اسمش لیلیا بود خنده اش هم عرض صورتش با چشمهای روشن، کانادایی به گمانم کمی تپل مپل و آنقدر خوشرو که من اصلا یادم نمی آید چیزی غیر از صورتش دیده باشم هارلی سگ کوچولوی سفیدشون با هاپو جان ما دوسته و گاهی از کنار هم رد می شویم .سلام و احوالپرسی میکنیم .دیروز به وقت ملاقات هاپوها زدند توی سر و کله هم، من از آب و هوا گفتم و بعد دوتا پروانه بامزه دیدم که روی مچ پایش تتو کرده. گفتم چه تتوی خوشکلی گفت اون پروانه ها من و مادرم هستیم تولد پنجاه سالگیم تتو کردم ..مادرم به تازگی منو تنها گذاشته.. چشمهای روشنش پر از اشک شد. پروانه ها روی پایش بازیگوشی کردند لیلیا و مادرش با هم بازی کردند پریدند رفتند توی بغل هم ....خواستم بگم همیشه بخند لیلیا مادرت حتما مثل پروانه کنارته. زن رفت و من یادم رفت بهش بگم چهار پرنده تتوی روی شانه ام چه کسانی هستند.فکر کردم
اکثر ادمهایی که نقشی روی پوستشان جاودان کردند داستانی پیامی یادگاری و عشقی برای باز گو کردن برایتان دارند...انگار داستانی روی بدنشان حک کرده اند که تا ابد با آنها بماند .. کیتی و هارلی با هم راه رفتند ،لیلیا و مادرش با هم پیچیدند توی باد شهریور....و من موندم و چهار پرنده تنها روی شانه ام
پی نوشت: عکس تزئینی است
#شهریور
#تتو
#پرنده
#عشق
T.me/azamsm
Telegram
شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻
شوخی با زندگی، ثبت روایت مکرر زندگیست، باوصفی یگانه چرا که هر انسانی بی آنکه بخواهد سخت یگانه است.
اعظم صالحی

10August 25, 2026 72