▪️از دید جونگکوک▪️
کارام که تموم شد، از اتاق رفتم بیرون. با شنیدن بوی خوبی که تو فضا پیچیده بود، یه نفس عمیق کشیدم و رفتم آشپزخونه.
وقتی دیدم مشغول آشپزیه، لبخند عمیقی زدم و بدون اینکه حواسم باشه ما کاپل نیستیم، از پشت بغلش کردم و گردنشو بوسیدم.
یه لحظه از واکنشی که ممکنه نشون بده، دستام دور کمرش شل شد اما با لبخندی که تحویلم داد، آب دهنمو قورت دادم و دوباره حلقه دستامو دور بدنش محکم کردم.
یکم از مواد پاستایی که درست کرده بود رو برداشت و قبل از اینکه قاشق رو بگیره سمتم، آروم فوتش کرد: بیا مزه کن ببین چطوره؟
لبخندم از این عمیقتر نمیشد.
همون طور که تو چشماش خیره بودم، دهنمو باز کردم و غذاشو چشیدم. چشمام گرد شد. واقعا خوشمزه بود!!! یه تای ابروم رو دادم بالا: واقعا سورپرایزم کردی
خندید: ینی بهم نمیاد آشپزیم خوب باشه؟
اقرار کردم: نمیخوام به آشپزی جنسیت بدم ولی حقیقت اینه که مردا، عاشق اینن که بعداز عشقبازی، پارترنشون براشون آشپزی کنه و اینکه آره! اصلا بهت نمیاد اینقد آشپزیت خوب باشه. فک میکردم باید بیام یادت بدم.
گونههاش رنگ گرفت و نگاهشو ازم دزدید و من، برای اینکه متوجه بیقراریم نشه، یکم ازش فاصله گرفتم.
یه سرفه مصنوعی کرد: واقعا نمیدونم چرا تصمیم گرفتم آشپزی کنم ولی فک کردم نیازه
برش گردوندم سمت خودم و چند تار از موهاشو ناز کردم: میخوای بهت بگم چرا نیازه؟
اوهوم آرومی گفت
همون طور که موهاشو ناز میکردم، شمرده شمرده توضیح دادم: ببین درسته که حرف زدن، بزرگترین راه ارتباط برقرار کردن آدما با همدیگست، ولی بعضی وقتا، ما آدما نیاز داریم بدون اینکه حرف بزنیم، فهمیده بشیم.
مثلا برای من، اینکه بعداز معاشقه، لباسای منو بپوشی و برام همچین غذای خوشمزهای آماده کنی، جذابتر از اینه که ازت بشنوم که عزیزم سکس خیلی لذتبخش بود... ممنونم.
از خجالت جیغ آرومی کشید و روشو ازم گرفت: نخیرم... من از اینکه آشپزی کردم منظورم این نبود. لباساتم پوشیدم چون لباس دیگهای نداشتم.
بلند خندیدم: حالا کاری با لباسا ندارم ولی اینکه آشپزی کردی، ینی منو لایق دستپختت دونستی.
نگاهشو بیشتر ازم دزدید و هیچی نگفت
پوزخند زدم و تو دلم بهش خندیدم. کور خوندی سو-مین خانم! تا اعتراف نکنی ولت نمیکنم.
دستامو دو طرف صورتش گرفتم. مجبورش کردم تو چشمام نگاه کنه: یه سوال ازت میپرسم که جوابش یه کلمست.
منتظر نگام کرد
یه نفس عمیق ولی کوتاه کشیدم: اگه یه روز معمولی بود و میومدی ویلام، آشپزی میکردی؟ یا بذار یه جور دیگه بپرسم... اگه امروز به عنوان یه مهمون اینجا بودی، اصلا به خودت اجازه میدادی که برای جفتمون غذا بپزی؟
گونههاش بیشتر از هر وقت دیگهای رنگ گرفت
آب دهنشو قورت داد
و لباشو یکم از هم باز کرد
با همه وجود منتظر شنیدن «نه» بودم
که باز زرنگی برگشت سمت گاز و مشغول هم زدن غذا شد: نزدیک بود بسوزه
با موذیانهترین لبخند ممکن، ازش فاصله گرفتم و رفتم نشستم پشت میز
حرصی شد و برگشت سمتم: خوشت میاد خجالتم بدی؟
ابروهامو دادم بالا: نخیرم... من فقط دارم بهت آموزش میدم پاستیل. تصمیمی که بعداز اوقات خصوصیمون گرفتی، بخاطر انرژی زنانهای هستش که...
با حرفی که زد، جملهای که میخواستم بگم تو دهنم ماسید
سو-مین: نمیدونم چرا یه لحظه یادم رفت که همه اینا آموزشه. راس میگی. نباید خجالت میکشیدم.
شوکه شدم و چند ثانیه سکوت کردم
وقتی دید هیچی نمیگم، زیر گاز رو خاموش کرد و آروم گفت: بقیشو خودت درست کن. من میرم خونه.
منتظر جواب من نموند و چند قدم برای خروج از آشپزخونه برداشت که بلند شدم و دستشو گرفتم. برش گردوندم سمت خودم
هیچ واکنش تندی نشون نداد و نگاهشو دوخت به زمین
خم شدم تو صورتش: دوس نداری آموزش باشه؟
حرصی شد: من همچین چیزی نگفتم!
شیطون شدم: ولی من همچین چیزی برداشت کردم.
لج کرد: مشکل خودته... من مسئول برداشتهای تو نیستم.
خنده بیصدایی کردم و لپشو آروم کشیدم
اخم کرد: چیکار میکنی
یه دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگم، جای اخمشو ناز کردم: به نظرت دارم چیکار میکنم؟
دوباره لج کرد: داری آموزش میدی؟
با خنده خم شدم و آروم لاله گوششو بوسیدم و بیخ گوشش زمزمه کردم: خودت چی فک میکنی؟ بوسیدن و نوازش کردنت بیمقدمه، آموزشه؟
نفساش تند شد اما به جای تسلیم شدن، ترجیح داد فرار کنه: ولی به نظرم خودت هم نیاز به آموزش داری
بخاطر حملهای که به اعتماد به نفسم کرد، یه تای ابروم رو دادم بالا: در چه زمینهای دقیقا؟
موذیانه لبخند زد: هر وقت آموزش من تموم شد، بهت میگم
پوزخند زدم و دستمو بردم زیر تیشرتش. انگشتامو آروم رو پوست نرم و برهنهش کشیدم: بخوای میتونم همین الان آموزشت رو تموم کنم
آب دهنشو به سختی قورت داد و با گونههایی که سرخ شده بودن، دوباره سعی کرد بپیچونه: فک نکنم همه چیو بتونی یه شبه یادم بدی
همزمان با زدن بوسههای ریز رو گردنش، زمزمه کردم: اگه بخوای میتونم
دستاشو رو شونههام گذاشت
29
1
1June 19, 2026 569 6 1