شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻: post #1459 — TG.ME

رفته بودیم خانه آشنایی دعوت حیاط بودیم شب خنک تابستان بود و از آن نسیمها می آمد که صبحهای زود روی حیاط خانه های کرمان یا اخر شبها روی پشت بام‌های روستاهای اطراف دلم خواست همینجا وسط کانادا توی حیاط پشه بند به پا کنم و پهن بشوم وسط خنکای شب مهتابی بعد یادم آمد دختر خاله هایم نیستند که هرهر و کر کر کنیم که خاله جانم تشر برود و همه آنها که دوستشان داشتم و در رویای نقره ای پشه بند با هم کتاب می‌خواندیم اینجا نیستند و حتی آن پشه های مزاحم یا شاید مراحم که وزوزشان فارسی بود و ما فکر می‌کردیم پشه های همه دنیا به بک زبان آدم را کلافه میکنند حالا به قول یالوم نشسته ایم توی یک قطار که هی مسافرهایش پیاده شده اند و میشوند...رو به شمال و تک و توک مسافرها هم یا حیاط دوست ندارند یا پشه بند نمی‌دانند چیست یا در خنکای هوا سینه پهلو میکنند یا به رفت و آمد با دلیل پشه ها آلرژی دارند من را اگر رها کنید می غلطم توی تشکهای خنک آن خانه خیابان سر باز در شهرم کرمان ، یا پشت پرده تار پشه بندهای شبهای اصفهان و گوش میسپارم به وزوز پشه هائی که برای تماشای ما صف کشیده بودند و جیرجیرکهایی که رو به ماه نقره ای پا هایشان را دراز کرده اند بعد صمد بهرنگی میخوانم و دلم برای الدوز و یاشار غنج میرود و به کچل کفتر باز میخندم توی گوش خواهرم از پسر همسایه میگویم و تا دم دمه های صبح خنک و سرشار زیر آسمان پر ستاره با زمینه آبی تیره دراز میکشم و گاهگاهی بی تفاوت به بارش شهابی آسمان در اواسط آگوست گذر ستار دنباله داری را رصد میکنم تا خواب شیرین چشمانم را برباید. T.me/azamsm

August 16, 2026 208 12 1