هیچکس دقیقاً نمیداند کی این اتفاق افتاد، اما همهمان به یاد داریم که ناگهان آن تابوتها و تشییعجنازهها و تاجهای گل ظاهر شدند؛ همه جا بودند و ما دیگر نمیتوانستیم از آنها فرار کنیم، چون همه چیز به خوابی آشفته تبدیل شده بود. شاید همیشه همینطور بوده و ما توجه نکرده بودیم. شاید حق با مالدونادو بود و ما قبلاً خیلی بچه بودیم. شاید با آن همه تکلیف تاریخ و امتحانهای ریاضی و نمایشهای مبارزه با پروییها گیج شده بودیم. ناگهان همه چیز جور دیگری واقعی شد. کلاس به خیابان باز شد و ما ناامید و سادهلوح در اولین و آخرین تلاش محکوم به شکستمان پریدیم روی عرشهی کشتی دشمن.













