دیشب خواب می دیدم یکی از دختران مدرسه میناب ام. و از قضا فردا امتحان تاریخ داشتم. کتاب قطور جلوی رویم بود، شب امتحان بود و هنوز هیچی نخوانده بودم. دلم می خواست این صفحات سیاه را با سرعت و با غیظ ورق بزنم. جوری که از شدت ورق زدن پاره پوره شوند. جوری که از بس محکم ورق می زدم جنگنده های اف کوفت و اف درد بخورند توی هم و توی صفحات، اوراق شوند. بعدش دوان دوان صفحه ها را ورق بزنم تا برسم به تاریخ بالا آمدن آفتاب این سرزمین. به آن دوران طلایی که مردم مان همیشه منتظرش بودند، قرن ها. آن روزهای روشن که همیشه شاعران ام آرزویش را کرده بودند. آن صفحاتی که قرار نبود به خاطر یک ذره زندگی با لشکر انبوهی از مرگ بجنگم. به آنجا که دیگر ترس از آینده، گلوی اکنون را نمی گرفت و خفه اش نمی کرد. به روزگاری که می توانستم حتا انتخاب کنم، بین انواع تجربه های زیستن ام، که از وفور و فراوانی حتا نمی دانستم کدام تجربه را انتخاب کنم... اما هر چه می دویدم باز، انگار توی همان صفحات گیر افتاده بودم و باز آن جنگنده ها که اسمش را هم بلد نبودم دنبالم می کردند. لجم گرفته بود ازینکه توی آن صفحات بودم و هیچ جوری انگار نمی شد قصه ام را اندکی عوض کنم و قدری شادتر بنویسم یا لاقل ترس و دلهره اش را کمتر کنم، لجم گرفته بود ازینکه هر چه آن صفحات را ورق می زدم باز هم جنگنده ها دنبالم می کردند، همین طور که پاهایم از دویدن خسته تر می شد و بیشتر نفس نفس می زدم و جنگنده آهنین نزدیک تر می شد و بیشتر می فهمیدم که ته مایه ای که از زندگی دارم نمی تواند از پس این همه مرگ که دنبالم است بر بیاید، بیشتر دلم می خواست توی یکی از آن صفحات طلایی بودم. همین طور که چشم هام از خستگی سیاهی می رفت توی دلم آرزو کردم کاش آن روزهای روشن را می دیدم. صدای مهیبی شنیدم که تمام گوشهایم را پرکرد و بعد فقط طنین صدای قلب خودم را می شنیدم که کندتر و کندتر می شد.. آخرین جمله ای که موقع بستن چشمهام در خاطرم گذشت این بود :"و من آن روز را انتظار می کشم/ حتا روزی که دیگر نباشم"..
2
2March 22, 2026 199 1