قبلن فکر می کردم اینجا دیگر حوالیِ ته جهنمِ این دنیاست. فکر می کردم این نقطه ته جهنمِ این دنیای جهنمی است. ولی الان که دارم از استرس و فشار با گوشی ام گیم بازی می کنم و زیر چشم هرچند دقیقه پذیرش را می پایم، کم کم دارم بهش عادت می کنم. به آدم هایی که می آیند و اشک توی چشم هایشان حلقه زده. به چشم های قرمزِ پف کرده. به فرزندانی که برای پدر و مادرشان یا پدر و مادرانی که برای فرزندانشان بال بال می زنند. به آدم هایی که به شنیدن اعداد و ارقام سرسام آور عادت کرده اند. و به شوخیِ لوسِ من وقتی می گویم "ببخشید ما اولین بارمونه! میشه بگید...؟" می خندند. آدم هایی که معلوم است تازه توی شوک فهمیدن ماجرا هستند، اخمو و عصبی اند و سیستم عصبی مغزشان از حالت تعادل خارج شده و دارد برای یافتن تعادل جدید دست و پا می زند. و دیگرانی که بی دلیل به هم کمک می کنند و راه رفته ی پیشین را نشانشان می دهند. در چهره ها اغلب خطوط اندوه عمیق و شکستگی غرور خامی که می گوید "این زندگی چه بی حساب به من بخشیده شده!"به چشم می خورَد. واقعیت این است که از باز پس گرفتن چیزی که بی حساب بخشیده شده نمی شود شاکی بود! سابقه، حق ایجاد نمی کند! مثل این است که وامی که همیشه به تو واگذار می شده دیگر واگذار نشود! زندگی، این وامِ بلاعوض که همه مرهون آنیم، در چهره هایی کم فروغ شده. ولی هنوز هست. هنوز زیباییِ لعنتیِ این نفرینِ شیرین را روی صورت های خسته، توی چشم های کم فروغ، و بین کلمات خسته می بینم؛ کلمات خسته ای که می کوشند لابلای جملات بی رحم، با قطعیتِ بالا و تلخ، و خبرهای اجتناب ناپذیر و شوکه کننده، اندک دست مایه ای برای لبخند بیابند. هنوز هست. زندگی تا آخرین لحظه همچنان حضور دارد. مثل مجلس رقصی که زمینِ زیر پای مهمانانش در حال فروریختن است ولی مهمانان از رقصیدن باز نمی ایستند.
8
2June 23, 2026 383 4