□ بخش دوم
«بابا بیخیال، اینجا ارتفاع نداره، افکن نیست.» و دوباره راه افتاد. فردا در مسیر برگشت، ارتفاعی هزار و چند متری را به من نشان داد و با همان شیطنتِ بیپروا گفت: «دیشب اونجا رو گفتم ارتفاع نداره» و بلند خندید.
رانیِ هلو و کیک؛ از هر کدام چند تا. یکی برای سرکار رازینی، یکی برای عمو فیروز و یکی هم برای متهم. عمو چشمغره رفت که: «آخه برای دزدِ مال هم نوشیدنی و کیک باید بگیری؟»
-«بیچاره را انگار در بازداشت کتک زدهاند؛ گناه دارد. دزدی کرده است. من راضی نیستم کبود شود تنش». و با خنده ادامه داد: «اگر من باشم، خسارتش را میگیرم.» قاضی گفت: «اصل طلاها شانزده میلیون تومان بوده.» ارسلان پاسخ داد: «آقای قاضی، طلاها عتیقه بود؛ دارایی عنبربانو و خاطراتِ زندگیِ نکردهاش؛ از مادرش به یادگار داشت. پول طلاها مهم نیست؛ زندگیِ اصیلِ عنبربانو به تاراج رفته است.» به متهم اشاره کرد و گفت: «عنبربانو به ایشان میگفت پسرم.» ارسلان بعدها به مهراب گفت که گوسفندی سر بریدیم؛ چند وقت بود گوشت نخورده بودیم. عنبربانو «آشپال» را برداشت؛ جیگر و دل و قلوه را جدا کرد و با مقداری گوشت به دست من داد و گفت: «ببر برای پسرم.» ارسلان میخندید، باز هم؛ میگفت: «میدانم گرفتارند، اما عنبربانو گناه داشت؛ تنها دلخوشیاش بود.» بعدها، وقتی قرار شد پسرِ دیگرِ عنبربانو! خسارت دهد، در لحظۀ آخر به مهراب گفت: «با ماشین بیا دنبالم، بریم جایی.» نیمی از خسارت را طلب کرده بود و نیم دیگر را نیز نصف کرده بود. میگفت: «ندارند؛ اشتباه کرده، چه کنم.» آن شب با سامسونت پول آورد تا به دست پسرِ دیگرِ عنبربانو بدهد. ارسلان موجودی عجیب بود در این مواقع؛ حتی برای تأمین خسارتِ دزدِ اموال مادرش احساس تعهد میکرد. نصفِ آن خسارتِ پایانی را نیز خودش داد و تأکید کرد: «مادرم گناه داشت؛ همین. وگرنه من از شما خسارت نمیگرفتم.»
یادم هست؛ شبی که حرفِ گرفتاریِ مهراب- بیآنکه خطابی متوجه ارسلان باشد- در خانه پیچید؛ نه خواهشی بود، نه گلایهای، و نه کسی از او چیزی خواسته بود. چند روز بعد، ارسلان بیسروصدا آمد. راهی پیدا کرده بود. حتی خانهاش را فروخته بود تا مبادا عمو زیر بارِ وام و بدهی کمر خم کند. هیچوقت نفهمیدم آن روز، خانه را فروخت یا دلبستگی به خانه را. انگار برای او، سقف اگر بر سرِ دیگری فرو میریخت، دیگر سقفی برای خودش باقی نمیماند.
ارسلان، بیآنکه کسی به او آموخته باشد، دردِ دیگری را همیشه زودتر از دردِ خودش حس میکرد. شاید برای همین بود که رنج، راهِ خانهاش را خوب بلد بود؛ همانطور که شیرِ جوشان، راهِ ساعدش را بلد بود، و سقوط، راهِ جناغ سینهاش را، و تیغههای برف، راهِ گردنهاش را. اما او هیچکدام را از زاویۀ خودش ندید؛ نه سوختگیِ ساعد را، نه کوفتگیِ استخوان را، نه سرما و ارتفاع را. از زاویۀ دیگری دید: از زاویۀ مادری که دلش برای پسرِ دزد میسوخت، از زاویۀ رفیقی که پشتِ پیکاپ نشسته بود و میخندید، از زاویۀ کسی که خانهاش را فروخت تا سقفِ دیگری سرِ جایش بماند.
اما... اما... اما... امروز، گاهی خسته میشود. گاهی زیر بارِ دردهایی که سهمِ یک عمر نیست، آرام میگوید: «چرا باید این همه درد، یکجا بر سرِ من بریزد؟» من اما نگاهش میکنم و لبخند میزنم. نه از سرِ بیخیالی؛ از سرِ یقین. با خودم میگویم: شاید جهان، رسمِ عجیبی دارد. بارِ سنگینتر را بر شانهی کسی میگذارد که شانههایش پناهِ دیگران بوده است؛ همان کسی که در بازداشتگاه، برای دزدِ اموال مادرش کیک و رانی برد. گویا او از همان ابتدا میدانست که بودن، یعنی تحملِ سهمِ دیگران از رنج. و در دلم آهسته به او میگویم: کاش همهٔ داراییِ جهان از آنِ تو بود؛ نه برای آنکه تو بیشتر داشته باشی، برای آنکه هیچکس، تا وقتی تو هستی، گرفتار نخواهد ماند. کاش این رسمِ جهان را بر هم میزدی؛ اما نه، تو خود یک رسمِ اصیل ماندگاری و از همین روست که نامت در سطرهای زندگیِ من، چون نامِ یک فصلِ نانوشته، همیشه باقی است. گو آنکه به نام کوچکِ دیگرت بخوانم.
مسعود آلگونه جونقانی
جونقان، مرداد ۱۴۰۵
#یادداشت
https://t.me/mythopetics/371
Telegram
Mythopoetics| Arsenal
40July 26, 2026 938 12 6