گفته بودم رشتههایی که به زندگی وصلم کند، روز به روز باریکتر میشود، نه اینکه نیست، استوار نیست، مثلِ آن حبلالمتینی که زمانی تو بودی. حالا میترسم از دست برود همهٔ رشتهها. گفته بودی زندگی همینه، واقعیه، چون واقعیه ترسناکه، مثل تو قصهها نیست، ترسناکتره. واقعیت همیشه ترسناکتره از تصورات ما نسبت بهش. مثلا وقتی قصهپردازی میکنیم یا تصویری میسازیم، فرار میکنیم از کلیشههای رایج چون فکر میکنیم نه خب این دیگه خیلی دراماتیکه، مخاطب باور نمیکنه، زندگی اینقدر هم تلخ نیست. اما هست لامصب، تلختر از رویابافی ما.
گفتم مگه همیشه نمیگفتی " بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"، گفتی بهاری نیست، اگرم هست، زمستانِ طاقتفرسا کمرش را شکسته، بیجونه. با اینهمه ملالِ منتشر دیگه چیزی از بهار باقی نمیمونه.
فکر کردم چرا هرچه به آن دست مییازیم از ما میگریزد. پاسخی در سرم نبود. هوا را گفته بودند برفی است، از پشت شیشه اما برفی پیدا نبود. فکر کردم به قصههایی که در آنها برف بود، مثلِ آخرهای قصهٔ مردگانِ جویس.
* گرچه میدانیم که عاقبت او چه شده، گرچه میدانیم از خیلیوقت پیش، خیلی پیش از آنکه ما اصلا باشیم، او چه اندیشیده، چه کرده، چگونه. اما باز هم همراهِ روزهای آخرش شدن چون انبوهی دلهره است. سخت است طیِ مسیر با او. حدود ۹۰ صفحهٔ در قطع پالتویی که میدانیم کمتر از قطع معمول در آن کلمات جا میگیرند، حدود ۹۰ صفحهٔ مسیر روزهای پایانی اوست. چهکرده، که را دیده، چهها گفته یا نگفته( اصلا گفتهها مهم است؟ یا آن نگفتههای در ذهن مانده است که چرایی و چگونگی را بر ما روشن میسازد؟)
* ناصر پاکدامن بیرون گود ایستاده، نگاهش به هدایت در آن حدود ۹۰ صفحهٔ در قطع پالتویی عاری از داوری است. در مقدمه چیزهایی میگوید، اما خودِ روایت مونتاژ دقیقی است از روزهای منجر به پایان هدایت. هرچند شاید کسی بگوید تدوینگر دیگری ممکن بود راشها را به ترتیب دیگری بچیند، این هم میشود.

Telegram
عکس و فایل عیش مدام
مرگ در پاریس
9
6March 9, 2024 1.3K 11