ستایشی از زندگی!
روز n-ام جنگ است و من از جنگ-زده-بودن خسته ام، مثل همه نقش هایی که انتخابشان نمی کنیم بلکه به زور به ما تحمیل می شود. در میانِ این همه زمختی به چیز ظریفی نیاز دارم که یادم بیاورد هنوز زنده ام، هنوز انسان ام. که به قول پریمو لِوی "مبارزه برای زنده ماندن، مبارزه برای انسان ماندن نیز بود". جنگ می خواهد که ما نباشیم که زنده نباشیم و زندگی نکنیم. پس، از تنها سلاحی که علیهِ جنگ دارم استفاده می کنم: زندگی. مایه خمیر را می ریزم توی آب. باید شمع کوچکی برافروزم."حتی در تاریک ترین زمان ها ما حق داریم انتظار کمی روشنایی داشته باشیم"(آرنت). آب و آرد را ذره ذره مخلوط می کنم. جنگ، نابودی و مرگ و ویرانی ست. با داس سیاه اش بالای سرمان ایستاده و بی رحمانه می کشدمان و زندگی را تحقیر می کند. باید برای بزرگداشت زندگی کاری کرد. اما ابزارهای لازم برای بزرگداشت زندگی در دسترس ام نیست، مثلن فر. جنگ زندگی را به حداقل ها تقلیل می دهد. بی وردنه خمیر را دو تکه می کنم و دو لایه نازک از آن می سازم با دست. خانه را که به ناچار ترک کردیم و اینجا ابزار زیادی در بساط ندارم. لابلای خمیر را با ظرافت پر می کنم و عطر آویشن و رزماری یادم می آوَرَد "انسان همان چیزی است که می خورد"(لودویگ فوئرباخ) و غذا، عشق و امنیت، جدایی پذیر نیستند (فیشر). در تزیین اش تا جایی که می توانم وقت می گذارم. هم باید روی چیزی تمرکز کنم تا ذهنم را از آشوب انفجارها نجات دهم. و هم باید بار دیگر شکوه و زیباییِ زندگی را هرچقدر کوچک، بچشم و بچشانم. چرا که "زیبایی، جهان را نجات خواهد داد" (داستایوفسکی). مطمئن نیستم اصلن بشود پختش. با این حال امیدوارم. تمام که می شود می روم سراغ نانوایی سر کوچه. با خودم می گویم به هر حال من سعی ام را کردم. یا قبول می کند بپزدش یا نه. وقتی می رسم شاطر، نانوایی را شسته و تنور هم خاموش است. دارد نانوایی را می بندد. می گوید چقدر دیر. این کلمه آشناست برایم. من کلن آدم دیری هستم. رابطه ی خوبی با زمان ندارم. با ساعت درونی خودم کار می کنم. شاید هم در تبعید از زمانِ جهانی به سر می برم! می پرسم فردا صبح چه ساعتی باز می کنید؟ می گوید تا صبح خراب نمی شود؟ می گویم نه اشکالی ندارد، فردا کی بیایم؟ ظرف را می گیرد و می گذارد توی تنور. با خنده می گوید شما خانم ها همه تان مثل هم اید! معلوم است که یک ساعت برای تزیین اش وقت گذاشته ای برای همین دیر شده. تنور را روشن می کند. از خانمش تعریف می کند که شیرینی-پزِ قهاری ست و او هم ساعت ها وقت صرف تزیین شیرینی می کند. می گویم دم اش گرم. کار با تنور را نمی شناسم، کاغذ روغنی که کف اش گذاشته ام در دور سوم آتش می گیرد و خاکسترش می ریزد کف تنور. از خاکستری که به پا کرده ام قدری خجل می شوم. با خنده و خونسردی برگزار می کند. آخرش می گویم ممنون، واقعن به این کار (ِهرچند عجیب و دیروقت!) نیاز داشتم. هرچه اصرار می کنم هزینه ای بگیرد قبول نمی کند. بوی نان تازه و برشته که مشامم را می نوازد، نزدیک است از خوشحالیِ این موفقیتِ بزرگ گریه ام بگیرد!
2
2
1March 31, 2026 247 4