✍️ چیست سرمنشأ فلاکت ایرانیان؟
قسمت پنجم: جمعبندی
🔶 در انتها لازم میبینم که به چند نکته نهایی اشاره کنم. آنچه تا کنون به عنوان صورتبندی بدیل برای تبیین فلاکت ایرانیان مطرح شد، ماجرا را به ساختار شبکهای و فراملی قدرت مرتبط ساخت و گسست از این ساختار شبکهای و فراملی قدرت و به تبع آن فقدان اهرم برای بازی در مقیاس فراملی را به عنوان سرمنشأ ممتد بحران صورتبندی کرد. در اینجا با پرسشی حائز اهمیت مواجه میشویم. آن پرسش آن است که میان این نظریه و سایر تبیینها چه ارتباطی وجود دارد؟ تبیینها ممکن است مسیر مستقلی را طی کنند اما اگر یک تبیین نشان دهد که چرا تبیین بدیلش پدید آمده و چرا در مواردی تبیینی بدیل موجه به نظر میرسد یا کار میکند، مطابق استاندارد استدلال از طریق بهترین تبیین (IBE) دست بالا را در این بازی گرفته است.
🔷 نظریه شبکهای قدرت خودش را در ملازمت اتحاد در نظام منافع و اتحاد در الگوی روایی نمایان میسازد. بازیگرانی که نظام منافع متفاوتی دارند، به الگوی روایی متفاوتی متمایل میشوند و بالعکس. نوعی رابطه ابتناء دوجانبه میان این دو برقرار است. بدین ترتیب در مورد هر یک از این روایتها باید دید که چه الگوی منافعی را بازنمایی میکنند و میتوانند چه اتحادهایی را حول خود شکل دهند.
🔷 برای نمونه تبیین پسااستعماری را در نظر بگیرید. این روایت طبیعتاً شایستگیهایی دارد. اما اگر به روایت پسااستعماری و نظام منافع حامیان آن نگاه کنیم، میبینیم که در عمل عمده حامیان نظریات پسااستعماری از اشکالی از استبداد در کشورهای سابقاً استعمار زده دفاع میکنند. روایت شبکهای قدرت نوعی ائتلاف منافع ضمنی را در اینجا اشاره میکند. اگر این کشورهای استبداد زده عمدتاً بازیگرانی در نودهای مرکزی ساختار شبکهای فراملی قدرت ندارند اما نبرد میان سوسیالیسم نوظهور اروپایی با ساختار مسلط قدرت مجال این را فراهم کرد که نوعی ائتلاف منافع میان استبدادها غربستیز و جنبشهای پسااستعماری به وجود آید. در اینجا ائتلاف روایی از نوعی ائتلاف منافع آشکار روایت میکند.
🔷 برای نمونه دیگر در نظریه تضاد سنت و مدرنیته و در میان راه ماندگی را در نظر بگیرید. این روایت راهحل بحران را در چه قشری جستوجو میکند؟ قشری که یک پا در سنت داشته و یک پا در مدرنیته و اکنون باید این تنش را به عنوان بازیگر فعال میان دو قطب حل کند. شگفتانگیز نیست که قسمت قابل توجهی از حامیان این نظریه را در میان روشنفکرانی خواهیم یافت فعالیت روشنفکری آنها تعامل پررنگی با مسائل الهیاتی دارد. از جانب دیگر راه بهبود شرایط هم به تبع آن در بازیگری جستوجو خواهد شد که نوعی تعادل یا نوعی گذار گام به گام را در حل این تضاد جستوجو میکند. شگفتانگیز هم نیست که عمده حامیان این نظریه از طرفداران جریان سیاسی اصلاحات باشند. البته نسخه دیگری نیز از روایت تضاد سنت و مدرنیته وجود دارد که راهحل را در بازگشت به نوعی اقتدار سنتی یا باستانگرایی جستوجو میکند. با کمی بررسی متوجه میشویم که شبکه امنیتی سابقاً حامی جریان اصلاحات و شبکههای روشنفکری دینی، به علت بیحاصل بودن این پروژهها به لحاظ امنیتی به طرح ملیگرایی باستانگرایانه رو آورده است.
🔷 تجربهام در طی سالها به من میگوید که این سیاق تحلیلی که در این نوشتار ارائه کردم چندان باب طبع عمده روشنفکران و دانشگاهیان نیست. در فضای افکار عمومی هم این سیاق بیان کمی غریب به نظر میرسد. حقیقتش این است که در دنیای ما ایرانیان قدرت بیزبان است.
🔷 ما ایرانیان عادت نداریم به زبان مناسبات قدرت و خاصه به زبان منافع شخصی بازیگران قدرت سخن بگوییم و فضای روشنفکری و دانشگاهی ما نیز از این سیاق بیان دور است. البته این به خودی خود ضعف نیست. کارکرد نهاد دانشگاه با کارکرد دولت و به صورت خاص، دولت عمیق متفاوت است اما اگر دانشگاهیان ما نتوانند منطق عمل بازیگران قدرت را درک کنند، به مرور زمان نه تنها حلقه را بر خود تنگ میکنند بلکه زمینه گسست نظر از عمل را فراهم میکنند.
♦️ اصحاب نظر باید بیاموزند که عقل منفصل و تاحدی متصل قدرت نیز باشند. اگر چنین نشود، قدرت به سمت خفقان حرکت میکند. این خطا چند باری در این سده تکرار شد. مشکل تنها به دانشگاهیان محدود نبود. نخبگان قدرت نیز تنگ نظر بودهاند، چون جهانشان کوچک بود. اما دانشگاهیان نیز کم بر خطا نرفتهاند. درست است که کار دانشگاهی، کنشگری سیاسی از جنس کنش سیاستمداران نیست اما دانشگاه و روشنفکر قرار نیست پادکنش هم باشد.
@anarchomancer




