🪶 پارهٔ سوم | گورکنها
حالا نوبت داریوش بود؛ با خسخس سینهاش و دردی که سالها بر دوش میکشید. حتی وقتی دکتر به او گفته بود که نمیتواند موز بخورد، با لبخند گفته بود: «من که میمیرم، آقای دکتر.» دکتر چشمهایش درشت شده بود و با تعجب پرسیده بود: «یعنی چه، آقا؟» و داریوش لبخند زده بود و گفته بود: «من عاشق موزم، دکتر.» دل دکتر برای داریوش سوخته بود و به او گفته بود: «خب، قبل از دیالیز، مقداری موز بخر و همینجا در بیمارستان بخور تا بتوانم آن را از طریق دیالیز کنترل کنم.» و وقتی داریوش وارد اتاق عمل شده بود، دیده بود که سه کیلو موز با خودش به اتاق عمل برده است. ما هنوز میخندیدیم به سادگی داریوش و به صداقتی که در شیطنتهای او بود. داریوش بیل را انداخت و دیگر کسی برای بیل دست نبرد.
این یک رسم دیرینه بود که وقتی در گور خاک میریختند، نباید بیل از دستی به دستی میرسید. بیل را روی زمین میانداختند تا دیگری آن را بردارد. با خودم فکر میکردم در چنین ساختارهای اجتماعی یا آیینهای اجتماعی، هر کاری دلیلی دارد؛ گو اینکه با قواعد عصر جادو، عصر دین یا عصر علم خوانا باشد یا نباشد. در تفسیرهای جیمز جورج فریزر خوانده بودم که گاهی یک کنش، بیآنکه در ساختار معرفتی فرد به آگاهی درآید، تکرار میشود و ناخودآگاه پیش میرود. با خودم میگفتم شاید وقتی گورکن به دیگری میگوید: «بیل را روی زمین بینداز»، برای این است که این یاری و امداد، مثل یک دوِ امدادی، از دستی به دست دیگر منتقل نشود؛ چون بیل با خودش چیزی از آن کار را دارد. شاید چیزی از بدشگونیِ آن. شاید نمیخواهند این بدشگونی از دستی به دست دیگر برود. برای همین بیل را روی زمین میاندازند و نفر بعد آن را از زمین برمیدارد.
هرگاه به کلمهٔ گورکن فکر میکردم، یاد یکی از انیمیشنهای قدیم میافتادم. حیوانی را میدیدم که چندان خوشایند و دلپذیر نبود؛ چندشآور بود، کراهتآور بود. یادم نیست همان گورکن بود یا حیوان دیگری. شاید سمور بود یا چیزی شبیه آن. اما هرچه بود، آنچه در ذهنم مانده بود؛ چیزی شبیه همان گورکنهایی بود که در دنیای وحشِ دیدهایم. جالب است که در تراژدیهای شکسپیر هم گاهی اوقات، وقتی خندههای تلخ و زنندهٔ گورکنها را میبینیم، درست است که از شدت فشار تراژدی اندکی رها میشویم، اما گورکنها همیشه منفور، چندشآور و کراهتآور باقی میمانند؛ چه در جهان حیوانی، چه در جهان انسانی.
اما در سرزمین من، گورکنها بیمزد و بیمنتترین خادمان آبادیاند. وقتی کسی از دنیا میرفت، خواه لطیف، پیرمرد بیکسوکار، خواه درویشعلی، مرد مغرور، خواه مادر رنجور مهراوه، گورکنها در پاییز و زمستان، در تابستان و بهار، زیر برف و بوران، در عمق سرما و یخ، در ظل آفتاب تابستان کوهستان، بیمزد و بیمنت حاضر میشدند. یکدیگر را خبر میکردند. دستمالی به پیشانی میبستند و با تن خسته و دستهای پینهبسته گور را میکندند. مرده را به خاک میسپردند و میرفتند. آنها گویی با خودشان عهدی داشتند. حتی برای ناهار هم به خانهٔ متوفی نمیآمدند. همیشه همین کار را میکردند. شاید میخواستند این کار، فقط همین کار بماند؛ بیمزد و بیمنت، بیآنکه چیزی از صاحب مرده بخواهند.
گاهی فهرست مردگان روستا منتشر میشود تقریباً سالی صد نفر در آبادی میمیرند. تمام این صد نفر را همین چند گورکن به خاک میسپارند. صد گور. صد بار مرگ. صد بار خاک. صد بار دستی که بیل را میگیرد، روی زمین میاندازد و دیگری آن را برمیدارد. و باز همان دستها. همان پینهها. همان دستمالی که به پیشانی بسته میشود. همان بیل. همان خاک. همان سوگ.
و اینک دارم به گورکن فکر میکنم. همان کلمهای که تا همین چند دقیقه پیش، حیوانی چندشآور و کراهتآور را به یادم میآورد. اما اینجا گورکن چیز دیگری بود. مردی با دستهای پینهبسته. با دستمالی دور پیشانی. با بیلی که از دستی به دست دیگر نمیرسید. میآمد. گور را میکند. مرده را به خاک میسپرد و میرفت. بیمزد. بیمنت. بیآنکه حتی برای ناهار به خانهٔ صاحب مرده برود. شاید گورکن همین بود؛ کسی که وقتی همه میروند، میماند تا آخرین مشت خاک را روی رفتگان بریزد. حالا دیگر از کلمهٔ گورکن بدم نمیآمد. گورکن، همین آدمهای بینامونشانِ روستا بودند؛ آدمهایی که نامشان در هیچ فهرستی نمیآمد، جز فهرست مردگانی که خودشان به خاک میسپردند.
زمین، خاک، گور، رسالت، ارادهٔ معطوف به آزادی، سوگ، گورکن. همهچیز شاید از همینجا شروع شود؛ از زمین و خاک و گوری که کسی بیمزد و بیمنت میکند و میرود. کاشکی آنها که داعیهداران خدمتاند، گورکنها بودند. یا بهتر است بگویم: کاشکی گورکنها خادمان این سرزمین بودند؛ همین.
#یادداشت
مسعود آلگونه جونقانی
اصفهان، ۸ شهریورماه ۱۴۰۵
📌 Telegram.me/malgooneh
Telegram
Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|
خوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران
حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما
— مسعود آلگونه جونقانی

28
1August 31, 2026 261 3