شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻: post #1453 — TG.ME

غربت پرلاشز
به زحمت، در ترافیک پاریس، خودمان را به دیوار بلند پرلاشز در منطقه بیستم رساندیم. راهنما نشان می‌داد که مزار صادق هدایت در قطعه هشتاد و پنج است.

قبرستان پرلاشز، با سنگ‌های عجیب و غریب، صلیب‌ها، دست‌خط‌ها، آرامگاه‌های خانوادگی به اندازه یک انباری کوچک، سنگ‌قبرهای خزه‌بسته و تاریخ فوت‌هایی که به بیش از صد سال پیش برمی‌گشت، آدم را می‌ترساند. سکوت و صدای اندک پرنده‌ها، فضا را شبیه فیلم‌های هیچکاک کرده بود.

قطعه هشتاد و پنج آن‌قدر بزرگ بود که ما، مثل برگی سرگردان، روبه‌رویش دور خودمان می‌چرخیدیم که یکهو صدایی گفت: «دنبال صادق‌خان می‌گردید؟»

و ما توی دلمان گفتیم: دنبال مزار صادق هدایت.

مردی بود شصت و چند ساله، با موهای سفید و چند شاخه گل رز در دست. گفت: «من راهنمایی‌تان می‌کنم. مشخصه‌اش این است که چند تا سنگ آن‌ورتر از مارسل پروست است.»
چشم‌هایم برق زد. گفتم: «جدی می‌گویید؟ آقای ساعدی چی؟»
گفت: «او را هم بهتان نشان می‌دهم.»
دنبال مزار مرجان ساتراپی می گشت کتابخوان بود و می گفت از فامیلهای صادق خان است.
انگار از آسمان آمده بود تا ما را یکراست ببرد سرِ ساده‌ترین سنگِ هرمی میان آن قبرستان پرطمطراق...
سنگی بر گوری، با نقش بوف، و جغد سرامیکی کوچکی که کسی به یادگار گذاشته بود...
به صادق هدایت فکر کردم؛ به آن چند ماه آخر عمرش که در منطقه شانزدهم پاریس، محله اعیان و اشراف، زندگی می‌کرد و به اینکه چطور آن تصمیم غریب را گرفت.
سلامی عرض کردم و خودم را به پروست رساندم؛ به خالق «در جستجوی زمان از دست‌رفته».
فقط چند ردیف آن‌طرف‌تر، ساعدی خوابیده بود؛ در بی‌ریاترین و معصومانه‌ترین سنگ قبری که به زحمت اسمش خوانده می‌شد. همان که در پاریس دق کرد و عزاداران بیل هم برایش عزاداری نکردند.
آندره ژیل را دیدم، با تندیسش بر مزارش، و سنگ‌هایی با تندیس‌های عجیب و غریبِ همه آن بزرگانی که روزگاری به مردم سرزمینشان خدمتی کرده بودند.
پرلاشز، استوار، وزین و غمگین بود؛ و من، دلم پیش غربت هدایت و ساعدی جا ماند.
#صادق_هدایت
#قبرستان_پرلاشز
#مارسل_پروست
#غلامحسین_ساعدی

T.me/azamsm
Telegram
شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻
شوخی با زندگی، ثبت روایت مکرر زندگیست، باوصفی یگانه چرا که هر انسانی بی آنکه بخواهد سخت یگانه است. اعظم صالحی
❤13👍2
August 4, 2026 338