رنسانس، اصلاحات دینی، و روشنگری: ظهور ملیگرایی مدنی
ظهور ملیگرایی نیازمند رویکرد جدیدی به اینجهانباوری (This-worldliness) و تأیید طبیعت، زایش فردگرایی، و تفسیری نو از تاریخ بود. این رنسانس و اصلاحات دینی بودند که ملیگرایی را به صحنۀ اروپای غربی بازگرداندند. در طول رنسانس و اصلاحات، فراخوانهایی به چیزی شبیه به ملتها، بهویژه در ادبیات، وجود داشت، اما ملتهای نوپا از درون از هم گسیخته بودند. اکثر نویسندگان اومانیست رنسانس ایتالیا، هرچند به آرمانهای بزرگتر استناد میکردند، در خدمت شاهزادگان یا شهرهای محلی بودند. ماکیاولی اولین کسی بود که از این فراتر رفت، هرچند او کمتر بهعنوان یک ملیگرا (Nationalist) بهمعنای خاص، بلکه بهعنوان مدافع یک دولت سکولار مینوشت. دولتهای مطلقه موفق به متحدکردن قدرتهای محلی متفرق شدند، البته بهجز در آلمان. ملیگرایی مدرن غرب، آنچه بعدها بهعنوان گونۀ «مدنی» خوب ملیگرایی توصیف شد، بهطور حیاتی به تقدم دولت بر فراخوانهای قومی-فرهنگی به همبستگی وابسته بود. مشارکت پادشاهان مطلقه نهتنها در تسلط بر اربابهای فئودال و دیگر قدرتهای محلی، بلکه در یکپارچهسازی و همگنسازی امور در سراسر قلمروشان بود.
در انگلستان، ظهور تودورها (Tudors) بارونهای فئودال¹ را فرسوده کرد و تجارت یکپارچهای به ارمغان آورد. در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقهگرایی»، «اولین موج بزرگ ملیگرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملیگرایی مدرن را مییابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملیگرایی سکولاریزهشدهای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بر عقل و ایمان تأکید داشتند. ملیگرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملیگرایی قرار نداد؛ همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود میرسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
۱. "barons" به طبقهای از اشراف یا نجیبزادگان قدرتمند اشاره دارد که زمینهای بزرگ (معمولاً بهصورت ارباب-رعیتی) رو تحت کنترل داشتند. این افراد در سلسلهمراتب فئودالی زیر پادشاه یا دوکهای بزرگ قرار داشتند و معمولاً بهعنوان اربابهای محلی عمل میکردند. آنها در ازای وفاداری به پادشاه یا ارباب ارشد (مثل دادن سرباز یا مالیات)، زمین و قدرت محلی دریافت میکردند. کلمۀ "feudal" هم به این نظام ارباب-رعیتی اشاره دارد که مبتنی بر روابط وفاداری، زمینداری، و سلسلهمراتب اجتماعی بود.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
January 6, 2026 120