«مُردن در اوجِ قصّه»
از تمامِ داراییهای جهان، دلخوشِ گاگریوهایی است که بعد از مرگ در دهلیزِ گلویِ زنانِ ایل خواهد پیچید. دلخوشِ اشکهای دُرشتِ کاکا. دلخوشِ یادداشتهایِ سیّالِ مهراب. دلخوشِ روسریِ مشکیِ پری، اگر پری آنقدر همدل باشد که سوگ را به خود بگیرد و به شُمار آرد.
زنگِ صدایش آن شب که بر مردهٔ بیگم میخواند، شرابی گیرا بود و شوکرانی تلخ که بندبندِ پیکرم را زخمه میزد وُ میسوزاند. حالا سنجاقِ زیرِ گلویش را باز و بسته که میکند، گیسوانِ شبق دیگر در آیینه تکرار نمیشوند. خطوطِ عمیقِ تیگنوشت در پیشانیِ سرنوشت. چروکهای سالوماه بر گوشهٔ چشمها وَ خطوطِ ریزِ تردد و تردید در لبهای بیپرسش. آیینه حالا سالهاست او را اینگونه میشناسد.
نعلبکی را با تردستی میچرخاند، پایینتر از چانهاش نگه میدارد، با وسواس سطحِ چای را فوت میکند وَ چای را آنقدر خوشمزه هورت میکشد که گویی در آیینِ زندگان به مقامِ پیر تشرف یافته است.
میخندانمش. جوکهایم را همیشه با اشتیاق میشنود. مادرانگی را از بِشِکهای رفتوآمدهای یکریز و لالاییهای نانوپنیر-و-ریحان آموخته است. عزیزُم را چنان در دهانش دُرُست میچرخاند که به گاهِ اداکردنِ کلمه، گویی خداست در لحظهٔ کُنفیکون.
میخندانمش. جوکهایم را همیشه با اشتیاق میشنود. توی چشمهایم خیره میشود وَ سطر به سطرِ کلمهها را بازمیخواند، تقلید میکند و روی لبهایش میچرخاند. انگار همنواییِ شبانهٔ ارکسترهای جهان است. من سخن میگویم، اما کلام را میشود کلمهبهکلمه از روی لبهایش چید. شنیدنش به شهود و تجربهٔ توأمان شبیه است. همزمان که میشنود، انگار لحظهای در میانِ سکوتِ کلام، آن را تقریر میکند. حرفهایم را انگار از بَر است.
«خا خوبه!» پیشدرآمدِ خندههایش. وقتی جوک را دوستتر دارد، با دست روی پایم میزند. و «خا خوبه» را به لحنِ انکار آمیخته با تأیید به زبان میآورد. این یعنی دارد میگوید چهقدر خوب ناممکن در روایتهای تو محتمل مینماید. دارد به زبانِ بیزبانی میگوید: ناممکن است، میدانم. اما اگر تو بگویی، محتمل است.
روایتهایم را حتی اگر فنی باشند، از بچهها میخواهد برایش بخوانند. ذوق میکند و گاهی زنگ میزند. آخرین بار پرسید: «مهراب، عنبربانو کیست؟»--شخصیتی در یکی از روایتها.
گفت: «عزیزُم بشی که اینقدر قشنگ مینویسی. اگه مُردُم، برام مینویسی؟»
شوخیِ کاکا را به یادش میآورم که «تو بمیر، من منت میکشم.» با هم یک دلِ سیر میخندیم.
و بعد میگویم: «دازه، عزیزُم، جانِ خودت تا میتوانی باش. باش!»
□
مادرانِ ما از تمامِ داراییهای زمین دلخوشِ گاگریوهایی بودند که بعد از مرگ در دهلیزِ گلویِ زنانِ ایل میپیچید. آنها هیچ از جهان نداشتند. جاودانگی را در سوگسرودهها بازمیجستند و نقطهٔ اوجِ داستانِ آنها هرکجایِ زندگیشان بود، میگفتند: کاش همانروز مرده بودم.
مادرانِ ما دوست داشتند در اوج خداحافظی کنند؛ گو اینکه اوجِ تمامِ داستانِ زندگیشان روزی بود که کاکای آن سالهای دور از آبادان برگشته بود و برایش حریر آورده بود.
#یادداشت
مسعود آلگونه جونقانی
خلوتِ تلخِ جاده، هفتم شهریورماه ۱۴۰۵
Telegram.me/malgooneh
Telegram
Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشتهای ادبی|
خوانشهای انتقادی از ادبیات، فرهنگ و هنر ایران
حافظ، شعر، نظریه، موسیقی و سینما
— مسعود آلگونه جونقانی

26
12
1
1August 29, 2026 392 8 5