گرگ| گرسنگی، گلوله، زخم
◇ پارهٔ نخست
گرگها در طبیعت چندان پیر نمیشوند. بیشترشان پیش از آنکه فرصت کنند برفِ سالهای بسیار را پوزه بکشند، در جایی از این جهانِ بیرحم، میان گرسنگی و گلوله و زخم و سرمای شب، از پا در میآیند. عمرِ معمول یک گرگ شاید شش یا هفت سال باشد؛ و آنکه به دهسالگی برسد، دیگر از شمارِ گرگهای معمول گذشته نیست. پیرشدن برای گرگ، امتیازی نیست که جهان به آسانی به او ببخشد؛ حاصلِ دوامآوردن است، حاصلِ عبور از زمستانهایی که هرکدام میتوانست آخرین زمستانِ او باشد.
گرگِ پیر دیگر آن گرگِ سالهای جوانی نیست. کمتر میدود، اما بیشتر میداند؛ کمتر زوزه میکشد، اما زوزههای بیشتری شنیده است. در چشمهایش چیزی هست که در چشمِ گرگِ جوان نیست: بوی خون، حافظۀ راهها، سردای جانکاه برف، جایِ کمینِ شکارچی، صدایِ گامهایی که نباید به آنها اعتماد کرد و سکوتِ گرگهایی که روزگاری همراهش بودهاند و اکنون دیگر نیستند.
شاید پیرشدن، برای گرگ، بیش از آنکه فرسودگیِ تن باشد، سنگینشدنِ حافظه باشد.
و من، اگر بخواهم با چیزی همذاتپنداری کنم، نه شیری را میمانم که هنوز سودای غریدن در سر دارد، وَ نه عقابی که از بلندایِ دوشاخِ جهانبین جهان را خُرد میبیند. تنها گرگی پیر را میمانم؛ گرگی که سالهاست از بسیاری از خستگیها گذشته، بسیاری از آدمها را دیده، بسیاری از ردّپاها را شناخته و آموخته است که هر صدایی، دعوت به نزدیکشدن نیست و هر دستی که پیش میآید، دستِ دوستی نیست.
گرگی پیرم؛ نه از آن رو که دیگر توانِ دویدن ندارم، بلکه از آن رو که دیگر برای هر دویدنی دلیلی نمیبینم. زخمهایم را پنهان نمیکنم؛ آنها بخشی از شناسنامهٔ مناند. بعضی را جهان زده است، بعضی را آدمها، و بعضی را خودم، آن روزها که هنوز نمیدانستم هر راهی ارزشِ رفتن ندارد. اما زخم، اگر آدم را نکُشد، چیزی به او میآموزد که در هیچ کتابی مستطابی نیست: اینکه باید کجا ایستاد، از چه کسی دور شد و در چه لحظهای سکوت کرد.
حالا خوب میدانم که گرگی پیرم که دیگر دنبالِ گله نمیدود. نه از سرِ کینه، که از سرِ شناخت. میدانم «تنهایی» همیشه نشانهٔ شکست نیست؛ گاهی آخرین شکلِ آزادی است. وَ اگر هنوز شبها زوزهای از دور میشنوم، تنها نشانهای است که بدانم گرگی در حوالی من هنوز زنده است؛ شاید گرگی پیر که دیگر برای تصاحبِ کوهستان زوزه نمیکشد، برای اثباتِ خویش نمیجنگد و حتی منتظرِ شنیدهشدن نیست. فقط ایستاده است؛ در حاشیۀ کوه، در آغوش جهانبین، یا در سیلبندِ خاکی خَرچَران، زیرِ آسمانی که سالهاست سرشار از همان ستارههاییست که هر شب به خاک کشیده میشوند. حالا از سینهٔ سالداران، یا ظلمتِ هولانگیز شورخانه، یا شاید در وسعتِ گمشده در شبِ آشُرمه به دوردست نگاه میکنم. فقط نگاه میکنم. ما گرگها وقتی پیر میشویم، تازه میفهیم که تمامِ این سالها، کوهستان را فقط نمیپیمودهایم؛ دربهدر به دنبال گمشدهای بودهایم، طعمهای نه، شکاری نه، برّهای نه، که به دنبالِ خویشتنِ خویش بودهایم، داشتهایم خودمان را جستوجو میکردهایم، توانمان را، یقینمان را و قدرتمان را میآزمودهایم.
□
پایان بخش نخست
#یادداشت
مسعود آلگونه جونقانی
https://t.me/mythopetics/379
Telegram
Mythopoetics| Arsenal
23September 4, 2026 178 6