در وداع کوچه
چشم هام را می بندم و اجزای متلاشی شده کوچه را توی ذهنم سرجایشان می چینم. می خواهم تصویر رنگین و راستین کوچه را از زیر این حجم خاکستری، آواربردای کنم. کوچه ای را که بود و دیگر نیست.
توی این کوچه یک درخت بید و یک اقاقیا بود. که هر سال این موقع ها عطرش هر عابری را مست می کرد. قدری جلوتر یک درخت توت بود که وقتی کوچه خلوت بود به خودم می گفتم چه معنی دارد آدم موقع رد شدن از زیر درخت توت، توتی نچیند و بگذرد. پشتش یک درخت انجیر کوچولو بود که یک بار انجیرهای سبز و نارسش را دیدم و توی دلم گفتم بیش باد! حالا یک چوب شکسته و سوخته جایش هست..
وسط های کوچه پارکینگی بود که هروقت مهمان مان دنبال جای پارک بود آنجا پارک می کرد. به خاطر دارید مهمانان من؟ به یاد می آورید دوستان من؟
ته کوچه مغازه حاج حسین و پسرانش بود، مرغ و تخم مرغ و ماهی و میگو، شنیسل ستاره ای و پنیری. صف نه چندان طولانی ای برای خرید. یکبار که کلی معطل شدم تا ماهی را برایم پاک کند، آخرش گفتم "بی خیال! اصلن نمی خوام پاک بشه! همین جوری میبرم"، مرد پیر فروشنده قانعم کرد که بیشتر صبر کنم "الان میرید خونه کلی باید وقت بذارید پاک کنید پولکاشم همه جا رو پر میکنه، یه کم دیگه صبر کنید الان شاگردم میاد" خواستم بگویم که "عیب نداره دیگه میرم" که شاگردش رسید. دستش به چاقو بود و سرش توی تماشای فوتبال در مانیتور بالای سردر مغازه. نگران بودم نکند دستش را ببرد، حالا نگرانم که نکند....
وسط های کوچه یک خانه دو طبقه قدیمی بود با سنگ های روشن. از آنها که معلوم بود صاحبش تسلیم وسوسه ساخت و ساز چند طبقه نشده و خانه را همان طور قدیمی و صمیمی نگه داشته. همیشه توی دلم به آن صاحب نادیده اش ایول می گفتم. امروز مردی را دیدم به تنها چارچوب درب باقی مانده از آن خانه تکیه داده بود و شانه هاش می لرزید....
غروب ها که از کوچه می گذشتم خانمی با کالسکه دوقلوهایش رد می شد و کالسکه با چرخ خرید من چشم تو چشم می شد. کاش رد شده باشد..
آن طرف کوچه داروخانه ای بود که دیگر نیست. خانم داروخانه دار، صمیمی و مهربان هرچیزی را برایم با لبخند توضیح می داد و گاهی که خودم هم نمی دانستم دقیقن چه می خواهم برندهای مختلف را برایم می آورد و اگر آخرش هیچکدام را هم نمی پسندیدم با لبخند بدرقه ام می کرد. کاش آن لبخند...
روزهای تابستانی موقع عبور، مرد مسنی را می دیدم که صفحه چوبی شطرنجش را زیر بغلش زده تا برود در پارک سر کوچه بازی کند. موقع قدم زدن توی پارک می دیدمشان که دور هم جمع شده اند در "ایستگاه بعد از بازنشستگی" و بازی می کنند. این اسمی بود که با خودم گذاشته بودم برایشان. شطرنج یک بازی دونفره و بی هیاهو بود. پس آنها چطور با این تعداد و این هیاهو بازی می کردند! وقتی نگاهشان می کردی فکر نمی کردی مردان پیری بعد بازنشستگی مشغول بازی اند، بیشتر شبیه بچه های شیطانی بودند که ظهر تابستان از دست بزرگترها فرار کرده اند! امروز توی خرابه های کوچه یک مهره سرباز چوبی را دیدم که زیر خاک و خاکستر افتاده بود. نزدیکش نشدم. فقط از دور بهش خیره شدم. ترسیدم کارم را بسازد! خوب می دانستم یک سرباز کهنه ی در خاک غلطیده چطور می تواند آدم را از پای در بیاورد. از فرط گریه.
4
2March 22, 2026 246