🪶 پارهٔ دوم | بیل
«بندازش زمین.» یادش آمد که خودش هم درست چند دقیقه پیش با همین فرمان وارد بازی شده بود. «بندازش زمین.» حالا صدای خشدارِ قربانعلی بود که میگفت: «بندازش زمین. بیل رو بندازش زمین.» کلاه خسروی رو توی سرش جابجا کرد. دستمال مینجیوی کویتی. آبی آسمونی با حاشیهٔ یاسی و قرمز. تا کرده. کمی چرک. قربانعلی هفتادسالی داشت اما هنوز جُر بود. ریش پرپشت جوگندمی. چشمهای میشی. ابروهای کشیده و بینی خوشتراش. قربانعلی هفتادسالی داشت و زن دومش یکشب بیشتر باهاش نمونده بود. شاهین با احتیاط لبخند زد و کنار کشید. قربانعلی پاچههای تومونِ دبیت رو گِند کرد. «رودُم. یه کم بکش کنار.» انتهای دستهٔ بیل رو برانداز کرد و پای چپش رو اهرم کرد. جلد و چابک بود. خطوط سال و ماه با آفتابسوختگی حاشیهٔ گردنش ترکیب غریبی ساخته بود. آمیزهٔ تجربه بود وُ دشخواری. انگار کتاب مقدسی بود پیشانیش. کتابی که روستا رو روایت میکرد. از توبهتوی تاریخ و ماجرا آمده بود. سیگار گوشهٔ لبش میسوخت. عینِ بهار در شامِ آخر. عین نسیم در دیدار آخر و ترومای تحقیرهای همیشگی. عین هیچکس. انگار زنِ زیبای روستا گواهِ سادگی و عاقبتنابهخیری بود. شاید هم نه. شاید هیچچیز گواه هیچچیز نبود. آدمها میآمدند و میرفتند و روستا همانطور سر جایش میماند؛ با همان دیوارهای کاهگلی، همان درختهای پیر، همان کوچههایی که بلد بودند صدای پای آدمها را نگه دارند و بعد، یک روز، هیچ صدایی را پس ندهند. یکی دوتاچهره درهم رفته بود. گلولههای درشت اشک در پهنای صورت حسن. و بیتفاوتی جاری توی صورت تکتک پسرهای که اونو مانی صدا میزدند. انگار بویِ زهم مرگ، عطر فرّارِ نبودنش هنوز به مشامِ کور آنها نرسیده بود. انگار آدم تا وقتی اسمش را صدا نزنی، میتواند جایی پشت همین آدمها ایستاده باشد. میتواند همین حالا از پشت شانهٔ کسی سرک بکشد. میتواند منتظر باشد یکی برگردد و بگوید: «مانی، بیا اینجا.» و هیچکس برنگردد. و هیچکس دیگر چیزی نگوید. عجیب بود. بهار آنطور. نسیم آنطور. حسن آنطور. و پسرها آنطور. هرکس سهم خودش را از نبودن برداشته بود؛ یکی با اشک، یکی با سکوت، یکی با آن بیتفاوتیِ عجیبی که بیشتر از گریه آدم را میترساند. شاید برای بعضیها هنوز اتفاق نیفتاده بود. شاید مرگ همیشه همان لحظهای که اتفاق میافتد، به آدم نمیرسد. گاهی دیرتر میآید. گاهی از راه صدای بستهشدن دری. گاهی از دیدن پیراهنی که دیگر کسی تنش نمیکند. گاهی از جایی که هیچکس فکرش را نمیکند. از صدای کسی که اسم مرده را میآورد و بعد، برای یک لحظه، یادش میرود دیگر نباید منتظر جواب بماند. اما خوشا به غیرت سیگار قربانعلی که گوشهٔ لبش درست ودرمون میسوخت و ته میکشید. انگار نه انگار. بیل را محکمتر گرفت. با همان آرامش پیرمردی که انگار سالهاست میداند هر کاری را کجا باید انجام داد. دستش را روی دستهٔ بیل جابجا کرد. انگشتهایش را جمع کرد. یک بار نگاهش کرد. بیل را. نه چیزی بیشتر. بعد پایش را گذاشت جلو. وزنش را انداخت روی همان پای چپ. دستهٔ بیل آرام فرو رفت. خاک کنار رفت. قربانعلی خم نشد. فقط کمی از کمر پایین آمد. انگار کاری را انجام میداد که پیش از او هم بارها انجام شده بود و بعد از او هم باز انجام میشد. خاک را برداشت. بالا آورد. لحظهای نگهش داشت. بعد آرام رهایش کرد. دانههای خاک از لبهٔ بیل پایین ریختند. صدای خفیفی داشتند. چیزی شبیه افتادن باران روی سقف حلبی. قربانعلی دوباره بیل را فرو برد. این بار عمیقتر. انگار هرچه پیش میرفت، چیزی در آن خاک بیشتر شناخته میشد. دستمال مینجیوی کویتی هنوز دور سرش بود. گوشهٔ یاسی و قرمز آن از زیر کلاه بیرون زده بود. سیگار هنوز گوشهٔ لبش بود. دود باریکی بالا میرفت و در هوای پاییزی گم میشد. و بیل، آرام و سنگین، دوباره بالا آمد.
#یادداشت
مسعود آلگونه جونقانی
اصفهان، ۸ شهریورماه ۱۴۰۵
📌 Telegram.me/malgooneh
Telegram
Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|
خوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران
حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما
— مسعود آلگونه جونقانی

15August 31, 2026 238 3