یاور همیشه مؤمن» برای او که در سطرهای زندگی من به همان اندازه آشکار… — Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشت‌های ادبی| — TG.ME

«یاور همیشه مؤمن»

برای او که در سطرهای زندگی من به همان اندازه آشکار است که در یادداشت‌های شبانه‌ام پنهان.


بخش اول

رانیِ هلو را دلچسب‌تر از زمزم سر می‌کشید؛ قطعه‌های هلو را به هر زحمتی از دریچۀ بالای قوطی بیرون می‌آورد و با شیطنت می‌گفت: «پیل دادُمه جات.» چشمانش برقی می‌زد و لبخند، تمام عضلات لب و گونه و شقیقه‌اش را به طرزی کودکانه به هم می‌فشرد. در پایان، آن‌گاه که کودکِ تُخس درونش گل می‌کرد، قوطی را با ضربۀ کفِ دست، چون سکه‌ای از رونق‌افتاده، له‌ولورده می‌کرد. بلند می‌خندید و می‌گفت: «رامین خوشش آمد، خواست تقلید کند، کف دستش پاره شد و من خیلی خجالت کشیدم.»

عنبربانو شیر را در دیگ به جوش آورد و از مطبخ بیرون رفت تا تخم‌مرغ‌ها را از کُلِه‌مرغی بردارد. ارسلان پابه‌پا و تاتی‌کنان خود را به سر دیگ رساند؛ تا عنبربانو برگردد، دیر شده بود. دست ارسلان «کَفته» شده بود و جیغِ معصومانه‌اش، چشمان مضطرب عنبربانو را پریشان‌تر می‌کرد. عنبربانو: زنی در توبه‌توی سکوت و گلایه؛ ایثار و سکوت؛ رنج و ترنج؛ تاب‌آوری و تنهایی. ارسلان را چون امیرزاده‌ای بار آورده بود و اکنون می‌شنید که «زنِ بی‌خیال، بچه را به چه روزی انداخته است.»

مادربزرگ پشتِ پایِ کودکِ بی‌نشانِ مطرود را با سوزن سوراخ کرد، خون ماسید و دست‌های لرزانش سه خالِ دردناک بر پشتِ پایِ هویت و سرنوشت کودک نشاند. عنبربانو اما در غیابِ لحظه‌ها و نگاه‌ها، هنگامی که برای اهل خانه «زف‌قیلانی» تدارک می‌دید، شیرِ بی‌رحم نشان خود را بر ساعد ارسلان به جا گذاشت؛ نشانی که یادگارِ دلسوزی‌های عنبربانو و بی‌پرواییِ جبلّیِ ارسلان شد.

ارسلان در تمام سال‌های عمر، بی‌پرواتر از شیر در بیشۀ سوختۀ خورشید شکاریده بود و پس‌خوانِ جسارتش، رانِ لذیذِ آهوبره و پازن و سینۀ کبک و بلدرچین بود. شراب را از تنگِ تغزل نه، از کوزۀ لب‌شکستۀ تاریخ و ماجرا می‌نوشید؛ لاجرعه بالا می‌کشید، لاجرعه تا پای مستیِ بی‌مهار. چون رویاروییِ روزانه‌اش با زندگی، با عشق، با رفیق، با سعید، با سارا، با امیر. درد برای او تحمل‌پذیرتر بود؛ نه صرفاً از نظر روانی، که حتی از حیث جسمانی، دردهای پیل‌افکن را نیز تاب می‌آورد.

دکتر کوهی عکس‌ها را در برابر تابلوی مهتابی گرفت و گفت: «بیمار را نشد بیاورید؟» ارسلان خندید و گفت: «دکتر، خودم هستم.» دکتر با نگاهی عاقل‌اندرسفیه و با انکاری علمی گفت: «آقای محترم، این ستون فقرات یعنی عدم تحرک.» ارسلان پاسخ داد: «من که مردۀ متحرک نیستم؛ عرض کردم خودم هستم.» دکتر کوهی ایستاد، دست‌هایش را جلوی صورت ارسلان گرفت و گفت: «لطفاً فشار بدهید.» ارسلان تا خواست فشار دهد، دکتر بلند گفت: «آقا، آقا، یواش.» ارسلان در این لحظه با قهقهه می‌گفت: «مهراب، دکتر گفت در هر پانزده‌هزار نفر شاید یک نفر چنین امکانی داشته باشد.» و بلند می‌خندید و سرشار از شور و کیف می‌شد.

باد می‌آمد؛ تگرگ بود و بارانِ جرجر نیز پس از تگرگِ وحشی ادامه داشت. باد در سرسرا می‌پیچید؛ هوهوی باد و تنهایی و سکوت. مهراب پشت سیستم بود و چیزی می‌نوشت. ناگاه صدای سقوطی آمد؛ چیزی شبیه مرگ یا هبوطِ آدم از عرشِ اعلی. نمی‌دانستم. دست‌پاچه دویدم. بالای پشت‌بام، چارتاق بر زمین دراز کشیده بود، «لار به لار». مهراب اشک می‌ریخت و صدایش درنمی‌آمد. بالای سر ارسلان نشست؛ نفس نداشت، جم نمی‌خورد. اما ناگهان جناغ سینه‌اش بالا آمد؛ نفسش زوزه‌وار برآمد و مثل اینکه استخوانی در گلویش باشد، خشک و تلخ سرفه کرد. پلکش را به سختی گشود؛ چشمانش به چشم‌های مهراب افتاد و چون همیشه‌های همیشه، لبخند زد. با همان لحن تُخس و شیطنت‌آمیز گفت: «زنده‌ام؟»

دست کشیدم در موهای کم‌توپش: «چی شد؟ ها؟ چی شده؟» خندید و گفت: «باد پیچیده بود توی سرسرا و قابِ نورگیر را جاکن کرده بود؛ آمدم بالا درستش کنم که باد، چون مشتی محکم، به سینه‌ام زد، انگار. «تلاپشت» شدم. دیگر چیزی یادم نیست.
-«چکار کنم برات؟»
-«هیچی. هیچی. فقط شقیقه‌هامو با دست نگه دار.»
تردیدی نیست که این سقوط، جان هر جمنده‌ای را می‌گیرد؛ اما ارسلان مردی از جنسِ صُلب و سختِ بودن بود. او همواره به مرگ پوزخند می‌زد؛ آن‌گاه که گردنۀ چری را تیغه‌های هفت‌متری برف می‌پوشاند و گرگ و مرگ در کمین بودند، او پیاده از گردنه می‌گذشت.

آن شب، مهراب بر صندلی جلوی پی‌کاپ نشسته بود و گلوله‌های برف، تیغۀ برف‌پاک‌کن را از کار می‌انداخت. شجریان در «عشق داند» با تارِ لطفی غوغا برپا کرده بود: «مفلسانیم و هوایِ می و مطرب داریم...» ارسلان چون همیشه‌های همیشه، چون مستان رانندگی می‌کرد. هنگام رسیدن به سرپیچ، با همان لحن شیطنت‌آمیز می‌گفت: «وووووی» و قهقهه می‌زد. ماشین در پیچِ آخر سُر خورد؛ ارسلان همچنان می‌خندید. ماشین از کنترل خارج شد، رفت و به تیغۀ برف خورد و ایستاد.

مسعود آلگونه جونقانی
جونقان، مرداد ۱۴۰۵
#یادداشت
❤27
July 26, 2026 825 7