هوای گرگ‌و‌میش صبح، بهار، اوایل‌اش، ساعت را نمی‌دانم. جیپ آهوی… — عیشِ مدام — TG.ME

هوای گرگ‌و‌میش صبح، بهار، اوایل‌اش، ساعت را نمی‌دانم. جیپ آهوی طوسی‌رنگی دنبال‌مان آمده، دنبال من، مامان، برادرم و البته بابا؛ مسلما پیِ بابا آمده از طرف اداره، برای ماموریتی یکی‌دو روزه. مامان ما را سوارِ ماشین می‌کند، کنارش در صندلی عقب. بابا جلو کنار راننده می‌نشیند. تا یک‌جایی چشم فقط تاریکی می‌بیند، تاریکی جاده. بچه‌ که هستی تصوری از راه نداری، طولانی‌ست به خیالت و حوصله‌سربر. فکر می‌کنی الان باید خواب بوده باشی، یا یک‌جایی در خانه نشسته باشی مشغول کودکی‌ات. از کندوان که می‌گذریم، هوا آرام آرام روشن می‌شود، خورشید از پشتِ کوه‌ها سر‌برمی‌آورد و پرتو نورش از شیشه‌ی جیپ آهوی طوسی چشمم را می‌زند. به گمانم چشم‌هایم را می‌بندم، شاید هم دست را حائل می‌کنم تا نور کمتر به چشمم بخورد. یادم نمی‌آید در راه می‌خوابم یا همین‌طور به بیرون خیره می‌شوم. مامان ساکت است، بابا با راننده حرف می‌زند: " چند دقیقه دیگه می‌رسیم چالوس، بعدش تا نوشهر راهی نیست." پس مقصدمان نوشهر است. یعنی این شهر چه شکلی است؟ سبز؟ آبی؟
کمابیش یک‌ساعت بعد می‌رسیم. بابا و آقای راننده ما را دمِ هتلی پیاده می‌کنند و خودشان می‌روند پیِ کارشان. اتاق از قبل گرفته شده. خیلی بزرگ نیست، پرده‌هایش همه کشیده. مامان پرده‌ها را کنار می‌زند و ... آبی، آبی بیکران، چشم‌هایم دوخته می‌شود بهش. این اولین مواجهه‌ی آگاهِ من با دریاست. دل‌دل می‌کنم بابا برگردد و ما را ببرد کنار دریا. می‌خواهم بدانم آن‌طرفش چیست. تهش به کجا می‌رسد. یعنی اگر لبِ دریا باشم و چشم ریز کنم، ساحل آن‌طرفش را می‌بینم؟
بابا می‌آید ما را می‌برد دریا. می‌فهمم هرچقدر هم چشم ریز کنم باز هم آن‌طرفش معلوم نمی‌شود. دریا، دریای بی‌انتها. می‌چسبم به مامان، شاید می‌ترسم، یادم نیست. از بی‌سر‌وتهی‌اش شاید می‌ترسم، از این تاز‌ه‌آشنای آبی، از دریا. بابا که جوان‌تر بوده یکبار تا دمِ غرق شدن می‌رود، این را در راه، از هتل تا دریا برای‌مان تعریف می‌کند، شاید منشأ ترسم همین است.
یک‌شب در نوشهر می‌مانیم و فردایش با اتوبوس برمی‌گردیم. در این فاصله در شهر می‌چرخیم؛ بازار ماهی‌فروش‌ها، حال‌وهوای شهر ساحلی، عطرِ نمی‌دانم چه آکنده در هوا، شاید بهارنارنج. آسمان ابری، گه‌گاه باران.
این اولین مواجهه‌ی یادمانده‌ی من با دریاست. با مامان، بابا و برادرم. خاطره‌ای محو؛ اما دریغناکی‌اش همیشه با من است. چرایی‌اش جایی پسِ ذهنم مانده که به حرف نمی‌آید.

" آخر با این‌همه دریا چه کنم؟"
آسیمانِ جداافتاده‌ از خانه در جستارِ در جست‌وجوی آن پهنه‌ی آبی روایتی بدست می‌دهد از مواجهه خودش با دریا. کودکی‌اش در اسکندریه گذشته و بنابراین با دریا بیگانه نیست. اما دریاهای شهرهای مختلف را که از نظر می‌گذراند، انگار پیِ چیزی گمشده است. گمشده‌ای که مطمئن نیست بتواند باز‌بیابدش.
آسیمان جایی در درآمد کتاب می‌گوید:
" مقوله‌های خیالین- چه‌ آن‌ها که محتملند، چه آن‌هایی که به خیالمان راه می‌برند، و چه آنهایی که به یاد می‌آوریمشان- به صرفِ غیرواقعی بودن از خیالمان محو نمی‌شوند. می‌شود که آدمی با فانتزی‌هایش دمخور شود، هرچند فانتزی‌هایی که از پستوی خاطر و حافظه احضار شوند همچون رخ‌داده‌های حقیقیِ گذشته به همان گذشته تعلق دارند."

شاید آن خاطره‌ی محو اما نازدودنی من هم به همین دنیا تعلق دارد. دنیای فانتزی‌هایی که از پستوی خاطر احضار می‌شوند تا حسرتی بر دل بگذارند از آن خانه‌ای که بود و دیگر نیست؛ یا زیباییِ اولین‌ دیدار که طعمِ و تشویش آن همواره در یاد می‌ماند.

* "دریغناکی" را شاهرخ مسکوب یک‌جایی در روزها در راه به کار برده در برابر نوستالژی.
* کتاب را نشر گمان درآورده که شامل هشت جستار از آندره آسیمان، نویسنده ایتالیایی- آمریکایی است که احتمالا پیش‌ از این با فیلمِ call me by your name برای ما معرفی شده باشد.
@gomanpub
Telegram
عکس‌ و فایل عیش مدام
شفق در خمِ جاده‌ی بی‌رهگذر
❤5👍3
April 10, 2024 1.3K 9