفتن با میراث کهن
(در باب دشواریِ مواجهه با میراث ادبی-معنوی گذشته)
بخش دوم: مواجهۀ همدلانه و تجربۀ من در مواجهه با میراث ابوالحسن خرقانی
اینک ده جلسه از نشستهای من دربارۀ ابوالحسن خرقانی برگزار شده است. از همان آغاز این دوره، بر آن بودم که اجازه ندهم دیدگاه انتقادی من به سخنان و احوال صوفیه، مانعی در برابر نزدیک شدن به بخشهای خردگریز میراث ابوالحسن (که از قضا شامل بخش عمدهای از این میراث است) شود. من کوشیدم با او و نگاه او و احساس او و سخنان او تا آنجا که ممکن است، «همدلانه» مواجه شوم. بنابراین تلاش کردم برای مدتی دیدگاه انتقادی (و بیگانۀ) خود را تعدیل کنم و البته نقاط ضعف آن دیدگاه و لزوم استفاده از «روش همدلانه» در برخورد با متون کهن را هم از همان «خِرَدِ نقّاد» آموخته بودم.
نتیجۀ این رویکرد تازه برای خودم بسیار جالب بود. در بازخوانی سخنان ابوالحسن خرقانی یکی از پرتکرارترین موضوعات، «احساس یگانگی با خداوند» است و من سعی کردم از منظری درونی به این احساس بنگرم. در این نگرش من نه ابوالحسن را متهم به توهم کردم و نه سخنان او را کفرگویی یا شطحیات بیپایه به شمار آوردم. کوشیدم ببینم که این مرد روستاییِ درسنخوانده چه تصویر و تصوّری از خود، خدا و جهان داشته است. تلاش کردم محیط زندگی او را تا آنجا که ممکن است، بازسازی کنم. اسیر درخشش چهرۀ او در این سوی تاریخ و زمان نشوم و روزگاری را در نظر آورم که او هنوز در روستای کوچک خود، در خرقان که نزدیک محل زندگی من است، چهرهای ناشناخته و کمفروغ بود. به نظرم رسید که در مجموع، مردی در شرایط او، بیش از آنکه اهل سخن باشد، اهل سکوت بوده است یا با توجّه به زیست او، اغلب سخنانش نه در نشستهای خانقاهی که در مزرعه و باغ و در هنگام کار، بر زبان جاری میشده و اغلب اوقات کسی هم برای نوشتن آن سخنان، حضور نداشته است. به گمان من میراث ابوالحسن خرقانی پیش و بیش از آنکه میراثی زبانی باشد، میراثی «حضوری» (یا دیداری) بوده است و ما این میراث را هرگز درنیافته و نخواهیم یافت. آنچه در قالب زبان از او و در باب او باقی مانده است (حدود پانصد حکایت و جمله) جزئی بسیار کوچک و نارسا از وجودی است که حدود هزار سال پیش، بیش از هفتاد سال زیسته و درگذشته است. من فکر میکنم بیشینۀ میراث ابوالحسن که تنها میتوانست با دیدن او و درک حضور او فهمیده و تجربه شود (تصوّر کنید که ابوالقاسم قشیری، صوفی صاحبعِلم و صاحبتألیف در برابر ابوالحسنِ درسنخوانده و مدرسه نادیده، تحت تأثیر چه چیزی قرار گرفته بود که زبانش مدتی بند آمده بود؟) ثبت و ضبط نشده و از بین رفته است و کسانی که صد/صد و پنجاه سال پس از مرگ وی سخنان و حکایات بازمانده از او را جمعآوری کردهاند و کتابی به نام «نورالعلوم» تألیف کردهاند هم به احتمال بسیار دست به گزینش زده و شماری از سخنان او را نیاورده و تصویری نادقیق از او ترسیم کردهاند. همین کتاب ناقص و نارسا نیز امروزه در دسترس نیست و آنچه در نهایت برای ما باقی مانده است، منتخبات و روایاتی است از نورالعلومِ مذکور.
در این اندک میراث باقیمانده، بخش پُررنگ و پُربسامد شامل جملاتی است که او در هنگام گفتن آنها با خداوند «احساس یگانگی» داشته و نوعی وحدت وجود را تجربه میکرده است. بخشهای کمرنگتر به ترتیب بسامدشان شاملِ «بیان تمثیلی تجربههای شدن (تحول)»، «شرح کوتاه پروازهای خیالی در آسمانها و گرداگرد عرش»، «احساس اندوه»، «ناتوانی از گفتن رازهای درونی»، «شفقت نسبت به تمامی انسانها» و «استقبال از مرگ و فنا» است.
من در بازشناسی و بازگویی میراث ابوالحسن خود را ملزم میبینم که به تمامی این وجوه و جنبههای شخصیت و دیدگاه او، به صورتی «همدلانه» نزدیک شوم و این جنبهها را بر پایۀ بسامدشان اولویتبندی کنم. بر این اساس در میراث ابوالحسن خرقانی وزن آنچه تحت فشار خردهگفتمانِ فقه و شریعت و پارهای عوامل دیگر، به «طامات» و «شطحیات» تعبیر شده است، بیش از جنبههای دیگر شخصیت اوست. حتّی نوعدوستی و شفقت و جوانمردی او نیز از احساس «خدا-مادر» بودن او نسبت به تمامی انسانها نشأت میگیرد امّا یکی از دوستان عزیز من که تصویر ابوالحسن در ذهن او بر پایۀ پیشفرض جوانمردی و شفقت به خلق ترسیم شده و در اغلب نشستهای ابوالحسن حضور داشته است، پس از مدّتی تحمّل، از من گله کرد که چرا شخصیت عظیم و جوانمرد ابوالحسن را در غوغای شطحیات بیپایه و احتمالاً دروغین منسوب به او تغییر میدهم و کوچک میکنم؟ به نظر آن دوست عزیز رویکرد مناسب در مواجهه با متون کهن، گزینشِ اجزاء و آموزههایی است که مناسب نیازها و مسائل دنیای امروز باشند. دیدگاه و باوری که من خود، سالها بر آن بودم ولی اکنون در باب آن، پرسشها و تردیدهایی جدّی دارم. پاسخ من به شیوۀ مواجهۀ گزینشی با میراث ادبی کهن، در بخش سوم این یادداشت آمده است.
9
7
1February 28, 2025 1.1K 15