قماربازی «عشق او (آلکسی، شخصیت مرد داستان) بیشتر معطوف به ناکامی‌های… — جهت هفتم — TG.ME

قماربازی


«عشق او (آلکسی، شخصیت مرد داستان) بیشتر معطوف به ناکامی‌های اگوی خودش بود تا به او(پالینا، شخصیت زن داستان)». تفسیر جوزف فرانک، استاد دانشگاه استنفورد، کالیفرنیا (از قمارباز داستایوفسکی)
شخصیت زن به همین دلیل این عشق را رد می کند. (جوزف در ادامه می نویسد «آنچه پالینا یقیناً می دانست این بود که عشق آلکسی به اندازه قدرتمند و به اندازه کافی غیرخودخواهانه نیست..»)
 
این جمله حسابی ذهنم را درگیر کرد. اینکه عشقی که معطوف به ناکامی های اگوی فرد نباشد چه شکلی است. مردهایی که غالبن عاشق زن های زیبا می شوند، گمان می‌کنند به دنبال زیبایی و جوانی اند اما در اصل به دنبال جاودانگی اند: ناکامیِ یک اگوی فناپذیر. در واقع عاشق آن فرد نیستند بلکه عاشق این اند که در زیبایی آن فرد انعکاس جاودانگی را ببینند، «که تو، لاقل تو نخواهی مرد»! چهره ای که به عنوان «زیبا» شناخته می شود چهره ای ست که بیشترین شباهت را به کودکان داشته باشد. بدون خطوط غم، شادی، اندوه، یا هر چیزی که گذر زمان را نشان بدهد. چون گذر زمان بر چهره آنکه دوست می داریم نشان می دهد که او فناناپذیر نیست. و در مقابل، زن هایی که عاشق ثروت یا قدرت یک مرد می شوند و ناکامی و ضعفِ اگویشان را به این شکل در قدرت و ثروت مرد می جویند...

برای اینکه واقعن عشق اتفاق بیفتد به یک «اگوی کامل» نیاز داریم؟ (چند درصد از افراد ممکن است اگوی کاملی داشته باشند؟) یا یک اگوی آگاه به نقص هایش؟ یا اگویی که به قول یونگ از فرافکنی عبور کرده باشد؟ 


⊙⊙⊙☆☆☆ا


قمار باز را نگه داشته بودم. کارم هست! همیشه یک کتاب خوب را ته کتابخانه نگه می دارم... می گذارم گاهی بهم چشمک بزند. در عین حال می دانم باید باشد. نباید خواندش! همیشه یکی دوتا لازم است. ضروری است... همیشه باید یک چیزی مثل یک کتاب خوانده نشده ته قفسه باشد تا ...

به هر حال چند سالی بود که قمارباز را نگه داشته بودم. شاید چون اسمش هم یک جوری بود. انگار که از توی کتابخانه مثل یک سیاهچاله آدم را به خودش می کشید و دایم می پرسید "هنوز وقت قماربازت نرسیده؟" و آدم هی مور مورش می شد و سعی می کرد نادیده اش بگیرد. خودش و وسوسه اش را. بلاخره این هفته وسوسه اش مرا اغفال کرد. در اصل تقصیر شرکت برق بود! یک قطعی بی موقع و اجباری وسط روز. کاری جز قمارباز ممکن نبود! دیگر نمی شد در برابر وسوسه اش مقاومت کرد. حالا دارم در پیش رفتنِ صفحات اش خست به خرج می دهم. انگار که هم باید باقی داستان را بخوانم هم نباید تمام شود. جوری که آهویی که لبه پرتگاه به گرگ پشت سرش نگاه می کند از جلو-رفتن خست به خرج می دهد (از لابلای نوشته ها).
❤4⚡1
July 10, 2026 276