Here it is!
این ترانه از لئونارد کوهن (با همکاری شارون رابینسون)، از آلبوم The New Songs (2001) شاید عمیق ترین و فلسفی ترین ترانه اش باشد. شاید بشود ترجیع بند این ترانه (Here it is) را ترجمه کرد به «این هم هست! ایناهاش!» کنار «این»های دیگر! نه خوب، نه بد! نه خوبتر نه بدتر! نه جلوتر نه عقبتر! نه خواستنیتر و نه نخواستنیتر! دیگر هست. فقط هست. انگار که کل اجزای زندگی را روی دایره میریزد و از دور تماشایشان میکند:
«این هم تاج ات» (نماد قدرت شاید)،
«مهر و انگشترهایت» (شکوه، هویت، دلبستگی ات)،
«چرخدستی، مقوا و ادرارت» (جنبههای حقیر زندگی)،
«و عشق تو به همهی اینها»، تاج و زباله، زیبایی و زشتی در کنار هم، ...
«بیماری ات» «تخت و تشت ات» (قدرت و ضعف ات/ شکوه و حقارت ات) و
«اینجاست شب (پایان/تاریکی/ زوال/ رنج)/سپیده (آغاز)»
و «مرگ تو در قلب پسرت/دخترت»،
«تا مرگ ما را از یکدیگر جدا کند»،
«ممکن است/ باشد که همه بمیرند!؛ ممکن است/باشد که همه زندگی کنند!»
«سلام/ خداحافظ عشق من!» («اگر میتوانید کلمهای بر این دو بیفزایید!»)...
«اینجا عجله داری» (تصویری از شروع زندگی، و کوتاهیِ شتابناک اش)،
«و اینجا رفته ای» (تصویری از پایان اش)،
«اینجاست عشق، که همه چیز بر آن بنا شده»،
«اینجاست صلیب تو» (رنج تو/بارِ تو، رنجی که از عشق به زندگی جدا نیست)،
«میخها و تپه ات» (تپه ای که در آن به خاک می روی یا شاید تپه ای که در آن مانند مسیح در جلجتا به صلیب کشیده می شوی لابد)،
«و اینجاست عشق»،
«که به هر جا که بخواهد ره می بَرَد» و گوش به فرمانِ زوال هم نیست...
بفرما! این است، همهی این زندگی، زیباییها و زشتیها، رنجها و شادیها...همهی «این»ها «آن»جایند. روی دایره زنگیِ زندگی. این قدر دور که بشود با فاصله تماشایشان کرد. و باور کرد نمیتوانستیم خوبهایش را انتخاب کنیم و بدهایش را کنار بگذاریم. بلکه همهشان باهم اند. مثل تلخی فنجان قهوه که نمیشود از آن حذفش کرد. نمیتوانستیم و تقصیر ما هم نبود. نقص ها جزیی از ذات آن بودند. قابل زدودن نبودند.
پ.ن. این ترانه با کنار هم گذاشتن تضادها یک جور کنایه آمیز و طنازانه هم هست؛ و تسلیمی با وقار در برابر تسلیمناگزیر. ... و البته که من «از ظن خود یار»ش شدم!
2
2
1
1
1
1August 12, 2026 192 5