خوابِ دمِ صبح آماجِ تصویرهای مشوش است. آدم فکر میکند اینها از کجا میآیند، این بازنماییها، این خاطراتی که از آن تو نیست. آیا خاطرهای جمعی در کار است؟ تصویری یکسره محو اما نازدودنی از اذهان ما. روانکاوان تفسیرها بسیار نوشتهاند و چه بسیار آدمیان دیدهاند عزیزی را، معشوقی را، ورطهی هولناک را.
فاصله است میان آنچه در خواب میگذرد با بیداری. در بیداری تصورات در جای دیگرند و جسم حیّ و حاضر در صحنه. ما رویا میبافیم از پس زیستنِ روزمرهمان. آدمی شاید نه به امید بلکه به رویا زنده است، به تصاویر ذهنش، به آنچه که میخواهد باشد اما نیست. نوعی اتوپیای ذهنی شاید. از این رویابافیها شعر هم گاهی درمیآید. اینکه در دلآشوب تقلای هرروزه شاعر تصویر میسازد از این تقلا، شاید که تسلا بیابد دلش.
رفیقی میگفت ما شعر خوب داریم اما شاعر نه. شاعر که در ذهن ما سیمایی اسطورهای دارد.
اما اصلا شعر به چه کار میآید؟
فکر میکنم همینکه شاعر از پسِ رنجِ به کلمات درآوردن تقلای انسان برای زیستن برمیآید، خود کار سترگی است. ابدیت بخشیدن به زیباییِ دختر کوچکی که میتوانست زنی دلفریب باشد اما نشد... صدای سوتی که میتوانست آوازی باشد برای شروع صبحی دوباره اما هوارِ موشکی، بمبی، چیزی مصنوع، شد بر سر خانهای.
اینجا چه میکنی، شاعر؟
همین خودش شاید پاسخی است به بیدرکجایی شاعر. چهکار میکند شعر؟ شاعر چه میخواهد در دلِ این عرصهٔ تنگ.
"صداها را میشنوم. لبخندها را میبینم.
نمیتوانم هیچ بنویسم.
پنج دست قلمم را میگیرند
و امر میکنند قصّهی زندگی و مرگشان را ثبت کنم.
آیا زاده شدم
تا سوگوار باشم، تا مویه کنم؟
میخواهم جشنها را بسرایم،
جنگلی سرسبز را بنگارم که شکسپیر
اغلب مرا به آن راهبر میشود.
شاعران را دمی به خود، به خوشی، واگذارید،
وگرنه جهانتان فرومیپاشد."
اینجا چه میکنی، شاعر؟ گزیدهای است از سه شاعر لهستانی. شیوهٔ برگردانِ شعرها به شهادت مقدمهی کتاب این است که "یک، هر شعر بایست در فارسی شعر میبود؛ دو، تشخص و تمایزِ شاعران بایست در فارسی نمایان میماند."
در این روزگار بیشاعری، شعرهای کتاب شعر است و شاعرانش در هیبت شاعر.
خاصه ترانهای دربارهی پایانِ جهان از چسلاو میلوش و بافه از تادئوش روژهویچ را بسیار دوست دارم.
پینوشت: کتاب را نشر خوانه درآورده در مجموعهای به نامِ نواحی. متن دوزبانهی فارسی و لهستانی است.

Telegram
عکس و فایل عیش مدام
اینجا چه میکنی، شاعر؟
2
1February 7, 2024 1.9K 11