🪶 پارهٔ اول | دستها
«بندازش زمین. بیل رو بندازش زمین.» صدای خودش بود یا صدای پدرش؟ یا صدای همان زمستانهای دور؟ همان زمستانهایی که سرما از لای آستینها بالا میآمد و تا مغز استخوان میرسید. همان وقتهایی که دستها دیگر دست نبودند. دو تکه گوشت یخزده بودند که باید یکجوری گرمشان میکرد. انگار میخواست توی باد پاییزی کبریتی روشن کند. کف دستهایش را به هم نزدیک کرد و تُف ریزی توی گودی دستهایش انداخت. مثل روزهای برف و بوران که برف دستهایش را میبرد و مجبور میشد مثل پدران غارنشینش کف دستهایش را در خلاف جهت به هم بمالد تا گرم شوند. آب دهانش را به همین منوال به تمام بافت پینهبستهٔ دستهایش رساند. میخواست خشکیِ آزاردهندهشان را کمی تلطیف کند. میخواست پُرزهای لایهلایهای را که توی پینههای دستش مثل پوست پاشنهٔ پا سخت شده بودند کمی نرم کند. میخواست چسبندگیِ دستها یکدست شود. چه دستهایی. دستهایی که زمین را شخم زده بودند. سنگ را کنار زده بودند. عرق را پاک کرده بودند. نان را گرفته بودند. صورت بچه را لمس کرده بودند. و حالا بیل را گرفته بودند. همان بیل لعنتی. همان دستهٔ چوبی که انگار از رگ و پیِ خودش ساخته شده بود. و باز آن صدا، نزدیکتر، خفهتر، از جایی میان گوش و گلویش: «بندازش زمین. بیل رو بندازش زمین.» اما دستها ول نمیکردند. انگار اگر بیل میافتاد، چیزی دیگر هم با آن میافتاد؛ چیزی که سالها بود به همین دستهٔ چوبی بسته مانده بود. زمین زیر پایش دهان باز کرده بود. منتظر بود تا دستهایش خسته شوند.
#یادداشت
مسعود آلگونه جونقانی
اصفهان، ۸ شهریورماه ۱۴۰۵
📌 Telegram.me/malgooneh
Telegram
Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|
خوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران
حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما
— مسعود آلگونه جونقانی

17August 31, 2026 245 3 3