ملیگرایی مدنی در آمریکا و فرانسه
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود میرسد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
گرچه (یا بهتر است بگوییم، به این دلیل که) ملت آمریکایی قرار بود ملتی جهانشمول باشد، نهتنها به این معنا که آرمانی که دنبال میکرد جهانشمول، معتبر و قابلاجرا برای کل بشریت بود، بلکه به این معنا که ملتی متشکل از همۀ نژادها و ریشههای زبانی بود، باید حول وفاداری به ایدۀ آمریکایی بهشدت یکپارچه میشد، ایدهای که همه میتوانستند به آن جذب شوند، دقیقاً به این دلیل که ایدهای جهانشمول بود. بدینترتیب، آمریکا پیشگام بشریت شد، سرشار از ایمانی مغرور و سعادتمند به مأموریت خود. این ایمان مردم آمریکا به خود و مأموریتش بود که آن را به ملتی تبدیل کرد.
ملیگرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. مانند آمریکا، ملت منبع همۀ حاکمیت تلقی میشد و دولت ابزار ملت بود. انقلاب فرانسه ملت را نهتنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی میکنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشدهاند، بهمثابه بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی میکرد. بااینحال، مانند ملیگرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهانشمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.
ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، بهمثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور میشد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی و کرامت انسانی سازگار است.
در مستعمرات آمریکای شمالی، مبارزه برای آزادی مدنی میتوانست مستقیماً به تأسیس ملتی جدید منجر شود. اینجا نیز نقش تاریخی طبقۀ متوسط بهعنوان پیشگامان ملیگرایی لیبرال تجدید شد. میهنپرستی آمریکایی با جهانوطنی (Cosmopolitanism) توماس جفرسون و تام پین نمونهسازی شد. هر یک به شیوهای متفاوت تأکید داشتند که آزادیهای آمریکاییان صرفاً آزادیهای تاریخی انگلیسی نیستند، بلکه حقوق طبیعی همۀ انسانها هستند. «تا پایان انقلاب، مستعمرات آمریکایی چنان کاملاً خود را از گذشته رها کرده بودند که اصل و ریشۀ مشترک را بنیان جامعۀ خود تلقی نمیکردند». بنیان مشترک، قانون اساسی بود، عملی اینجهانی و بشری، مبتنی بر ایدهها و آرمانها و نشاندهندۀ کارآمدی آنها در جهان.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
January 11, 2026 90