@Azamsm · 345 subscribers
شوخی با زندگی، ثبت روایت مکرر زندگیست، باوصفی یگانه چرا که هر انسانی بی آنکه بخواهد سخت یگانه است. اعظم صالحی
The short link opens the channel straight in the Telegram app — not in a browser tab.
tg.me/go/AzamsmIs this your channel? Add @tgme as admin — and see how many people click your links. Get the stats →
Channel created December 29, 2018per Telegram
We have been tracking it since August 13, 2026
In all that time the channel has changed neither its name, nor its @username, nor its avatar.
We show only what we have seen ourselves.
اسمش لیلیا بود خنده اش هم عرض صورتش با چشمهای روشن، کانادایی به گمانم کمی تپل مپل و آنقدر خوشرو که من اصلا یادم نمی آید چیزی غیر از صورتش دیده باشم هارلی سگ کوچولوی سفیدشون با هاپو جان ما دوسته و گاهی از کنار هم رد می شویم .سلام و احوالپرسی میکنیم .دیروز به وقت ملاقات هاپوها زدند توی سر و کله هم…
[media, no text]
آدمی همانطور که پاهایش مثل آهوبره ای می لرزد به چشمهای ترسهایش زل میزند که شکل شجاعت به نظر بیاید و بعد ترسهایش را بغل می کند که وقت مردن سرافراز باشد . و بعد ترسهایش فاجعه می شوند و مثل ارتش نازی از روی همه رویاهایش عبور می کنند به آتش می کشند اسیر می گیرند وما از هجوم درد خلاف فلسفه رنجدیدگ…
بعد از ده ماه، دوباره نشستم روی همان صندلی که به آقای آرایشگر گفته بودم: «بریز پایین، این رنجِ در حال ریختن را.» دیشب به دوستم گفتم میخواهم بروم موهایم را مرتب کنم. گفت: «قربونت برم که موهات قد کشیده!» و دلم غنج رفت. به آقای آرایشگر گفتم: «منو یادتونه؟» گفت: «بله، حالتون بهتره؟» گفتم: «آره. سه ماه …
رفته بودیم خانه آشنایی دعوت حیاط بودیم شب خنک تابستان بود و از آن نسیمها می آمد که صبحهای زود روی حیاط خانه های کرمان یا اخر شبها روی پشت بامهای روستاهای اطراف دلم خواست همینجا وسط کانادا توی حیاط پشه بند به پا کنم و پهن بشوم وسط خنکای شب مهتابی بعد یادم آمد دختر خاله هایم نیستند که هرهر و کر کر…