زُهدِ زبانی!
( به پیشگاه دو چراغافروز بزرگِ روزگارِ ما:
استاد مصطفی ملکیان و دکتر محمد دهقانی)
گاهی در خواندنِ نثر نویسندهای، بیش از آنکه مجذوب زیبایی زبان شویم، از این شگفتزده میشویم که زبان چگونه خود را کنار میکشد تا اندیشه و معنا دیده شود. کلمات هستند، جملهها خوشساختاند، موسیقی و ظرافت هم هست، اما زبان دست و پا نمیزند و تقلا نمیکند تا به چشم بیاید. گویی نویسنده با زبان، همان کاری را کرده که عارف با نفس خود کرده است: زبان را چنان تربیت کرده تا از خودنمایی و جلوهفروشی پرهیز کند. همان چیزی که من دوست دارم از آن به «زُهد زبانی» یاد کنم.
زهد زبانی یا اقتصاد زبانی که درست نقطهٔ مقابل اسرافکاری و بیبند و باری زبانی قرار میگیرد، البته به معنای فقیر کردن زبان، پرهیز از واژههای زیبا، کوتاهنویسی افراطی یا گریختن از آرایه و استعاره نیست. چهبسا نثری زاهدانه باشد اما در عین حال، جملهای بلند و آهنگین داشته باشد، واژهای کهن به کار ببرد یا استعارهای درخشان بیافریند. مسئله جای دیگری است: زبان نباید بیش از معنا، بیش از حد ضرورت، خودنمایی کند.
نویسندهٔ زاهد و پارسا در زبان، به کلمات اجازه نمیدهد میان او و حقیقتی که میخواهد بگوید پردهای از تجمل و تکلف و تصنع بیفکند. کلمه برای او نه بهانه نمایش و تزیین، که ابزار دیدن و نشان دادن بهتر و روشنتر ایده و اندیشه است. اگر واژهٔ فاخر میآورد، میخواهد چیزی را دقیقتر، رساتر یا زیباتر به خواننده نشان دهد؛ اگر استعاره میسازد، به اندیشه، به حقیقت تن میدهد؛ اگر جمله را آهنگین میکند، موسیقی آن به حرکت، طراوت و درخشش معنا یاری میرساند.
از این منظر، زهد زبانی بیش از آنکه یک فضیلت ادبی باشد، یک فضیلت معرفتی است. نویسنده باید بداند کجا زبان را پیش براند و کجا عقب بنشاند. باید بتواند میان «زیبا نوشتن» و «خودنمایانه و متکلفانه نوشتن» تمایز بگذارد. اولی زبان را در خدمت معنا زیباتر میکند و دومی معنا را بهانهای برای نمایش زبان و در واقع، نمایش خود قرار میدهد.
شاید بتوان گفت نویسندهٔ خوب کسی نیست که کلمات بیشتری میداند؛ کسی است که میداند کدام کلمه را نگوید. او به همان اندازه که از دایرهٔ واژگانش بهره میگیرد، از سکوت میان واژهها نیز بهره میبرد. گاهی حذف یک صفت، یک قید، یک استعاره یا حتی یک جمله، بیش از افزودن چند جمله به استواری متن کمک میکند. این همان جایی است که ویرایش از پیرایش، از آراستگی کلام، فراتر میرود و به نوعی اخلاق بدل میشود: اخلاقِ چشمپوشی از آنچه میتوان گفت، اما گفتنش ضرورتی ندارد.
در نثر فارسی امروز، به گمان من، مصطفی ملکیان نمونهٔ برجستهای از این زهد زبانی است. او غالباً میکوشد زبان را تا آنجا که ممکن است از پیرایههای غیرضروری تهی کند تا گزارهٔ مورد بحث با کمترین مانع به ذهن خواننده برسد. در نثر او، زبان باید شفاف باشد، نه خیرهکننده. او حتی وقتی از ادبیات و عرفان فارسی بهره میگیرد، معمولاً آنها را به مثابه مادهٔ اندیشه وارد متن میکند، نه وسیلهای برای آرایش آن. تقریر حقیقت و تقلیل مرارت آدمیان که دو دغدغهٔ اصلی ایشان است اجازه نمیدهد تا پروای آرایش کلام و زیباسازی زبان را داشته باشد.
اما در اینجا باید میان «زهد زبانی» و «سادگی زبانی» فرق گذاشت. محمد دهقانی، که به گمانم یکی از خوشقلمترین نثرنویسان امروز ماست، نمونهٔ خوبی برای این تمایز است. نثر او گاه فخیم، تصویری و سرشار از بهرهمندی بلیغ و بجا از ادبیات کلاسیک فارسی است؛ اما این فخامت کمتر به چشم میآید، زیرا این ویژگیها در بافت طبیعی اندیشه حل شده است. نثر دهقانی در عین وضوح و روشنی، به اقتضای موضوع سخن، پرطراوت و پرتحرک و سالم و نیرومند است. ویژگیهای هنری و ادبی و زبانی او که حاصل آشنایی عمیق او با میراث کهن ادبیات نظم و نثر پارسی است کاملا در نثرش حل شده و در خدمت همان روشنی و استواری قرار گرفته است. به گونهای که این کیفیت ادبی، در نگاه اول شاید به چشم هر خوانندهای نیاید. به عبارت دیگر میتوان گفت او ادبیات را بسیار جذاب و زنده و امروزی در خدمت انتقال ایده و اندیشه و احساسات و عواطف صادقانه خود به کار میگیرد.
ملکیان و دهقانی به نظرم، دو صورت متفاوت از یک فضیلت را نشان میدهند: هر دو زبان را با دقت بسیار به کار میگیرند. یکی بیشتر از راه خویشتنداری به شفافیت میرسد و دیگری از راه آمیختن هنر با زبان امروز، بیآنکه اجازه دهد این هنر بر معنا غلبه کنند. و این شاید راز نثر پخته باشد: زبان باید آنقدر زیبا باشد که اندیشه را زیباتر کند و آنقدر فروتن باشد که خود به کانون اصلی توجه بدل نشود.
ایرج رضایی
بیست و هشتم مردادماه ۱۴۰۵
@irajrezaie





